ای بابا ما هی میخوایم اپ نکنیم این طرفداران اجازه نمیدن.
..منم گفتم دلشونو نشکنم و یه آپ اساسی بکنم....راستی یه سلامی احولی چیزی...چطوری؟خوبی؟امتحانا چطوره؟احمق انقدر درس نخون انیشتین توی گور لرزید...دیشب یه خوابی دیدم ...میدونی چی بود؟دیشب من خواب دیدم که دعوت شدم توی خونه ای بد رفتم و یه خونه خیلی بزرگ و خوب و خوش بعد یه خدمتکار اومد جلوم تعظیم کرد و گفت:آفا از من خواستن که شما رو به دفترشون ببرم...بفرمایید بالا..خلاصه منم رفتم بالا و روی صندلی پشت میز تحریر یه مردی نشسته بود تا وارد شدم در یک حرکت سریع صندلیش چرخید.....آآآآآآ بگو کی پشت میز نشیسته بود....بابا آلبرت خودمون بود....انیشتین و میگم.....خلاصه تعارف کرد که بشینم منم نشستم.آلبرت با ناراحتی بم گفت:چند وقته که خیلی ناراحتم...گفتم چرا آلبرت؟به من بگو....اونم گفت:میترسم آرین میترسم. پرسیدم از چی؟پاسخ داد:میترسم این جووونای خرخون از خدا بیخبر رو دست من بلند شن...گفتم:مگه چه اشکالی داره که جوونا درس بخونن؟میدونی چی گفت؟گفت:میترسم یکی دیگه رکورد بزنه و انقدر درس بخونه که از من معروف تر بشه و اون وقت مردم منو فراموش کنن....گفتم:آل توام؟توام؟توام حسود شدی؟ گفت:نه ولی نمیخوام فراموش بشم...خلاصه هی گریه کرد و هی گریه کرد تا اینکه از من قول گرفت نزارم شماها درس بخونید....خلاصه که صب از خواب پاشدم و دیدم اینجور نمیشه...باید این جوونا رو منحرف کرد وگرنه روح این خدا بیامرز تو گور به لرزه میافته...خلاصه و اما تو ای جوون از خدا بیخبر چرا انقدر درس میخونی؟چرا با درس خوندن روح این دانشمندایی که دستشون از دنیا کوتاس رو میلرزونی؟از من که نمیترسی...از خدا بترس...خاک بر سرت....هوی بچه با توام هستما....اوووی....خودروی پراید خودروی پراید آقا باشمام هستما....بچه میگم اون کتابو بزار زمین....واساده منو نگا میکنه.....میگم اون کتابو بنداز زمین بلا گرفته....نه اینجوری نمیشه ....من به آلبرت قول دادم. سرم بره تنم نمیره
... من به قولم عمل میکنم هرجوری شده تو رو منحرف میکنم که درس نخونی...هاهاهاها....فهمیدم(چراغ زرد).....اانقدر داستان مینویسم که تو هی بیای توی این وبلاگ و داستانای منو بخونی اون وقته که وقت نکنی درس بخونی.....هاهاهاها.....حالا از شوخی گذشته امتحانا چطوره؟بد میگذره نه؟ما که فلاکتو بدبختی همه چیز با هم نازل شده....الهی من بمیرم برای اون نیو که از دست رفت....داداشش امتحاناش تموم شده هی میشینه جلوی این پلی استیشن بازی میکنه....برای شادی روح و جسم این عزیز همچنان زنده صلوات....عجب گیری افتادیم با این خواهرا و برادرای کوچیک....یه بار بزنی تو سرش میفهمه که نباید جلوی تو که امتحان داری بازی کنه....میخوای بگم انیشتین یه بارم بره تو خواب اون؟نه تعارف نکن....نیو تو که خواستی بگو که به ملدنیا بگم بره تو خوابش....توام که میدونی اون آدم خطرناکیه باید تا حد ممکن ازش فاصله گرفت....خلاصه بحث امتحانو درسو اینا رو میپیچیم میزاریم کنار و میریم سراغ بحث شیرین امتحان....نه قرار شد راجع به امتحان حرف نزنیم...راجع به.....راجع به.....اگه گفتی؟راجع به....همون...هیچی....ول کن....خب من جا داره که بگم تصمیم گرفتم یه داستان کامل بنویسم...یعنی یه داستانی که حدودا40-50 تا فصل داره و توی هر آپ یک یا دو فصلشو بزارم...داستانش دنباله داره...خیلیم باحاله.طنز نیستا کاملا جدیه و یه چیز تو مایه های هری پاتره....حتما دنبالش کنید...اگرم هر دفعه به دلیلی نتونستید بیایید توی وبلاگ و یه فصلو از دست دادید اشکالی نداره برید توی آرشیو وبلاگ واز اونجا به پست قبلی رجوع کنید....خب حالا فصل 1 و 2 داستانو میزارم که بخونید...نظر یادتون نره...نظر ندادینم ندادین...چی کارتون کنم؟!!!
آهان البته بزار اول عکس بزارم بعد داستان و بعد هم خبر....آپم خیلی پرو پیمونه....
عکس
بازیگر نفش رومیلدا وین(به نظر من که خیلی خوشگله اگه این نقش هرمیونو یا نقش جینی رو بازی میکرد خیلی بهتر بود)


بازیگر نقش لی (همون که توی راه هاگزمید همرا کتی بل بود)ببینم این احیانا نمرده بود؟عکسش مثل اینایی بود که متولد سال 1790

بونی رایت با جمعی از دوستان که یکی از یکی خز تر که الهی یه روز خودم با آرپیچی بکشمش.

بونی رایت در عکسی دیگر....اگه معلم جغرافی مام نقش جینی رو به جای این بازی میکرد موفقتر بود...(نیو تصور کن نقش جینی رو این معلمه باز ی میکرد. الهی من بگردم برای هری که باید نقش مقابلش اون میبود)

بچگی های این وبا گرفته

و اماااااا...بالاخره عکسهایی رسمی از هری پاتر و شاهزاده دورگه



صندوقچه اسرار
فصل 1
همه چیز برای شروع یک صبح دلنگیز و روز دیگری آماده بود.خورشید به آرامی از پشت کوههای بلند به بیرون سرک می کشید و گه گاهی پرتویهای درخشانش را بر زمین می تابید.در نهمین خانه محله قدیمی و اصیل دزرت هیل همه خواب بودند ولی با به صدا در آمدن زنگ ساعت آفای آستن اوضاع تغییر کرد.پدر خانوده چشمانش را باز کردو با بیحالی به اطراف نگاه کرد.خانه در سکوت بود و گویی تنها کسی که بیدار بود خودش بود.او در جایش نشست و خمیازه ای کشید.همسرش همچنان در خواب بود حتی با وجود به صدا درامدن زنگ ساعت.او به سمت اتاف تنها فرزندشان فرانک رفت تا او را بیدار کند زیرا قرار بود که همراه مدرسه به گردش برود.او در اتاق را زد و و از ان سوی در صدای پسرش را شنید که گفت:خودم بیدار شدم.
فرانک پسر 14 ساله ای بود که اندکی متفاوت با دیگر همکلاسیهایش به نظر میرسیدو همین تفاوتش هم دلیل خوبی برای بی محلی های اطرافیانش نسبت به او بود.در کلاس اکثرا مورد تمسخر بود و همیشه موردی برای دست انداختن او پیدا میشد.و کشف این موارد هم به عهده همکلاسی نفرت انگیزش تام هیلز بود که میل شدیدی به اذیت کردن او داشت.فرانک وضعیتش در درسها خوب بود ولی نه در کارهای دیگر.مهارتش در ورزش زیر صفر بود.در موسیقی هم چنگی به دل نمیزد.هنگام نقاشی کردن هم که همیشه خراب کاری میکرد و اخرین شاهکارش ریختن رنگ بر روی اثر هنری پدر بزرگ معلمش بود که به بیش از 75 سال پیش تعلق داشت و با این کار که به طور تصادفی انجام گرفته بود دو هفته جریمه شد.از همه بدتر اعتماد به نفس او بود.انقدرپایین که هر کسی به خود اجازه توهین کردن به او را میداد و این مایه عذابش بود ولی نمیتوانست چاره ای برا ی خود بیاندیشد زیرا شخصیتش همانگونه شکل گرفته بود و بدتر از ان نمیتوانست باشد .تمام آروزیش هم در این بود که دوران نفرت انگیز مدرسه را به پایان برساند و برای همیشه دور تک تک همکلاسی های رقت انگیزش را خط بکشد.ولی بعد از ان چه؟با این خصوصیات چه در مدرسه چه در محیطی دیگر نمیتوانست طرفداری برای خود جمع کند.حتی عموزاده ها و خاله زاده هایش هم روابط مطلوبی با او نداشتند
ان روز هم قرار بود همراه مدرسه به تپه های ورنال بروند و ساعاتی را در انجا بگذرانند.او به هیچ وجه مایل به رفتن نبود و تنها عاملی که او را به رفتن واداشت اصرارهای بی وقفه تنها دوستش سارا هنکس بود. او پس از شستن دست و صورتش برای خوردن صبحانه به آشپزخانه رفت.مادرش با دیدن او لبخند شیرینی زد و گفت:صبح بخیرفرانک
_صبح بخیرمامان
_خب بگو چی میخوری؟مربا؟کره؟پنیر؟...با شیر کاکائو چطوری؟
شاید یکی از علل برخوردهای غلط فرانک توجه های بیمورد مادر و پدرش و لوس کردنهایشان بود.
فرانک با لحن سردی گفت:مامان خودم میتونم هرچی خواستم بردارم
_باشه عزیزم بیا
با این حال مادر ساندویچی برای او گرفت و به زور در دستش چپاند و گفت:بیا بخور....راه زیادی رو باید پیاده طی کنی...نمیتونی که همینطور بری.او پس از خوردن صبحانه همرا پدرش به مدرسه رفت و با چهره ای غمزده وارد کلاس شد.همیشه در هنگام ورود به مدرسه و با دیدن چهره همکلاسی هایش غمزده میشد.او در نیمکت خود نشست و منتظر ماند تا سارا بیایید.در این میان تام هیلز هم فرصت را غنیمت شمرد و گفت:ببینم آستن واسه اینکه یه وقت توی بالا رفتن از تپه دچار مشکل نشی و با مغز نخوری زمین میخوای با تخت پادشاهی حملت کنیم؟نه تعارف نکن....
با گفتن این حرف چند تن از اطرافیان پوزخند زدند وتنها کاری که فرانک کرد این بود که نگاه عاقل اندر سفیهی به او بیندازد و خود را سرگرم تماشای منظره بیرون کند.خوشبختانه دیری نپایید که سارا وارد کلاس شد و پس از احوالپرسی گرمش با فرانک گفت:مطمئنم که روز خوبی میشه
فرانک گفت:اره ولی اگه بزارن.
1 ساعت بعد همه دانش اموزان همراه تعدادی از معلم ها و مدیر مدرسه سوار اوتوبوس مدرسه شده و به سوی گردشگاه واقع در تیه های ورنال پیش رفتند.در تمام مدت راه فرانک با حالتی افسرده از پنجره به بیرون نگاه میکرد و کلمه ای صحبت نکرد و با این کار موجب شد که سارا با پرخاش به او بگوید:میتونم بپرسم که چه چیز انقدر ناراحتت کرده؟
فرانک سرش را تکان داد و گفت:هیچی
_فقط نگو که بازم حرفای او لاتای عوضی ناراحتت کرده....تا کی میخوای بشینی و به تک تک حرفاشون و کنایه هاشون توجه کنی و بعدش فک کنی؟با فک کردن به حرفای اونا به هیج جا نمیرسی...یا کاملا حرفاشونو فراموش کن و یا دنبال راهی باش برای اینکه حالشونو بگیری ، نه اینکه از صب تا شب روش متمرکز بشی.
این جمله ای بود که سارا همیشه میگفت ولی به همین سادگی نبود که در غالب کلمات میگنجید.فراموش کردن طعنه هایی که در طول روز از همکلاسی هایش میشنید کار آسانی نبود.آنها به هر نحوی به او توهین میکردند و حتی با وجود اینکه فرانک در درسهایش قوی بود در ان هم سوژه ای برای تمسخر یافته بودند.گاهی فکر میکرد که شاید سارا نیز روزی او را ترک کند و به گروهی دیگر برای دوستی بپیوندد زیرا او به اندازه کافی در مدرسه طرفدار داشت و همیشه دختران دیگر او را به خاطر دوستیش با فرانک سرزنش میکردند ولی پاسخی که همیشه او به انها میداد یک جمله بود:خودم خوب میتونم دوستمو انتخاب کنم.نیازی به کمک ندارم.
و فرانک همیشه سپاسگزار او بود.
یکی از چیزهایی که همیشه و از دوران کودکی فرانک را میازرد این بود که به دلیل ظاهر خوب و جذابی که داشت افراد زیادی را به سوی خود جذب میکرد ولی این افراد به محض آشنا شدن با شخصیت نه چندان جذاب او به سرعت از او فاصله میگرفتند و این بی نهایت ناراحت کننده بود.بدترین خاطره اش هم در این مورد متعلق به زمانیست که فرانک 12 ساله بود و تازه با یکی از دخترهای همسایه آشنا شده بود و پس از رفتن به تولد او از فردای ان روز دختر پاسخ هیچ یک از تلفنهای او را نداد.و این همه دلیلی نمیتوانست داشته باشد جز رفتارهای نسنجیده و بیعرضگی او در انجام کارها.
او در همین افکار بود که سارا او را صدا زد و گفت:خیلی وقته که رسیدیم...نمبخوای پیاده شی؟
_چی؟...اهان....چرا...
سپس از جایش برخاست و همراه سارا از اوتوبوس پیاده شد.
تپه های بی نهایت زیبای ورنال از دورنمایان بود و انها را با انچه که در خود داشت به سوی خود میکشاند.و در ان زمان فرانک نمیدانست که با ورود به این مکان اینده اش رقم خواهد خورد و سرنوشتش دستخوش تغییرات خواهد شد.
فصل2
پس از رسیدن گروه دانش آموزان به اردوگاه واقع در دامنه کوه ، مدیر مدرسه خانم هاپکینز همه را به سکوت دعوت کرد و با لحنی جدی شروع به صحبت کرد:سلام بچه ها...امیدوارم که روز خوبی رو اینجا بگذرونیم .تا ساعت 8 شب اینجاییم و بعد از اون همه سوار اتوبوس مدرسه میشیم و به مدرسه برمیگیردیم.فقط امیدوارم که به خانوادهاتون گفته باشید که سر ساعت بیان دنبالتون.توجه کنید که از محدوده اردوگاه خارج نشید .میتونید از زمین بازی و محوطه استفاده کنید ولی اصلا از این محیط خارج نشید.دوست ندارم که سهل انگاری یکی از شماها روز بقیه رو خراب کنه.پس لطفا به گفته هام عمل کنید تا هم به خودتون خوش بگذره هم به سایر همکلاسیاتون.الان هم میتونید هرکدوم از شما با دوستاتون قسمتی از اردوگاه رو به خودتون اختصاص بدید و نهارتون رو هم همونجا بخورید...متشکرم.
سپس به جمعی از معلمان پیوست که با خوشحالی با یکدیگر صحبت میکردند.فرانک هم همراه سارا به قسمتی از اردوگاه رفت و وسایلش را انجا گذاشت.سپس همانجا نشست و گفت :خب چی کار کنیم؟
سارا هم پاسخ داد:بیا توی محوطه قدم بزنیم...مادرم میگقت که اینجا گلای قشنگی داره
سپس هردو به سوی فضای بازی رفتند که در مقابلشان بود.آفتاب بیحال پاییزی پرتوهای نه چندان گرمش را با تلاش فراوان بر زمین میتابید ولی با این حال نمیتوانست بر ان صبح سرد غالب شود.سارا که برای محافظت از صورتش قسمتی از ان را با شال گردن پوشانده بود با لحنی شاد گفت:دیروز یه نامه از مادر بزرگم رسید که گفت میخواد برای کریسمس بیاد خونمون....انقدر خوشحال شدم که خدا میدونه....دلم براش خلی تنگ شده...البته هنوز خیلی مونده تا کریسمس ولی با این امید که اون تعطیلات سال نوشو با ما میگذرونه این روزا رو میگذرونم.
فرانک که دل خوشی از مادر بزرگش نداشت گفت:واقعا علاقت به مادر بزرگت در مقابل علاقه من به مادر بزرگم تحسین برانگیزه...فکر نکنم در وجود من ذره ای علاقه به اون وجود داشته باشه...راحت تر بگم ازش متنفرم.
سارا اخمی کرد و گفت:این حرفو نزن...مگه میشه کسی از مادر بزرگش متنفر باشه؟!
_اره من....چون روزایی که تصمیم میگیره بیاد پیش ما واسه من جهنمه....اگه تونستی تحملش کنی اسممو عوض میکنم...البته شایدم از تو خوشش بیاد چون از نظر اون بی دست و پا تر از من توی دنیا نیست...پس مسلما هرکی به جز من خوشایندتره ...اخرین باری که اومد خونمون داشتم دیوونه میشدم...یه گوشه میشست و با انزجار نگام میکرد مدامم زیر لب مبگفت:.واقعا تو به کی رفتی؟!!
سارا که در تمام مدت با ناراحتی و حس همدردی به فرانک نگا میکرد گفت:اینجوری که تو فکر میکنی نیست...
فرانک با خشم گفت:چه جوری نیست؟نیازی به فکر کردن ندارم...کاملا مشخصه که همه حتی مادر بزرگم ازم متنفرن...حتی دارم به این باور میرسم که خودمم از خودم بیزارم...
سپس پوسخندی زد و به مرز بین آسمان و زمین که در نقطه ای به یکدیگرپیوند خورده بودند چشم دوخت.
سارا نفس عمیقی کشید و گفت:علت اینکه تو بی دست و پا به نظر میرسی این نیست که واقعا بی دست و پایی...اگه بیدست و پا بودی توی درساتم موفق نبودی در حالی که هستی...علت اصلی اون فکریه که نسبت به خودت داری...تو باید سعی کنی تمام افکار منفی رو از خودت دور کنی و به این فکر نکنی که من چقدر بی دست و پام...به خودت اعتماد به نفس بده اون وقت انقدر توی همه چیز موفق میشی که خودتم تعجب میکنی.
فرانک تمام حرفهای سارا را به حساب حس دلسوزیش نسبت به خود می دانست و تنها کاری که میکرد تکان سرش به معنای تایید حرفهایش بود.آنها ساعتها صحبت کردند تا زمانی که فرانک گفت:گشنم شد ساعت چنده؟
سارا به ساعتش نگاه کرد و گقت:2...بیا برگردبیم طرف اردوگاه...
که در همان لحظه ابرهای عظیم الجثه ای آسمان را پوشاندند و آسمان شروع به باریدن کرد...آنها که انتظار چنین چیزی را نداشتند با سرعت به سمت اردوگاه شروع به دویدن کردند زیرا هیچ یک نمیخواستند با زیر باران ماندن درگیر قرص و دارو و آمپول شوند.اما بر خلاف انتظارشان احساس کردند که به جای نزدیک شدن به اردوگاه کاملا از ان دور میشوند.فرانک جلوی سارا را گرفت و در حالی که نفس نفس میزد گفت:فکر نمیکنی راهو اشتباه داریم میریم؟اگه راه درست بود باید تاحالا می رسیدیم.
سارا در حالی که چشمانش را تنگ کرده بود تا از نفوذ قطرات درشت باران به آنها جلوگیری کند پاسخ داد:چرا فکر کنم گم شدیم.
انها با نگرانی به اطراف نگاه کردند و هریک به دنبال نشانه ای اشنا به معنای نزدیک شدنشان به اردوگاه بودند اما هرچه بیشتر جستجو میکردند کمتر میافتند.
سارا که کم مانده بود از ترس گریه کند گفت:حالا چه کار کنیم اگه نتونیم راهو پیدا کنیم چی؟
فرانک پاسخ داد :میتونیم
ولی خودش هم حرفش را باور نمیکرد زیرا مه رقیقی نیز همه جا را فرا گرفته بود و انها به غیراز محیط نزدیک اطرافشان جای دیگری را نمیدیدند.
فرانک در حالی که به دنبال راه چاره ای برای نجات بود گفت:دستمو بگیر که یه وقت همدیگرو گم نکنیم.
سپس تلاش کرد با دقت به فضای مقابلش نگاه کند بلکه در میان این مه رقیق بتواند چیزی ببیند.اگر دچار اشتباه نشده بود به گمانش تپه ای نه چندان بلند در مقابلشان بود و با منظره ای رعب اور در مقابلشان فد علم کرده بود.فرانک گفت:بیا شاید بتونیم نزدیک این تپه پناه بگیریم تا بارون بند بیاد.
سپس هردو شتابان به سمت تپه دویدند.زمانی که به تپه نزدیک شدندغاری در دل ان خودنمایی کرد که بی تردید میتوانست پناهگاهی مناسب برایشان باشد.زمانی که به غار پناه بردند سارا نفس راحتی کشید و گفت:فک کنم اگه اینجا رو پیدا نمیکردیم تا حالا تو بارون غرق شده بودیم.
فرانک هم شال گردنش که خیس اب شده بود را از دور گردنش باز کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
سارا به آسمان نگاهی انداخت و گفت:بنظرت چقدر طول میکشه که بارون بند بیاد؟
فرانک گفت:نمیدونم...بارونش خیلی شدیده
_امیدوارم زودتر بند بیاد همش میترسم نکنه تا شب طول بکشه و گروه بدون ما برگردن مدرسه....
_بدون ما بر نمیگردن...مسلما دنبالمون میگردن ولی من میترسم که پیدامون نکنن...هنوز نمیدونیم که چقدر از اردوگاه دور شدیم
سارا با نگرانی به او چشم دوخت و سپس گفت:ای کاش حداقل با خودمون یه چیز برای خوردن میاوردیم
در همان لحظه فرانک به یاد کوله پشتی اش افتاد که بر حسب عادت همیشه همراه خود داشت پس با خوشحالی به کیفش اشاره کرد و گفت:فک کنم یه چیز واسه خوردن داشته باشیم
سارا خوشحال شد و گفت:چه خوب
سپس فرانک سرگرم جستجو در کوله پشتی اش شد.همبرگری که مادرش شب قبل برایش آماده کرده بود تا او با خودش به اردو بیاورد به همراه یک بطری اب به او با شکمی گرسنه چشمک میزد.او همبرگرش را دراورد و بین خودش و سارا نصف کرد سپس بعد از انکه دلی از عزا در اوردند سارا گفت:فک کنم اگه همبرگر تو نبود تا حالا مرده بودم
فرانک هم خندید و پاسخ داد:اینو باید به مادرم بگی....به هر حال اون همبرگرو درست کرده...
سارا از جایش برخاست و کمی به اطراف نگریست،سپس روبه فرانک کرد و گفت:به نظرت غارش خیلی بزرگه؟
فرانک هم نگاهی به انتهای بی انتهایش کرد و گفت:اینجور به نظر میرسه
_بیا یه گشتی توش بزنیم
_نه بابا ممکنه جوونوری چیزی توش باشه...همینجا بمونیم بهتره
سارا با حالتی ملتسمانه به او نگاه کردو فرانک هم که دلش نیامد او را نامید کند از جایش برخاست و گفت:خیلی خب ولی خیلی از در ورودی غار دور نشیم....ترجیح میدم توی فضای آزاد گم بشم تا توی غار.
سپس هردو وسایلشان را مقابل در گذاشتند و به سمت قعر غار پیش رفتند...غار بزرگی بود که هرچه بیشتر پیش میرفتند بیشتر به بزگیش پی میبردند و گویی قصد پایان یافتن نداشت...سارا که از جیبش فندکی دراورده بود تا به کمک ان مسیر مقابلش را روشن کند با دقت به اطراف نگاه میکرد و سپس گفت:از بچگیم آرزوم بود که وارد یه غار بزرگ بشم....
فرانک هم گفت:ولی من هیچ وقت جرات نداشتم که وارد یه همچین غاری بشم
_فعلا که واردش شدی
_به اجبار
_پس نگو جرات نداشم
فرانک که ترجیح میداد بحث جدیدی را با دوستش شروع نکند مشغول دیدن مناظر اطرافش شد که چیزی جز سیاهی نبود.آنگاه به جایی رسیدند که از ارتفاع کاست میشد و انها مجبور میشدند برای پیش رفتن در غار سرهایشان را کاملا خم کنند.مدتی گذشت و فرانک با لحنی معترضانه گفت:بیا برگردیم....خسته شدم انقدر خمیده راه رفتم.
اما سارا پاسخی نداد.فرانک سرش را برگرداند تا به او نگاه کند و متوجه شد که تمام حواس او به دیواریست که در سمت چپشان واقع بود.سارا با همان کمر خمیده به سمت دیوار رفت و فرانک هم به دنبالش.سپس دستی برروی دیوار کشید و روبه فرانک کرد و گفت:به نظرت این چیه؟
فرانک دقیقتر نگاه کرد ولی چیزی ندید و با حالتی پرسشگرانه به سارا نگاه کرد
او هم فندکش را به دیوار نزدیکتر کرد و گفت:با دقت نگاه کن
فرانک هم سرش را نزدیکتر کردو با دقت به دیوار چشم دوخت.روی دیوار کنده کاری های متعددی به چشم میخورد که برای او مفهوم خاصی در برنداشت ولی میتوانست راز گشای رمزی کشف نشده باشد زیرا فرانک به طرز عجیبی باور داشت که این خطوط کنده کاری شده و ریز در بردارنده مفهومی خاص هستند .خطوط بیشتر به خط رومیان باستان شباهت داشت و نقش و نگارهایی بیمعنا ولی جالب هم در کنارشان حک شده بود.سارا گفت:چیزی ازش میفهمی؟
فرانک هم پاسخ منفی داد و دقیقتر به نوشته ها خیره شد.در قسمت انتهایی این نوشته ها جای دستی قرار داشت که فرانک بدون فکر و به طور غریزی دستش را روی جای دستها قرار داد که درست در همان لحظه.....
فصل 3 رو توی اپ بعدی میزارم ....حالا خوشتون اومد یا نیومد اون به من ارتباطی نداره....هر جور راحتی.....حالا اخبار
خبر اول
اما واتسون و بانی رایت هر دو تونستن نامزد لیست 30 شخصیت برتر 2008 بشن.
بیش از صد نفر نامزد این لیست شده اند از جمله بازیگران فیلم جدید Twilight، بازیگران High School Musical، جاستین تیمبرلیک(عاطفه اینو داشته باش) و.....
می توانید به این لینک برید و رای بدید(بشین تا من یکی حتما بیام بت رای بدم....هر کی به اماواتسون رای بده خودم تیکه تیکه اش میکنم)
خبر دوم
اخیرا کتابی از جودی جیمز و جیمز مور به نام “چگونه یک نوجوان میلیونر باشیم” منتشر شده است.
یکی از سه بازیگر اصلی هری پاتر، روپرت گرینت در این کتاب مصاحبه ای انجام داده است. در این مصاحبه روپرت از چیزهای مختلفی صحبت می کند، مثل آزمون بازیگری، توصیه به نوجوانانی که دوست دارند بازیگر شوند، مشهور و ثروتمند بودن در این سن چه حسی دارد و خیلی چیزهای دیگر.
مصاحبه:
یادت میاد اولین بار چه زمانی خواستی یه بازیگر بشی؟
تو تئاتر دبستان نقش میستیک مگ رو بازی می کردم. (میستیک مگ فیزیکدان و منجم بریتانیایی است) اون وقتی فقط هفت سالم بود اما فکر کنم این اولین باری بود که فهمیدم از بازی کردن لذت می برم.
پشتیبانی خانواده و دوستان تا چه اندازه اهمیت داره؟
بی نهایت مهمه. بدون کمک و پشتیبانی مادرم نمیتونستم ویدیو از خودم ضبط کنم (و برای آزمون بازیگری بفرستم). در ضمن داشتن حامی به من اجازه داد تا بتونم درست به این قضیه فکر کنم که چه کاری میخوام انجام بدم. دونستن اینکه همیشه خانواده م و دوستان پشتیبان و حامی من هستند، همیشه بهم کمک کرده. چیزه دیگه ای به جز این اهمیت نداره.
چه چیزهایی گرون قیمتی خریدی؟
یه ست کامل و فوق العاده از وسائل گلف خریدم. اخیرا هم تو آزمون رانندگی قبول شدم و یه ماشین mini one و یه chevy pick-up مدل 1950 آمریکایی خریدم
خبر سوم
دنیل رادکلیف احتمال داره توی یه فیلم جدید به نام هابیت بازی کنه که جی آر آر تالکین نوشته.جی آر آر تالکینو نمیشناسی ؟خاک بر سرت نویسنده ارباب حلقه هاس...ارباب حلقه هاش که چنگی به دل نمیزد حاللا این کتابشو هنو زنخوندم اینو بخرم بببنم این چطوره...خلاصه از بحث اصلی خارج نشیم که کارگردان فیلم گفته که احتمال داره دنیل نقششو بازی کنه
منبع:دیوانه ساز
نه لابد میخوای وسط خرداد خودمم خبر برات ترجمه کنم....
حالا دیگه برو بمیر