میبینم که دماغتو گرفتی...بوی مهره؟

واااااای دیدی الکی الکی مهر شد!!!!چچچچشششش.....خوشحالید یا ناراحت؟؟نه جان من؟؟من خودم امیزه ای از ناراحتی و خوشحالیم...از یه طرف ذوق دارم!!از یه طرف میترسم دلم واسه ول چرخی تنگ بشه!!!نمیدونم والا

الانم که دارم یه اهنگ بسی سوزناک گوش میدم....واه واه...دیگه واقعا اشکم دراومدراستی بچه ها من یه وب جدید زدم مدتیه...هرچند موضوعش با موضوع این وب 180 درجه فرق دره...درباره یه خواننده کزه ایه!!!حالا هرکی از این موضوع خوشش میومد بیاد....هرکیم دلش واسم هی تنگ میشه بیاد...هرکیم نخواست نیاد!!!حق انتخاب با خودتونه!!


اینم ادرسشه:

www.romeonightmare.mihanblog.com

این دنیلم که چند وقته فیلمای خارجکی هی بازی میکنه...کاناداییو امریکایی و...کلا بی هویت شد رفت!!انگلیسو بیخیال شد!!!عجب بچه ایه ها!!!اما واتسونم که همچنان رو مخ بنده تشریف داره!!!


یعنی میشه؟!!!

الو؟الو؟صدا میاد؟!.........

همه چیز یادم رفته...اصلا نمیدونم که دیگه چطوری میتونم بنویسم...اصلا نمیدونم که راجع به چی میتونم بنویسم

همچنان به هری پاتر پایبندم ولی الان که کتاباشو فیلماش تموم شده سخته که راجع بهش مطلب بنویسم

ایا من بازم میتوانم؟!!!!!!!!!

به جان خودم اگر وقت کنم بیام تو نت.....بخدا فقط میام یه اخباری میخونم  یه ایمیلی جواب میدمو میرم ولی واقعا وقت اپ کردن کم پیش میاد....ولی برید خداتونو شکر کنید که همین ماهی یه بارم میام....همونشم از سرتون زیاده......راس میگم دیگه مگه دروغ میگم؟!!!راستی کی فیلم هری پاتر ۷ رو دیده؟بگید بینیم چطور بود؟من منتظرم دی وی دی اش بیاد.....حالا اگرم دی وی دی اش نیومد با کیفیت پرده ای هم نباشه......این همه صبر کردم بازم صبر میکنم واسه اینکه هری پاتر با کیفیت رو ببینم...وای راستی دیدید که هری پاتر ۶ اومده ایران با دوبله؟...ببین چی شدههههههه....احتمالا اخرش هری زن و بچه دار میشه....۱۱۰ ولدمرت رو تعقیب میکنه و دستگیرش میکنه و حبس ابد میخوره.......دامبلدور با برادرش اشتی میکنه و میره براش زن میگیره......دراکو ملفوی عاشق هرمیون میشه و رون شکست عشقی میخوره و بعد میره با یکی از همکلاسیهای هاگوارتزش ازدواج میکنه و همه به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکننن.........وای خدا مردم از خنده....پس چی فک کردی؟!!همینو برات میزارن دیگه....اگه شک داری کاری نداره که دو دقیقه بپر سر کوچه برو یه هری پاتر ۶ از عباس اقا بخر و بیار بببین....اگه این نشد هرچی دلت خواست بم بگو.....تازه خیلی هم وقتتو نمیگیره چون احتمالا سروته اش ۴۵ دقیقه اس........خب دیگه نیشتو ببند....راستی یادم رفت بگم:کریسمس مبارک

البته قبول دارم که باید یکم زودتر میگفتما ولی خب هنوزم کریسمسه دیگه....اااااا.....من این موقع ها خیلی ناراحت میشم چون من همیشه عاشق کریسمس بودم....مخصوصا بعد از خوندن هری پاتر بدتر هم شدم....هر وقت کریسمس میشه یاد هاگوارتز میوفتم....من هاگوارتز میخواااااااااااااام

حالا بیخیالش......اپ امروزم کلیه طرفداران رو در بر میگیره......هری پاتر+توایلایت+پسران فراتر از گل().....عکس از همه این سه گروه میزارم....نظر ندی الهی تو سرما گیر کنی.....پشت در خونه بمونی درحالی که هیچکی خونه نیست و تو هم کلید نداری......پس اگه جونتو دوس داری باید بعد از دیدن عکسا نظر بدی.....

گروه اول بیان اینجا:

عکس از عشقم کیم بام....به مناسبت کریسمس این عکسا رو انداخته و درواقع عکسای تبلیغاتی دوناته.....

ای خدااااااااااااا.....همه این جوونا رو برای ما حفظ کن....بگو الهی آمین...در ضمن چشماتم جم کناااا....وگرنه خودم شخصا میام میکشمت......

ای خدا چقدر قرمز بش میاااااااد

این کادوی کیه؟اونو بده به من....میدونم که واسه من خریدی.....

کت شلوار تو تنش میرقصه.....ایشالله کت و شلوار دامادیتالبته اگه من عروس باشمااااادر غیر این صورت تو غلط میکنی که ازدواج کنی بیشعور بیشخصیت

اینم عکسای گوهای سان به درخواست مریم جونم که نقش گیوم جاندی توی همین سریال پسران فراتر از گل رو بازی میکنه

خب حالا طرفداران گروه دوم یعنی توایلایت....چندتا عکس از تیلور لاتنر میزارم ولی خبر و عکس اونچنانی از این فیلم و بازیگراش چندوقته که بیرون نیومده

این عکسای تیلور توی یه مراسم که حدودا ۱ ماه پیش بود

وای چه با ته ریش خوش تیپ شده

میگم خدایا تو که داری همه جوونا رو حفظ میکنی تیلور رو هم واسه ما نگه دار...الهی آمین

این عکس هم به همراه لیلی کالینز بازیگر مکمل و دوست دختر جدیدش()در فیلم جدیدش....هر چیزی راجع بت فک میکردم جز اینکه بتونی بد سلیقه باشی

واما گروه سوم:هری پاتر......

چند وقته این بازیگرای هری پاتر باعث سرافکندگی ما طرفداران شدن....اما واتسون رو که بیخیال جدیدا هرچیزی ازش بر میاد....حتی اگه همین الان اسم بش بدی میتونی جنازه هم ازش تحویل بگیری....ولی از دنیل بعید بود....خودتون تماشا کنید

هی بهش رو دادم تا اخر رفت سیگاری شد....خاک بر سرت..........من دنیل سیگاری میخوام چی کار؟!!!!از کیم بام پسرصغری خانوم یاد بگیر...میره واسه دونات مدل تبلیغاتی میشه اون وقت تو هی این خیابونای لندن رو بالا و پایین کن و سیگار بکش.....اه

حالا آنتی اماها بیان وسط

اما تو یه دونه ای....چقدر خانومه....نگا چقدر سنگین واستاده...آفرین

بخدا دیگه دست فروشای تجریشم این لباساشونو جمع کردن و مد جدیدتر اوردن ولی اما......

انقدر از پرده اویزون نشو....کنده بشه تو میخوای جواب بدی؟!!!

 

خب دوستان نه چندان عزیز من اپ خوب بود؟عکسا خوب بودن؟(مگه جرات داری جوابی به جز جواب مثبت هم بدی؟!).....خب من برم سراغ کارو زندگیم....اما بهم زنگ زده التماس کرده که برم واسش دو دست لباس نو بخرم مرد انقدر که لباسای قدیمیه مادر بزرگشو پوشید....پس فعلا....منم دارم میرم تجریش

اگه اجازه میدی بمیرم.....

وای قلبم....یکی منو بگیره....اخه من چه کار کنم؟ها؟یکی بگه من چه کار کنم....چی؟دوباره عاشق شدم؟نه بابا....بحث این مضخرفات نیس که....بحث هری پاتر ۷....وای.....من میخوام هری پاتر ببینیییییییییییییییییییم.....این چه زندگیییییه؟من میخوام هری پاتر ببینم....چرا من نمیتونم خیلی راحت برم سینما و هری پاترو همزمان با اکران جهانی ببینم؟!!!!!!!اه....اه...... نمیخوام......چرا اول باید فیلمو بعد از کلی جون کندن با کیفیت پرده ای بگیرم بعد که بی کیفیتشو دیدیمو از چشمم افتاد ۶ ماه بعدش برم دی وی دیش رو بگیرم ببینم؟!اونم چه فیلمی....فیلم هری پاتر....که انقدر صحنه هاش فوقالعاده است که با از روی پرده دیدن فیلم, گند زدیم به کل صحنه های بی نظیره فیلم....یکی یه راه حل به من بده....زیاد فکر نکن چون چیزی به ذهنت نمیرسه جز اینکه چندتا راه حل برای خود کشی بهم معرفی کنی.....من اصلا میخوام خودمو بکشم....جلومو نگیر....اااا...جون آرین ول کن دیگه....میخوام خودمو بکشم.....من از زندگیم نا امیدم....من میخوام هری پاتر ۷ رو همین الان ببینم....همین الان....راه نداره.....فقط الااااان..........نزار فحش بدمااااا!!!!......حداقل اگه تابستون میومد یه خاکی بر سرم میریختم.....حالا فقط باید بشینم دعا کنم که قسمت دومشو بتونم روی پرده سینما همزمان با اکران جهانی ببینم....باید از حالا روی مخ پدر بزرگوارم کار کنم.....پیارسال قرار بود برم واسه فیلم ۶ ولی کنکور آزمایشی آزاد همزمان افتاد با اکران.....نشد برم

تف به این زندگی.....اه......اخرشم من در حسرت هری پاتر پرپر میشم......الانم دارم یه اهنگ به نامNostalgia گوش میدم و شدیدا دچار حس nostalgia شدم......حسرت منگولی شدم رفت.........فکر کن که من یه هفته است شدیدا مریضم....دیروز ساعت 8 شب خوابیدم(از عجایب)بعد 1 شب بیدار شدم که برم اب بخورم دیدم خواهرم داره تلوزیون میبینه....حدس بزن تا رسیدم چی رو نشون داد!تریلر هری پاتر7.........همینجوریش مریض بودم,مریض تر هم شدم......دچار همون حسی که بالا گفتم شدم....یه جور حس دور افتادگی از چیزی که احساس میکنم زمانی به من تعلق داشته.....اتفاقا 3-4 روز پیش داشتیم با سپیده جون راجع به هری حرف میزدیم که چقدر بده که همه چیزای مربوط به اون داره تموم میشه......من گریه ام گرفته.....این اهنگی که دارم گوش میدم حالمو بدتر هم کرده........خب دوستان عزیز عزاداری بسه....حالا دس دس....اصلا امکان نداره کسی وارد این وبلاگ بشه و غمگین از اینجا خارج بشه....دسسسسس...دس دس....اقایون دس خانوما رقص....هوی مرتیکه برو بیرون مگه نمیبینی نامحرم اینجاس داره میرقصه....تو زنونه مردونه میفهمی چیه یا نه؟.....این اهنگ غمگینه تموم شد حالا اهنگ who owns my heart مایلی سایرس شروع شد....دیگه شاد شدم.....خیلی اهنگ توپیه....این مایلی سایرسم بالاخره یاد گرفت که یکم مفید باشه.....بالاخره تونست یه کار واسه شادی ملت انجام بده.....ولی هرچی که باشه از اما واتسون خیلی بهتره.....اصلا تو بگو صغری خانوم خیاط سر کوچه مون...بازم من میگم از اما واتسون خیلی خوشگلتره.....پس چییییییی؟!!!!نکنه شک داری؟برو بیرون....یالا.....دکمه ضربدر بالای صفحه رو بزن و بی زحمت از این وب برو بیرون......ما همه قشری رو اینجا میپذیریم جز طرفداران اما....ما توی درو همسایه ابرو داریم....لطفا.......نه حالا ناراحت نشوووو....عیب نداره....درسته طرفدار امایی ولی از اونجایی که اما دوست دنیله ما هم تورو از دوستان دنیل به حساب میاریم به جای اینکه ازطرفداران اما واتسون بدونیم....سعی میکنیم این موضوع رو نادیده بگیریم چون ما ذاتا مهمون نوازیم......خب نمیدونی که امروز چه کردم.....عکس دارم در حد هلوووووووووو.......مخصوصا از جیگر بلای ناناز مو قشنگ.....یعنی:اما خشگله......حالا من یه چیز گفتم تو جدی نگیر....من کلا مزاح زیاد میکنم.....انقدر ازش عکس گرفتمممممممممممم........زیاد نمیخوام منتظرت بزارم چون میدونم داری میمیری واسه اینکه این ناز بلای دزد دلا رو ببینی....اخر هفته ات خراب نشه یه وقت؟!نه البته میتونی بسیار شاد بشی و حسابی بخندی......

واقعا چی برای گفتن دارم؟!!!!!رژ لب مامان بزرگته؟تاریخ مصرفش نگذشته باشه......

به کجا نگاه میکنی سر به زیییییر

این حرکات و این ناناز بازیا از سن شما گذشته دیگه....نکنه هنوز فکر میکنی 9 سالته؟!

تعجب نکنید....بله این اما واتسون است در لباسی زیبا....ولی خب موضوع اینه که لباس که مال خودش نیست که....حالا Elleیکی از لباساشو واسه مدلینگ داده این بپوشه......

بابا تو که با اون چشات دل منو بردی

ول کن...ااا...دست کدوم بدبختیو اینطوری چسبیدی؟نیشتو بببببند....زشت

این چه طرز ایستادنه !

اینم یه سری عکسایی از هر سه تای اینا که کاور مجله است

دنیل جوووونم

روپرتتتت

اماااا

حالا عکسای دنییییی

 ای جااااان....مواشوووووو....چقدر بش میاااااااااااااااد

 

خب این ۴ تا عکس برای زنگ تفریح بود....اگه بی وقفه از اما واتسون عکس براتون میزاشتم حالت تهوع میگرفتید مریض میشدید میوفتادید رو دستمون....خب حالا دوباره این عشق زیبارو رو رویت کنید....

خیلی دوست دارم بدونم که خدا در خلقت اما واتسون دقیقا از چه موادی استفاده کرده

روپرت هم قیافش جدیدا خوب شده هاااا

 یعنی واقعا امروز زیادیت شدااااااااااااااااااااااااااااااا....برووووو.....حسته شدم دیگه.....اعصاب معصابم که میدونی..... ندارم......خب فعلا برو خونتون....خدانگهدااااار....د برو دیگه....واستاده منو نگا میکنه

 

حقیقتی انکار ناپذیر در مورد بنده......

ای بابا....من یه دل دارم چه رفت امدی توشه.....حالا ۵ گرم قلب که دیگه این حرفا رو نداره....ببین ترخدا....ما هی میخوایم به نامحرم نگاه نکنیم....مگه میزارن؟هی میخوام گناه نکنم این چشمامو انقدر نچرخونم....مگه میزارن؟همش تقصیر این دوست بنده است...همین مریم....اره مریم خانوم خودتو مخفی نکن...بزار همه بفهمن چه گناهی مرتکب شدی....بابا این بچه یه سریال به ما داد ببینیم فکر نمیکرد انقدر من بی جنبه باشم....والا....من که عمرا تو زندگیم یه بارم چشمامو صرف دیدن سریال های کره ای نکرده بودم ناگه عاشق شدم.........فک کن من و کره ای؟!جلل الخالق....اصلا از من بعید بود....

چند حقیقت غیر ممکن از آرین:۱ـ فیلم کره ای ببینم...۲ـ عاشق فیلم بشم...۳ـاگه هر روز نبینم دق بکنم...۴ـ عاشق یکی از بازیگراش بشم.....5_در عرض یه شبانه روز 707 تا عکس ازشون بگیرم.....6_ توی بک گراند کامپیوترم  از یه کره ای عکس بزارم

اینا چند چیز باور نکردنی از من بود....ولی همه اش به حقیقت پیوست.........اسم عشق جدیدم میدونید چیه؟....انقدر به مغزت فشار نیار چون غیر از مریم و شهره هیچ کس نمیدونه.....اسمش:کیم بوموااااااااااااااااای......انقدر خوشگله....وای....تا حالا کره ای به این خوشگلی ندیده بودم....اصولا من از فیاقه های اکشن خوشم میاد....مثل همین تیلور لاتنر ولی این کیم بوم با اینکه یه سر سوزن هم اکشن نیست ولییییییی....من کیم بوم میخوااااااااام......ولی دل بستن به اون معقول تر از دنیل و تیلوره....چون حداقل توی یه قاره ایم...فرهنگامونم شبیه....خلاصه کلا نزدیکیم دیگه...(خب حالا گیرم که نزدیک باشیم....که چی؟!)میدونم که دوست داری عکسای عشقمو ببینی ولی میخوام بزارمت تو خماری.....نه حالا که اصرار میکنمی چندتا عکس ازش میزارم....غیر از قیافه اش میشه گفت که شخصیتشم فوق العاده جذابه....طرز حرف زدنش....طرز لباس پوشیدنش....میدونم که به من اعتماد دارید ....نه جدا.....پس اگه به حرفام اعتماد دارید همین الان پاشید برید سریاله رو بگیرید....من هرچی سریال و سینمایی توی دنیاست دیدم ولی میتونم بگم که از هیچ کدوم به اندازه این سریال خوشم نیومده بود....فیلمش اون چیزیه که میخوای...دقیقا صحنه هایی رو که تو به عنوان یه بیننده انتظارشو داری نشونت میده و بی نهایت عاشق کاراکتراش میشی...اسم فیلم هست:

Boys Over Flowers یعنی پسران فراتر از گل.....یعنی از صدتا فیلم امریکایی قشنگتره....میکس رمانتیک با کمدیه...حالا اگه دوست داری بگیر ببین و اگه دوست نداری اصلا به جهنم....حیف من که انقدر انرژی گذاشتم تا تو مغز معیوب تو مطلب فرو کنم....مغزک....(راستی یلدا جونم من مطمئنم هرکی خوشش نیاد تو خوشت میاد چون کاملا با روحیه ات آشنام اینو بت میگم)....هیچکی به اندازه خواهر من جالب نبود.....خواهر بنده کلا مثل این خطه اس: _______________________....یعنی اینکه هر اتفاقی تو زندگیش بیافته همین شکلیه....کلا هیجان نشون نمیده ...مثلا:

+کنکور قبول نشدی....خواهر من:____________

+خواستگار داری...خواهر من:_______________

+آرین مرده.....خواهر من:__________________(البته اینجاش اغراق داشت)

و من تا 1 ماه پیش توی کل زندگیم هیجان خواهرمو ندیده بودم تا اینکه این سریاله رو دید....کم مونده بود تلویزیونو بغل کنه....کلا الان خانواده ما با این سریال رفته رو هوا....همه یک صدا فریاد میزنن:گوجون پیو(بازیگر نقش اولش).....و بعدش فریاد میزنن:سو یه جانگ(همون عشق من این نقشو بازی کرده)اخرای تابستون برای اینکه من بشینم این سریالو ببینم دوستم شهره هی میخواست منو خرکنه تا ببینم این سریاله رو....منم قبول نمیکردم...میدونستم بالاخره میبنم ولی اون موقع حوصله نداشتم .........از ساعت ۱۱ شب شروع کرد میوه پوست کندن واسه من تا ۴ صبح برای اینکه من بشینم پای تیلویزیون و این سریاله رو باهاش ببینم منم تا ۴ صبح فقط میوه خوردم ولی یه ۱ ثانیه از فیلمو ندیدمباور کن.....بدبخت هرچی توی یخچالشون بود اورد من بخورم تا فیلم ببینم منم فقط خوردم و فیلمم ندیدمولی حالاااااااا....خاک بر سرم که انقدر دیر شزوع کردم به دیدنش.....جوونی کردم....خام بودم....نفهمیدم.....ولی بهتر چون اگه اون موقع شروع کرده بودم الان تموم کرده بودم ولی خدا رو شکر هنوز سریالشو تموم نکردم.........خب چندتا عکس از این عشق من و این سریال ببینید.....بعد میریم سراغ خبرای دیگه....اگه عکسا رو نبینی اون دنیا سر پل صراط یقه ات رو میگیرم.....مگه من بیکارم عکس آپلود کنم تو نیبینی؟

کیم بوم(واااااااااااااای)

اینم عکسای بازیگرای اصلی....چارتا بازیگر اصلی(جز بازیگر دختر نقش اول)داره که توی فیلم اسم این گروه هست: F4

عشق منو که تونستی توی عکس تشخیص بدی؟

 

خب رستش نه از دنیای توایلایت خبر خاصی بود و نه از دنیای هری پاتر....خب هری پاتر 20 روز دیگه میادو دلیلی نداره خبری ازش بیاد بیرون چون 20 روز دیگه همه توی سینماها ولو شدن(البته به جز ایرانیا...کلا مارو قاطی ادم حساب نمیکنن که رو پرده سینما هری پاتر ببینیم)...البته همون بهتر که توی سینما هری پاتر نبینیم وگرنه فقط تیتراژ پایان رو نشونمون میدن....مردمم همه دست میزنن.....وای خدا یاد یه چیزی افتادم مردم از خنده....ما یه بار در یک شهرستانی رفتیم سینم(نمیخوایم نام ببریم ...مریم تو خوب میدونی کجا رو میگم)....بعد همه تماشاچیا دستاشون بالا بود....بعد من نفهمیدم یعنی چی....یه ذره از فیلم شروع شد دیدیم همه شروع کردن به دست زدن....بعد دوباره یه جا موبایل طرف توی فیلم زنگ زد همه با اهنگ موبایل شروع کردن به دست زدن..........دوباره یه جا زنگ در خونه رو زدن همه شروع کردن به دست زدن....اصلا من تا اخر فیلم نفهمیدم موضوع چی بود فقط داشتم به ملت نگاه میکردم که منتظر 1 ثانیه اهنگ بودن تا دست بزنن......بعدش فهمیدم علت اینکه دستای همه بالا بوده این بوده...میخواستن واسه دست زدن اماده باشن....خلاصه ما مرده بودیم از خنده....حالا حساب کن که توی اون سینما هری پاتر نشون بدن.....مردم احتمالا از شدت هیجان همدیگه رو میزنن....از فرداشم میرن روی جارو برقی میشینن و توی تصوراتشون پرواز میکنن.........خلاصه خاطره این سینما رفتنه مام که اصلا یه چیز عجیبی بود...من میخوام یه سفرنامه از اونجا بنویسم.........باور کن....راس میگم....اصلا مگه من با تو شوخی دارم؟!نیشتو ببند...باز یه چیز بت گفتم پرو شدی؟

خب برای اینکه صدای بعضیا در نیاد(صداتو ببر)یه چارتا عکس توایلایتی و هری پاتری هم میزاریم.....

اینم ۳ تا عکس از کریستن استوارت یا همون بلا خانوم

اینم عکس از دنیل جوننن(خاک بر سرم الان عکس دو تا هوو توی یه پست...دنیل کیم بوم رو ول کن...انقدر نزنش...اون که گناهی نداره)

و امااااااااااااااا.....قسمت ویژه اپ امروز....

کجا بودی اماااااااااااااا که دلم برات تنگه....بیا بیا دلم برات تنگه....

اه....یه کرم به پوست خوشگلت میزدی بد نمیشد......

اخی.....چرا کف خیابون نشستییییییی؟

موش بخوره تو رو....فشن.....استایل.....مو قشنگ

راستی خجالت بکش رفتم با کلی ذوق اهنگ واسه وبلاگ گذاشتم اون وقت تو عین(بیب)یه تشکر نکردی بگی:آرین جون چه اهنگ قشنگی......خجالت بکش....روتو کم کن.....این اهنگ اهنگیه که ادوارد شخصا برای بلا زده...این توی فیلم نیست ولی توی کتاب ماه نو هست و در واقعیت خود رابرت پاتینسون این اهنگو ساخته و زده.....اسم اهنگ هست:Bella lullaby یعنی لالایی بلا

راستی یلدا جون منو به یه بازی دعوت کرده:

۱ـگروه خونیت چیه ؟

نمیدونم جدی میگم...ولی یه بار از دیگران شنیدم که o مثبته....گویا

۲ـاولین وبتو در چه تاریخی ساختی آدرس و عنوانش چی بود ؟

اولین و اخرین وبم همین ققنوس طلایی بود در تاریخ ۱۲ فروردین سال ۱۳۸۶ تاسیس شد

۳ـچه نونی رو موقع صبونه می خوری ؟

سنگک......هیچی سنگک نمیشه.....

۴ـنظرتوراجع به دانشگاه آزاد توی دو خط بیان کن

ول کن بابا الان همه میان گوجه طرفم پرت میکنن....ولی حالا که اصرار میکنی:دانشگاه آزاد جایی است که من قسم خوردم نرم سمتش ولی ببینیم تا چه حد رو حرفم وا میسم.....

کسایی که دعوت میکنم:هیلاری جون.....مهرناز(اگه هنوز اپ میکنه).....فاطی جون....و آبجی نیوشا

خب برو خونتون داره بارون میاد خیس میشی....به جون خودم راس میگم...اینجا که داره بارون میاد.....دلت بسوزه....

اما vs الناز....نظرت چیه؟

به روز شد:اگه میخوای بفهمی ته آپ رو بخون

اه بابا چرا این اما یه گند دیگه نمیزنه...ها؟من شاکیم....اه...حوصله ام سر رفته....چرا گند نمیزه دیگه؟البته خب یه دلیل داره اونم اینه که با تموم شدن فیلمای هری پاتر کسی دیگه اما رو ادم حساب نمیکنه....شاید ما هم بیخیالش بشیمو بریم سراغ یکی دیگه...مثلا مایلی سایرس....چطوره؟نه گناه داره....دختر خوبیه فقط یکم گندو خود شیفته اس....اهان چرا فقط بریم تو کار خارجیا؟مثلا این دختره کیه توی این فیلمه بازی کرده...اسمش چی بود؟قلب منجمد...چیه؟اسمشو اشتباه گفتم؟حالا مهم نیست...همین الناز خانوم...اره خودشه..الناز شاکر دوست هم واسه دست انداختن خوب فکریه هااا....اه من چقدر از این دختر بدم میاد...زشت...دهاتی...صورتش اندازه نون بربریه....چشماشم که اندازه چشمای قورباغه اس....ملت هم که تا یه ادم چشم روشن میبینن هنگ میکنن...دچار شوک آنی میشن....یکم با خودشون اگه فکر کنن میفهمن که این موجود چقدددددر بی پرستیژ و بیکلاسه....حالا در مقایسه یکی مثل مهتاب کرامتی....که چقددددر دختر باکلاسیه....یا مثلا باران کوثری یا گلشیفته که خدایش رحمت کند چقدر باکلاس و سنگینن....حتی من که از مهناز افشار بدم میومد در مقایسه با این الناز شاکر دوست به غلط کردن افتادم...بابا یه تار موی گندیده مهناز به صدتای این الناز میارزه....حالا ولش کن وبلاگم بیکلاس شد...اصلا دوست ندارم اسم این انسانهای داغون توی وبلاگم بیان بشه...اه اه...همن اما واتسون خیلی بهتره.....خب از هرچه بگذریم سخن اما خوش تر است(درست گفتم؟اخه من توی ضرب المثل گفتن خیلی وحشتناکم)آره خلاصه....اول بریم سراغ اخبار توایلایتی.....والا خبر خاصی نیست فقط اینکه بنا به گزارش های رسیده آلبوم تیلور سویفت که توش یه اهنگ برای تیلور لاتنر جوووون خونده بود پریروز اومد بیرون....توش فقط هی گفته...یادت میاد؟....هوای سردو اون شبا که باهام حرف میزدی و راجع به مشکلاتتو و کوفت و زهر مار میگفتی؟...یادت میاد من چیزایی بت میگفتم که درست بود و خاطراتمون یادت میاد؟...زر های اضافی دیگر...به قول دوستم خوبه دیگه هرچی میخواید راجع به دوستیشون بدونید به این اهنگ توجه کنید.......اهان یه چیز دیگه ام گفته:اولین باری که دیدمت فهمیدم عاشقت شدم!.....اخه بش بگو اگه انقدر تیلور جااااااان رو دوست داشتی واسه چی بش بی محلی کردی؟حقته که اونم ولت کرد....پروووووووووو...با اینکه بسیار من از این سویفت خوشم میاد ولی ازش نمیگذرم که دل این جوان زیبا رو رو شکست....پرو...سر پل صراط یقه اشو میگیرم....حالا پشیمون شده و اهنگ میخونه واسش...خودنمایی میکنی؟پرووو...بگم اما بیاد بخورتت؟...قبلا هم که با جو جوناس دوست بود از این غلطا کرده بود....واسش اهنگ خونده بود....همه اش هی گند میزنه بعد هی پشیمون میشه...بعدش میفهمه که عجب گوهر هایی رو از دست داده....ماشالله چه خوش اشتها هم هست...جو جوناس و تیلور لاتنرووو...اون پسره تو کلیپش که دوست پسر مایلی سایرس بودم خوب بوداااا منتها صاحب داشت...تیلورم از مایلی ترسیده...ترسم داره والا....یهو میپره تک تک مواشو میکنه....از مایلی سایرس هیچی بعید نیست....یه خبر دیگه ام اینکه یک انسان بیشخصیت یواشکی یه کلیپ ۱۰ دقیقه ای از پشت صحنه سپیده دم منتشر کرده...بیشعور واسه چی یواشکی ویدئوی فیلمو میزاری رو نت؟؟ها؟اگه اراده کنم اما تو رو هم میخوره هااا...هرچند دستش درد نکنه...بعد از صد سال بیخبری ما یه چیزی راجع به فیلم سپیده دم دیدیم بالاخره....چی؟ویدئوشو بزارم؟مگه من بیکارم مثل تو؟خودت برو سرچ کن....همین که عکس برات میزارم از سرت زیادیه...

خب چندتا عکس باحال ببینید که روتون داره زیاد میشه

خب چون یه سری از بازدیدکنندگان این وب تازه طرفدار توایلایت شدن خب من بعضی وقتا عکسای قدیمی تر هم قاطیه عکسای جدید میزارم...یعنی هرچی عکس جدید باشه میزارم +عکسای یکم قدیمی تر...یعنی قدیمی که نه ولی خب به نسبت.....

تیلوووووور جوووووووووون....این عکس جدیده هاااا

خدای من چی آفریدییییییییی

ای جااااااااااااان......تابلوی لبخند ژکوند رو از رو این باید میکشیدن

اخییی...شما خیلی به هم میایییید...هرچند که بلا انگار مامانته

یه چندتا عکسم از این لاغر مردنی ببینید که نگید آرین فقط باب میل خودش عکس میزاره...این وصله ها با ما نمیچسبه...البته یکم میچسبه ولی نه اونقدرااا

ببین این بدم نیستا ولی باید یکم چاق تر بشه...صورتش خیلی استخونیه.....

انقدر با جوشای صورتت ور نرو....

اینجا باحاله

دو دشمن در کنار هم.....

چندتا از کریستن خانوم که انقدر نازه

حالا هری پاتررررررررر

عکسای جدیدی از هری پاتر و یادگاران مرگ که حدودا ۴۰ روز دیگه در ۲۸ آبان میاد

 

 

اینم یه عکس از فیلم جدید دنیل جووون به نام زن سیاه پوش....وای که چقدر خوشگگگگگله

خب دیگه...شادمان شدید اخر هفته....الان دیگه انقدر سرخوش شدی که هیچی تا شب نمیتونه ناراحتت کنه...دیگه ما اینیم دیگه...اگه نظر ندی میدونی که عاقبتت چی میشه؟نمیدونی؟میخوای دوباره بگم؟اما واتسونو میفرستم سروقتت دیگه

آپدیت:

من الان داشتم توی وبم ول میشگتم که دوستی رد شدو گفت توی این متن اهنگ تیلور سویفت تحریف ایجاد کردی...منم کمی تامل کردم و پس از اندکی فکر رفتمو اهنگشو دانلود کردم(قبلش فقط متنشو خونده بودمو اهنگو گوش نکرده بودم چون هنوز نیومده بود رو نت)خلاصه خانومی که شما باشی رفتیم دانلود کردیم دیدم به....اصلا متن اونی نبوده که من تو نت خونده بودم...قضیه یه چیز دیگه اس.....اصلا اهنگ یه چیز دیگه بوده....گویا خانوم سویفت خیلی به تیلور جون بد کرده(غلط کرده...چشماشو که از کاسه دراوردم میفهمه)خانوم حتی تولد تیلور جوون رو هم زنگ نزده تبریک بگه(الهی بگردم اگه میدونستم خودم زنگ میزدمو تبریک میگفتم...نیس که فقط دو روز ازم بزرگتره از اون جهت)بعد تیلور براش گل خریده و اون وقت سویفت گلا رو همینجوری ول کرده تا خشک بشه(بی احساس)خلاصه تا تونسته بدی کرده و تی تی جووون هم محبت کرده...یه جاشم میگه تو همه عشقتو به من دادی و منم فقط بت گفتم خدافظ...بعد از این جای اهنگ به بعد همه اش سویفت خانوم به غلط کردن اوفتاده و معذرت خواهی کرده گفته چی میشد که زمان برگرده اون وقت درست حسابی عاشقت میشدم و اون موقع که مال من بودی نمیدونستم چی داشتمو.....اینم از متن...دختره بیشعور....خیلی خوشم میومد ازت ولی چرا به تی تی جون بدی کردی؟بی لیاقت...به یک بهمن ماهی بد کردی؟منم که شدیدا روی ماه تولدم حساسیت دارم....حالا که اینطور شد صد در صد اما رو میفرستم سراغت...اصلا تو از همه بیشتر واجد شرایطیخب من تا فشار خونم بالا و پایین نشده برم وگرنه یه چیزی میگم اون وقت به همه بر میخوره

 

من آمده ام وای وای....

ببین....منو نیگا.....دقیقا بگو چه احساسی داری....طفره نرو...میدونم که دلت برام یه ذررررره شده بود...درست میگم؟د درست میگم  یا نه؟راستشو بگو...الان باورت نمیشه...داری هی چشماتو میمالیو میگی خوابم یا بیدار؟!ولی تو بیداری....این روح من نیست که داره باهات حرف میزنه...خود خودمم...آرین....انصافا اعتراف کن که در نبود من چقدر غصه خوردی...خودم میدونم که...بابا من چی بگم؟!خب نشد که بیام...یه سال که کنکور داشتم تا ۱ مرداد درگیر...بعدشم که انقدر ناله بودم که حال نداشتم اصلا اپ کنم....داغون شده بودم دیگه...الان یکم بهتر شدم...حالا فک نکن که راحت شدما..نه...از این خبرا نیست...ولی میتونم دو هفته ای یه بار بیامو اپ کنم.....ولی خب من این دفعه میخوام یکم مختلف تر اپ کنم...میدونی منظورم چیه؟معلومه که نمیدونی....تو کلا هیچی نمیدونی....خب منظورم اینه که میخوام راجع به دوتا موضوع اپ کنم...هری پاتر+توایلایت....چی؟منم درگیر شدم؟بله...منم درگیر توایلایت شدم.....ولیییییییییییییی....خوب دقت کنید که عمرا توایلایت نمیتونه جای هری پاترو توی قلبم بگیره....فقط رولینگ...فقط هری....فقط هاگوارتز....ولی در دلم توایلایت رتبه دوم رو به خودش اختصاص داده.....خب اونم قشنگه....مخصوصاااااااااا....میدونی مخصوصا چی؟مخصوصا جیکووووووب...به به....جیکوب بلک که دیگه انتهای قیافه اس.....کسی میتونه این حرفمو رد کنه؟ها؟ها؟جرات داری ردش کن....چی داداش؟!!!! جرات داری بگو زشته...اون وقت این اخرین حرفی میشه که توی عمرت زدی.....دیگه مایل نیستم که سرنوشت مرگبارتو بعد از زدن این حرف یاوری کنم... میترسم فضای شاد ناشی از برگشتن خودم رو غم انگیز کنم.....خلاصه که اونایی که میان توی این وبلاگو هنوز توایلایتو نخوندن دست به کار بشن که با مطالب وبلاگ هماهنگ بشن...میدونید که من عمرا چرت و پرت نمیگم() اگر بگم یه چیزی خوبه مطمئن باش که خوبه...حالا اگر حال ندارید کتاباشو بخونید حداقل یه شماره از فیلماشو ببینید...البته نرید یهو شماره ۳ شو ببینیدااا....اول  شماره ۱....

نکته:توی شماره ۱ جیکوب جون اصلا به چشم نمیاد...ولی از شماره ۲ تازه نقشش شروع میشه...حالا واسه این که وسوسه تون کنم که برید این فیلمو کتابو دنبال کنید یه چندتا عکس در همین ابتدا براتون میزارم که حال کنید بعد هم به بحث شیرین اما میپردازیم

جیکوب بلک(تیلور لاتنر)...ماشالله...خدا این جوونا رو حفظ کنه

قیافه=۲۰

 

به به...به به...چش نزنید بچه مردمو

بلا و جیکوب(چه به هم میان)

عکسی از سه تاشون(بلا و جیکوب و ادوارد)

 

دیدی این دختره احمق موهاشو کوتاه کرده؟بله.... هرچند که من مدتها نبودم ولی پیگیر اعمال اما بودم...شنیدم که مواشو زده دختره احمق....چقدرم زشت کوتاه کرده..گل بودو به سبزه نیز اراسته شد...چارتا شیوید داشت که قیافه اشو قابل تحمل تر کرده بود که اونا رو هم به باد داد...ماشالله....

اینم عکسش

 

چی؟چرا از دنیل حرفی به میون نمیارم؟چی؟نکنه جیکوب جاشو گرفته؟...زبونتو گاز بگیر...عمراااا....به قول شاعر که میگه چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است....ماشالله دیگه از زیبایی این انسان چی میتونم بگم؟هرچی بود گفتم...بیشتر از این کلمات قاصرند(اوهو...چه ادبی).....در ضمن جیکوب صاحب داره...ما که به پسر مردم چشم نداریم...اره...دوستم خط و نشون کشیده که نگاه کج به جیکوب نکنم در ضمن هرکی نگاه چپ کرد چشماشو در بیارم...اوی بچه با توام هستمااا....خب ۵۵ روز دیگه ام که هری پاتر ۷ میاد...دس دس....دس دس.....

 

خب واقعا زیادیتون شد دیگه...راستی چون من نمیدونم که شما چقدر راجع به توایلایت میدونید نمیدونم که چقدر راجع بهش توضیح بدم...اگه میخواید بگید تا اطلاعات بیشتری راجع بهش بهتون بدم.....دفعه های بعدی با عکسای بیشتری میام...فعلا برید که دیگه الان از خوشحالی میمیرید....راستی هرکی نظر نده ایشالله......

 

خداحافظ ای اما

پس از چیزی حدود دوهزار سال سلام...خوبی؟تابستون خوبه؟چی؟داره تموم میشه؟روتو کم کن دیگه 3 ماه کم بود؟اره؟دیگه مشکل از تو بوده...من چی بگم که تازه تعطیل شدیم 3 هفته دیگم باید دوباره بریم.... اپ امروزم برعکس همیشه غم انگیزه....چی؟اما مرده؟نه کور خوندی...اگه اون بمیره من تا 7 شبانه روز توی وب جشن میگیرم...غم اپ به خاطر یه چیزه دیگس... خب راستش من امسال کنکوریمو وقت نمیکنم اپ کنم...اولش فک کردم یه نویسنده دیگه واسه وب بزارم موقتا تا خودم برگردم ولی بعدش پشیمون شدم ....خلاصه تصمیم گرفتم که وبو ببندم...چی؟واسه همیشه؟نه کور خوندی داداش....فک کردی به این راحتیاس؟عمرا....من مگه اما رو ول میکنم؟!!!....آنتی اما همیشه پابرجاس منتها کارشو یک سال تعطیل میکنه تا با کیفیت بالاتر برگرده...خدا رو چه دیدی شاید کنکور که دادم سایت زدم...بعد اسمه سایتو میزارم (آنتی اما)...فکر کن!!!....انتی اما چقدر گسترش پیدا میکنه...البته در نبود من انتی اماهای دیگری همچون:یلدا0آبجی چو.مهرناز و دوستانی از این قبیل هستند...البته مهرناز فعلا رفیق نیمه راه شده معلوم نیس که به فعالیتش ادامه بده ولی یه چوچانگ و یلدا واسه یه ایل از هواداران اما کافی ان.نمیخوام اپو خیلی غم انگیز کنم و از تک تکتون خداحافظی کنم چون بالاخره برمیگردم....یعنی اگر برنگشتم میتونی بم بگی ارین واتسون میدونی...کنکور بهونس....موضوع اصلی اینه که گفتم یه مدت این بنده های خدا دنیل و اما و بونی و....در اسایش روزگار بگذرونن بعد یهو سال بعد بیام و سورپرایزشون کنم.ایشاالله دیگه سال بعدم پدر گرامی زیر قولش نمیزنه و اگه دانشگاه قبول بشم(که ایشالله میشم)ای دی اس ال میگیرمو اون وقت ببین چه بکنیم....اون وقت هر روز اپ میکنم....خب دیگه سخن کوتاه میکنیمامروز از صبح ادبیات خوندم یاد سخن بس زیبای حکیم ابولقاسم فردوسی افتادم که میگه:.... یادم رفت...چی میگه؟!!!... حالا ولش کن گیر نده..... راستی جا داره بگم که من ذره ای از علاقم نسبت به هری پاتر کم نشده و اگه وبو یه مدت اپ نمیکنم فقط فقط به خاطر کنکور....نه علاقم از کتابای هری پاتر و نه از فیلماش کم شده...همچنان یه طرفدار وحشتناک هری پاترم....عمرا به کتاباش خیانت نمیکنم و با وجود کتابای دیگه ای که میخونم به نظرم هنوز هری پاتر رتبه اش یکه و هیچوقت تغییر نمیکنه.پس فکر نکنید حوصله هری پاترو ندارم یا از دنیا هری پاتر دور شدم. خب از همه دوستای خوبم از یلدا چوچانگ مهرناز فاطی سوسکی هلیا آرزو پرنیان و پرناز سایه جون که یهو غیبش زد ندا صدف محسن یحیی نازنین و......که واقعا الان انقدر دارم تند تند اپ میکنم که اگه اسم خیلیاتونو ننوشتم واقعا واقعا معذرت میخوام.ولی برمیگردم....کسایی که همیشه به این وبلاگ میومدن منو یادشون نره تا تیر ماه سال دیگه با ورژن جدید.سال دیگه میترکونیم.دعام کنید که کنکورمو خوب بدم. اگه منو یادتون بره الهی شب اما واتسون بیاد تو خوابتوناگه خیلی یادتون بره اون وقت دعا میکنم دنیل بیاد تو خوابتون...اون وقت خطر مرگ به همراه دارهخب دیگه اینجانب فعلا بازنشسته میشم یه سال بعد میام خدافظ همتوووون

دختر احمد آباد

هاو ار یو؟خوبی؟چه بد….چی کارا میکنی؟کارنامتو

گرفتی فلک زده؟الهی….چندتا شو افتادی؟شهریورم مهمون مدرسه ای دیگه نه؟عیبی نداره…حالا تو که قراره مهر بری مدرسه حالا یه ماه زودتر برو…مگه اشکالی داره؟نا امید شدی از زندگی؟اشکال نداره خوب میشی…اپ امروز انتی امایی و دنیل ساپورتینگه….طرفداران اما چشماشونو ببندن که ما قصد ناراحت کردنشونو نداریم…باور کن….راستش دیروز اما رو دیدم که خیلی خوشحال بود…بش گفتم کجا با این عجله؟مثل اینکه خوشحالی؟…بچه ها میدونید چی گفت؟گفتش که دیروز واسم خواستگار اومده واسه همین خوشحالم…گفتم به سلامتی…حالا پاسخ مثبت دادی؟اخمی کرد و گفت:والا من که خوشم اومد ازش ولی نمیدونم چرا وقتی چایی بردم واسش خشکش زده بود و پلک نمیزد….فک کنم تو نخه قیافم بود…گفتم:خب پس جواب اونم مثبته…ولی میدونید اما چی جوابمو داد؟با ناراحتی گفت:اخه قرار بود امروز صبح بهمون زگ بزنن و جوابو بگن ولی زنگ نزدن….آخیییی….طفلکی اما…میخواستم بش بگم که پسره خوشش نیومده ازش ولی گفتم بزار تو خودش باشه….خلاصه همونجا ترکش کردم و  یه راست اومدم خونه که دربارش آپ کنم….میدونید با خودم فکر کردم که احتمالا اما تو مراسم خواستگاری این لباسشو پوشیده بوده.اینجا کلیک کنید.

 

خب این از اولین عکس….میخواید بازم عکس ببینید؟اخه روت میشه بگی نه؟

 

برای دیدن اما در سیزده به در اینجا کلیک کنید

 

اما در حال دعا کردن.اینجا احتمالا داره میگه:خدایا مرا در رسیدن به این پسری که در کنارم ایستاده یاری کن.اینجا کلیک کنید

 

اما در شب پیش از خواستگاری که هیجان وجودش را در بر گرفته بوداینجا کلیک کن

 

خیلی همیشه دوست داشتید دختر احمد آباد رو ببیند؟خب اینجا کلیک کن تا ببینی.

 

بازم جا داره بگیم دختره احمد اباد تو عرو س بندری.اینجا کلیک کن

 

برای دیدن مجموعه ای از عکسهای دختر احمد آباد اینجا و اینجا کلیک کن.

 

راستی شرمنده که هی میگم اینجا کلیک کنا چون حال گذاشتن عکس کامل رو ندارم.

 

اما اینجا داره به کی نگا میکنه که خشکش زده؟ اینجا کلیک کن.

 

دختر احمد آباد قهر کرده داره میره.اینجا کلیک کن.

 

دختر احمد آباد پیشرفت کرده و شهرنشین شده.اینجا و اینجاکلیک کنید

 

اما در هاله ای از ابهام.اینجا کلیک کن

 

حالا اما رو ول کن.میریم سراغ دنیل.

اااااااااااااااااااااااااااااااااا…..تریپت نه تنها منو بلکه یه ملتو کشته.اینجا کلیک کن.

 

چرا اینقدر سایز پات بزرگه؟اینجا کلیک کن.

 

الهی بگردم کی تو رواونجا گیر انداخته؟شرط میبندم که اما توی این قضیه دستی داره.اینجا و اینجا کلیک کن.

 

وااای مادر تو چرا انقدر بزرگ شدیییی.اینجا کلیک کن.

 

الهی تو لباس دامادی ببینمت مادر….البته هنوز اونقدری بی غیرت نشدم که بزارم زن بگیریاااا…..حواستو جمع کن.اینجا کلیک کن.

 

اگه میخوای بمیری اینجا و اینجا و اینجا کلیک کن.

 

وااااای اینجا خیلی بامزه شده.اینجا کلیک کن

 

اینجام خییییییلی خوشگله.اینجا و اینجا و اینجاکلیک کن.

 

به چه می اندیشی؟اینجا کلیک کن.

 

خب عکسا خوب بودن؟جرات داری بگو خوب نبودن یا اینکه تکراری بودن یا اینکه قبلا یه جا دیده بودمشون…..حواست باشه که شما داری با یه کنکوری بی اعصاب صحبت میکنیاااااا….وااای گفتم کنکور یاد بد بختیام افتادم….ای خداااا ای خدااااا….کلاسامون از پس فردا شروع میشه….زین پس فقط میتونم ماهی یه بار اپ کنم….اوه اوه الانه که همه بگن تو همینجوریشم که قول دادی زود زود اپ کنی ماهی یه بار اپ میکردی دیگه چه برسه به اینکه الان قول دادی کلا ماهی یه بار اپ کنی.بخدا دست خود نیست که….کنکوره و هزار بدبختی…ولی بزار کنکورمو بدم…..اوه اوه واه….اون روز روز بدبختیه اماس….میخوام نامه اعمالشو تو دست چپش بزارم….هاهاهاهاها….بترس اما از روزی که من کنکورمو بدم….راستی کارناممو گرفتم….خیلی خوشحالم تا هفته پیش که کارناممو نگرفته بودم هر شب توی خواب ورقه هامو صحیح میکردم.مثلا یه شب تو خواب به صورت اتوماتیک ریاضیمو صحیح کردم یه شب زمینو یه شب فیزیکو….وای خیلی بد بود….کارنامه مو که گرفتم تمامی کابوسهام متوقف شد…..شاگرد اول شدم….بله چی فک کردی….معدلم بالای نوزده شده…حالا تا جواب اعتراضاتم نیاد معدلمو بهتون نمیگم….بزار جوابشون بیاد بدش بهتون میگم معدلم چند شد….فعلا شما حدس بزنید با خودتون….راستی اینم جواب نظر سنجی:

به نظرت اما لباساشو از کجا میخره؟

۱-سالنهای مد پاریس

۲ رای-۵/۱۲٪

۲-نمایندگی دیور

۱ رای-۲/۶٪

۳-تجریش

۰ رای-۰٪

۴-جمعه بازار

۱۴ رای-۲/۸۱٪

 اخبار یادم رفت:

دنیل رادکلیف جدیدا غلط کرده و با پروییه تمام گفته که من چون قبلا چندین تا فیلم ناجور بازی کردم بازی در صحنه عاشقانه فیلم 6 برام خیلی سخت نبود و کاملا آروم بودم ولی بونی رایت خیلی عصبی بود و منم قبلش باش صحبت کردمو و آرومش کردم.(شما بیجا کردی با اون صحبت کردی اولا…دوما که مگه به غیر از اکوس و دسمبر بویز بازم فیلم ناجور بازی کردی؟ها؟اعتراف کن….البته یادم نبود که ایشون 6 ماه هشت بار درهفته اکوس بازی میکردن.البته این امار فقط در نیویورک بود پیش از این هم لطف کردن و قدم مبارکشونو بر روی سن توی لندن گذاشتن….حالا بگذریم)

در ضمن اضافه کرد که کار با مایکل گمبون بسیار براش خوشایند بود و در ابتدای فیلم برداری فیلم 6 فقط صحنه های مربوط به دنیل و مایکل رو فیلم برداری کردن و اون وقت زیادی داشته تا با مایکل بیشتر اشنا بشه چون تا پیش از این تا به حال هیچ صحنه عمیق و مهمی رو با مایکل نداشته .(خدا رحم کنه…تا پیش از این سنگ گری اولدمنو به سینه میزد حالا الان را به را میگه مایک…مایک…)

و شاکیه از اینکه فیلم 6 خیلی کمدیه ولی اون بیشتر به صحنه های تاریک تمایل داره تا مخاطبان بزرگسال بیشتری جذب فیلم بشن ولی بیشتر صحنه های مربوط به فیلم 6 کمدیه و اونها تا تونستن در این فیلم همچین چیزایی رو گنجوندن(خدا رحم کنه….ژانر فیلمای هری پاتر تغییر کرد…از این به بعد ژانرش میشه:کمدی…درام…فمیلی…ولی هرکاری دیوید یاتس انجام بده من قبول دارم….کارگردان فوق العاده ایه)

 

در یه مصاحبه جدید هم روپرت گفته که نگران آینده کاریش بعد از پایان فیلمهای هری پاتره چون میترسه که پایان هری پاتر پایان کار بازیگریه اون باشه.همچنین گفته صحنه عاشقانه ای که با اما توی فیلم 7 داشتم وحشتناک بود.قبلش با هم قرار گذاشتیم که در همون اولین بار خوب نقشمونو بازی کنیم تا دیگه تکرار نشه ولی هردو عصبی بودیمو نشد که اینطور بشه.(الهی بگردم….چقدرم اما خجالتیه….نیس که خیلی نجیبه…واسه همین عصبی بود)

خب دیگه ما بریم تا بعد….نظر نزاری حالتو میگیرم.

راستی توی نظر سنجی جدید حتما شرکت کنید.هدر جدید وب چطوره؟

خب حالا دیگه میتونی بری

 

 

باورم نمیشه…باورم نمیشه که امتحانام تموم شده…اره؟واقعا؟….هر شب خواب امتحانا رو میبینم….ولی همه چیز به یه طرف فکرو نگرانیه من به یه طرف….میدونید چرا ناراحت بودم؟از غم دوریه اما بوده….همش فک میکردم اگه من راجع به اما اپ نکنم پس کی اپ میکنه؟فکر و خیال اما یه شب منو اسوده نمی گذاشت….وا حسرتا…..روزای توهم زایی رو پشت سر گذاشتم و الان خیالم راحته که امتحان ندارمو و میام تند تند راجع به اما اپ میکنم….گفتم که لحظه ای از گزند من در امان نیس….خب بزار ببینم اینجا چی داریم؟….اهان….چندتا عکس ناقابل از اما….ساکت بشین بزار که من چنتا عکس بزارم….

به به به...دنیل عزیز و برومند...چشو چالتو جم کن بچه...خیلی داری بد بش نگا میکنیااااا

http://i41.tinypic.com/mutnkp.jpg

عجب ژستی گرفته روپرت

http://i39.tinypic.com/2cscmkg.jpg

این خیلی قشنگه

http://i39.tinypic.com/295u3gh.jpg

دستو بکش بین باباااااا

http://i42.tinypic.com/2cf86tg.jpg

بار اخرت باشه با این دختره عکس میندازیااااااا

http://i42.tinypic.com/23sxhs4.jpg

دنیل:به چی نگا میکنییییییی؟

http://i39.tinypic.com/9hkvpf.jpg

اما:هی تو خشگه..بیا اینجا....

http://i43.tinypic.com/5as41j.jpg

این لباس شما رو یاد کی میندازه؟

http://i43.tinypic.com/2u77v6b.jpg

http://i42.tinypic.com/5zpd2u.jpg

لباست پاک مجذوبم کرد

http://i41.tinypic.com/debjgg.jpg

تو بیجا کرد که با کیت باس ورث عکس انداختی

http://i41.tinypic.com/vql2zt.jpg

احتمالا دنیل اینجا اما واتسونو دیده

http://i39.tinypic.com/2v36j5u.jpg

اما جون قربونت برم اگه میخوای توی هر تبلیغی باش ولی دور تبلیغ کرم پوستو خط بکش

http://i44.tinypic.com/dw6s2g.jpg

چندتام پوستر خیلی قشنگ ازفیلم شاهزاده دورگه

http://i41.tinypic.com/2uzypgj.jpg

http://i44.tinypic.com/34qpjeb.jpg

http://i44.tinypic.com/2vkb79i.jpg

 

 دیدی؟چطور بود؟خبر میخوای؟خبری نیس….به جوون تو…فعلا هیچ خبر خاصی که ارزش ترجمه داشته باشه پیدا نکردم ولی توی اپ بعدی حتما با دست پر برمیگردم.راستی هدر وب چطوره؟

نظر یادت نره

خیلی شادیا اینو از چهرت میشه تشخص داد...شادمانی در وجودت بالا پایین میپره...نه پس 20 روز تعطیلی... میخوای شادم نباشی؟ها؟چقدر تو پرویی.....پس چندروز تعطیلی خوبه؟ اصلا بت بگم نیا مدرسه خوبه؟ کوفت...فردا همین شماهایید که وقتی کنکور دادید مدعی میشید که ما درس خوندیم نمیدونم چرا سوالا رو بلد نبودم دیگه....بزار بت بگم چرا سوالا رو بلد نبودی.....چون تنبل بودی...چون درس نمیخوندی...چون طالب تعطیلات بیشتر بودی و 10 روز از اون ور عید و ده روز از اون ور عیدو واسه خودت تعطیل میکردی...بازم برات دلیل بیارم؟ البته فک کنم همینا کافی بود تا همین چند روز عیدم کوفتت کنم.....خب فردا تولد وبلاگه...جان؟ اره دیگه تولد 2 سالگیشه...یادت نبود؟همین وسط حالتو بگیرم؟نه اگه لازمه حالتو بگیرم بگو....اره دیگه وبلاگم 2 سالش شد...بشین تا تولد 500000000000 سالگیشم تو همین وب تبریک بگم......پس چیییی......من تا این بچه رو شوهر ندم بیخیال نمیشم که....تا اما هست این وبلاگم هس..اصلا منو این وبلاگ به امید انتی اما بودن زنده ایم...مگه میشه دقایقی اما رو ول کنیم؟خدا رو شکر اگرم من نباشم دلم خوشه که بقیه دوستان انتی امایی هستن که جای من اپ کنن...خلاصه که اما لحظه ای از گزند ما در امان نیست...امروز من اپ نکنم درباره اما ، یکی دیگه اپ میکنه فرداش اون یکی اپ نکنه یکی دیگه از انتی اماییا درباره اما اپ میکنه....خلاصه که ما همچون زنجیری دست در دست هم داریم...حالا یه شعری رو خودم سرودم در وصف اما:

 

اما جونم چه ماهی...قربونم بری الهی

بین ماها تو شاخی...فدام بشی الهی

پرویی کردار تو... خود شیفتگی کار تو

بدپوشی رفتار تو....مام میگیریم حالتو

 

انجمن هواداران انتی اما

خب این شعر سروده خودم بود....خواهش میکنم تشویق نکنید...مرسی ..مرسی...این شعر رو تقدیم میکنم به تمام انتی امایی های ایران و دوست عزیزم اما

حالا میخوام تشخیص ارایه ادبی های این شعر رو به دوست عزیزم که تازه یافتمش بسپارم...این شما و این هم مهرناز(اگه نیای ارایه هاشو تشخیص بدی در درگاه حق برات دعا میکنم)

خب دیگه این اپ خیلی ویزه اس...پر از عکس و اینا...همه جور طرفداری رو هم در بر میگیره...امایی..روپرتی...فلتونی . لیانگی....نه این دفعه از دنیل عکس نزاشتم...گفتم تعطیلات خودمو و خودتونو خراب نکنم واسه همین ازون عکس نزاشتم....خب همینجوریشم زیاد براتون صحبت کردم و بسیار لذت بردید...راستی الان که این مطلبو مینویسم اینجا داره مثل چی برف میاد....وسط بهار...باورتون میشه؟....راستی در نظر سنجی وبلاگ هم شرکت کنید....حتمااااا.......پیش از دیدن عکسا هم به اخرین پاراگراف این پست دقت کنید اول اون سه چهار خطو بخون و بعد برو عکسا رو ببین.خب؟.....حالا بشین عکسا رو ببین

 

عکس ازتام فلتون

به چه می اندیشی

بابا مرده ی فیس اکشنتم

تام و دوست دخترش وقتی که از بیمارستان پس از ملاقات بدل دنیل خارج شدند(بعد از دیدن این عکس فهمیدم که تمام بازیگران هری پاتر بد سلیقن)

عکس از اما جان

اما جون در پوشیدن لباس دچار مشکل شدی؟نگا کن ترخدا یه لباس بلد نیستی بپوشی

اوکی نگاه پر معنات همه چیزو بهم گفت

آرین:ماماااااااااااااااااااااااااان

اما پس از مرگ(توی عکس سمت چپی مرده و توی عکس سمت راستیش که کنار همونه ،روحش داره خودشو تو اینه میبینه)

اما در زندگی پس از مرگ

اینم یه عکس دیگه از سرنوشت اما در پس از مرگ(احتمالا ساعت 12 شب به بعد را میوفته تو خیابونا و ملتو میترسونه...تو قبل از مرگ فیلم وحشتناک بودی وای به حال پس از مرگت)

مگه اون دنیام سالن مد هس؟

حالا عکسای اما پیش از مرگ

اما جون ببخشیدا ولی اینجا شبیه کاپتان هوک شدی

ااااا عزیزم همینجوری قناسی اونجوریم واسادی  قوز در میاری حالا خر بیارو باقالی بار کن

کتی لیونگ

روپرت(توی برلین واسه اکران فیلم بمب البالوییش)

چندتا عکس خنده از اما

اما:حالا همه دستا بالاااااا....بیا وسطططط...شاه داماد و عروس خانوم بیایین وسطططط...وای وای وای پارمیدای من کوش...وای وای وای میرم از هوووش....(من واقعا پیش از این نمیدونستم که اما توی مجالس میخونه)

اما جان انقدر سخت نگیر اگرم باختی دفعه بعد میبری...

چندتام  پوستر جدید از فیلم شاهزاده دورگه

دنیل(ااااا...ببخشید یادم رفته بود که از دنیلم قراره عکس بزارم...حالا همین یه دونس عیبی نداره)

وااااو(بابا خوش استایل)

روپرت

یه خبرم هس

تام فلتون در مصاحبه جدیدش گفته :که دنیل بهترین مرد دنیاس...اون خیلی متواضعه...و همیشه ترجیح میده به جای خرید ماشین ،کتاب بخره...ما هی بش میگیم دنیل خرج کن خرج کن ولی اون اصلا مایل نیس(تو و دنیل غلط کردی همینه دیگه...هی بش گفتید خرج کن که رفت 5 ملیارد خونه مجردی خرید دیگه)

خب دیگه فعلا خبر خاصی در دسترس نیس

توجه:در ضمن اگه اپو کامل نخونیو تمام عکسا رو نبینی من میفهمما...چون میخوام یه امتحان همگانی ازتون بگیرم که اگه توی این مدت اپا رو نخونده باشی میفهمم...مگه من بیکارم این همه بنویسم و تونخونی و فقط عکسا رو ورداری بری خونتون؟باید کلیه اپ رو بخونیو عکسا رو ببینیو و درباره خط به خط اپ نظر بدی تا من بفهمم اپو خوندی خب؟افرین(حالا برو عکسا رو ببین)

دیگه من میرم...چی؟تو میخوای بمونی؟بمون کسی جلوتو نگرفته...بیکاری دیگه

دیگه سلام تکراری شده...خب بزار امتحان کنیم و ببینیم به جای سلام چی بگیم خوبه؟...هی چطوره؟یا مثلا...هوی....نه این یه ذره از ادب خارج شده....درود....اینم زیادی ادبیه....خب یکی یه پیشنهاد بده....بابا بیخیال شدم همون سلام خودمون از همه چیز بهتره تازه 70 ثواب هم داره...69 تا برای سلام کننده... یکی هم برای پاسخ دهنده....هاهاهاها...یکی از مزایای وبلاگ نویسی اون قسمت مربوط به معنویاتشه....اصلا تا حالا به این موضوع فکر کرده بودی که وبلاگ نویسی چقدر ثواب داره؟بزار دونه دونه مزایاشو برات برشمرم:

1_اول از همه قضیه همون سلام کردنه که در بالا اشاره شد

2_خدمت به مردمه که خدا هم خدمت کردن به مردمو دوس داره

3_این که پس از هر اپ یه ملتو از کنجکاوی بیرون میاریو کلی خبر و یهو بهشون میرسونی

ولی یه سری چیزای دیگه ای هم در بر داره که انسان رو به سوی گناه و زشتی سوق میده که اونا روهم الان برات بر میشمرم:

1_غیبت کردن درباره بازیگران فلک زده

2_افرادی مانند اما واتسون ،بونی رایت و امثال انها را به سخره گرفتن

3_فوضولی و سر کشی در زندگی و حریم شخصی بازیگران فلک زده به توان دو

4_به هدر دادن وقت خود و بازدیدکنندگان

 

خب همونطوری که خودتون مشاهده کردید ضررهای ناشی از وبلاگ نویسی بیش از مزایای ان است در نتیجه:

  اکسید ضرر+گناه کلریدریک"جهنم

پس همون بهتر که وارد حرفه وبلاگ نویسی نشی.خب زیادی از بحث دور شدیم معلم شیمی ماهم که انقدر امتحان شیمی از ما گرفت که مغزمون شدیدا داره حرکت میزنه.

برمیگردیم به همون سلام و احوال پرسی.خوبی؟چطوری؟خانوم بچه ها خوبن؟اقاتون خوبه؟غذاتو بار گذاشتی؟یه وقت نیاد خونه ببینه که دوباره نشستی پای کامپیوترو هنوز غذا درس نکردی...بابا نکن از این کارا...اون بنده خدا از صبح پا میشه میره دنباله یه لقمه نون حلال و اون وقت تو فقط بشین پای کامپیوتر....بابا پاشو غذا درس کن....همین الان که دارم این مطلبو مینویسم یکی توی کوچه یه ترقه در کرد....از حالا دارن میرن به پیش واز چهارشنبه سوری و این حرفا...خب این دفعه کلی عکس براتون اوردم که برو حالشو ببر...حاضرم شرط ببندم که عکسا رو توی هیچ سایتی ندیدی...دیدی؟تو حرف نزن...رو حرف تو اطمینانی نیست....

 

اولین عکس متعلقه به گل گلدونه من...اما همه جون من

مرده عکسای پروفشنالتم

معلوم نیست چقدر به این بدبختا پول دادن تا حاضر بشن اینجا در کنار اما حضور داشته باشن

 

 

احساس میکنم که توی این عکس احساس شباهت به بریتنی رو داشته چون بریتنیم توی ویدئو کلیپ جدیدش یه چیز توی این مایه هاس

 

اما در هفته مد لندن

 

حالا خبر

 راستی بازیگر نقش مادر هرمیون گرنجر هم انتخاب شد که الان حوصله ندارم که عکسشو براتون بزارم.این بازیگر قراره توی فیلمهای هری پاتر و یادگاران مرگ در سه یا چهار صحنه حضور داشته باشه و ابراز خوشحالی بسیار کرده که میتونه جزئی از این گروه باشه.همچنین گفت که تا به حال هیچ یک از فیلمهای هری پاتر را ندیده و هیچ کدوم از کتاب های هری پاتر را هم نخوانده ولی حالا قصد داره که فیلمها رو بببینه تا بیشتر درباره فیلمی که قراره توش بازی کنه بدونه.

یه خبر دیگم اینکه دنیل رادکلیف رتبه دوم جذابترین و دلرباترین مرد رو گرفته

و خبر سوم اینکه قاتل بازیگر فیلم هری پاتر که نوجوان هجده ساله ای بود و در یک درگیری کشته شد،دستگیر و محکوم به حبس ابد شد.

 

توی این اپ حسابی لذت بردی....خب دیگه هرچی حال کردی کافیه....راستی هرکی بتونه معادله شیمیایی بالا رو موازنه کنه یه بلیط رفت و برگشت به پاتر سیتی هدیه میدم.

ببین کی اینجاس....دوستان همه جمعن....خوبید؟چه طورید؟بخوای غر بزنی که چرا دیر دیر اپ میکنم چنان میزنمت که قلبت از توی بصل النخاعت سر دربیاره......با این همه درس مگه میشه اپ کرد....خیلی دلم میخواست که یه اپ مثل اپ قبلی نه قبلیش بکنم...همون که راجع به روزای مدرسه نوشته بودم...یادت میاد؟میبینم که انقدر داستانش تاثیر گذار بود خوب یادته....ولی تصمیمو عوض کردم اخه دیدم همینجوری استرس دارید یه داستان استرس زا هم بخونید دیگه هیچی دیگه مقدارکورتیزول بدنتون میره بالاا اون وقت میترسم سکته کنید....میبینم که ۳-۴ هفته دیگه امتحای ترم اولم شروع میشه....هنوز هیچی نشده باید بریم سر جلسه امتحان...چی؟چرا دارم استرس میدم؟ببخشید اخه یه حس شرارتی از درون داره میگه که به شما استرس وارد کنمخب دیگه بیشتر از این نمیخوام منتظرتون بزارم یه سره میریم سراغ عکسای اپ جدید

اما: واسا تا بگیرمت شیطون

اما:لباسم قشنگه؟

به قول معروف:تریپت منو کشته

چی میگیییی!!!!!

انقدر به ما گفتن زیادی تعریف دنیل رو میکنی ما هم سکوت اختیار میکنیم

 

این چند وقته خبر خاصی که بخوام توی وب بزارم نبوده واسه همینم این اپو در همینجا به پایان میرسانم.خدا یارو نگهدار همه شما بچه خوب توی خونه

راستی هدر بالای وبلاگ قشنگه؟خودم میدونم تعریف نکن

 

بخدا تقصیر من نبود….من چه کار کنم که وقت نشد بیام….کلا وقت سر خاروندنم نداشتم….یعنی اصلا وقت نداشتم باورتون میشه که 1 ماه بود پای کامپیوتر نشسته بودم؟خودمم باورم نمیشه….باور کنید وقتی نشستم پای کامپیوتر یه سری چیزا یادم رفته بود….البته 2 مهر یه بار نشستم ولی بدش دیگه ننشستم….ولی خب دیگه امروز اومدم که اپ کنم….یه اپ توپ…یه داستان نوشتم که انتهای خندس….راجع به اماس….اگه نخونی از دستت میره….با خودم گفتم تو چه جور انتی امایی هستی که چند وقته اما رو به حال خود رها کردی؟بابا یه حرکتی در جهت اما ضایع کنی ، بکن.واسه همینم نشتم یه داستان نوشتم که موضوعش واقعا باحاله….حتما بخونید که از دستتون میره هااا….حالا اول از همه یه چندتا عکس ببینید

 

هری و رون

http://i37.tinypic.com/2nu6jgg.jpg

هری

http://i37.tinypic.com/2aflidc.jpg

http://i34.tinypic.com/32zpf21.jpg

هری و جینی خاک بر سر

http://i35.tinypic.com/2z6se9z.jpg

رون

http://i35.tinypic.com/ojfjpz.jpg

رون ولاوندر

http://i33.tinypic.com/zls13d.jpg

هرمیون ورون

http://i34.tinypic.com/25gaps2.jpg

دنیل

http://i37.tinypic.com/2jc64xd.jpg

http://i35.tinypic.com/108e1jb.jpg

http://i36.tinypic.com/2irnjpv.jpg

http://i35.tinypic.com/2rpdxj8.jpg

 

 

 

اینم از داستان

 ده هزار سال قبل از میلاد

 روزی روزه گاری چیزی حدود ده هزار سال پیش از میلاد یعنی زمانی که تعداد ادمهای روی زمین انگشت شمار بودند دختری با خانواده اش زندگی خوبی را در کنار هم میگذراندند.این دختر که اما نام داشت از زندگی اش بسیار راضی بود و همیشه خدا را به خاطر خانواده خوبی که به او داده بود شکر میکرد ولی روزی در حالی که در چمنزار روبروی خانه اشان دراز کشیده بود و به ابرهای در حال حرکت نگاه میکرد غرق در رویا شد.با خود فکر کرد:اگا تام تی سو شین تا ردا(ترجمه:یعنی زمانی میرسه که مردم بتونن توی اسمونا حرکت کنن؟)اون نمیدونست که چیزی به نام علم وجود داره چون تو اون زمان هیچی وجود نداشت جز کوه و دشت و صحرا....اما همیشه فکر میکرد که احتمال داره که یه روز نوع زندگی تغییر کنه.دلش میخواست زنده بمونه و اون زمان رو ببینه.ارزوش بود که روی ابرا حرکت کنه و از اون بلا به خونه شون نگا کنه.دوست داشت مردم متمدن تر از خودشونو ببینه.در همین افکار بود که برادرش داد زد:تان تی ایگا شو فان سیا(ترجمه:بیشعور مگه نمیشنوی که دو ساعته دارم صدات میکنم؟مامان میگه بیا واسه نهار)اما هم از افکارش بیرون اومد و برای ناهار به کلبه شان که از سنگ و چوب ساخته شده بود بازگشت.شب که شد اما خسته به اتاقش رفت و باز به فکر فرو رفت واقعا براش جالب بود که اینده رو ببینه.ئدر همون افکار بود که صدایی اما رو به خودش اورد.

_تیتو خوکارتا شی(ترجمه:بیدار شو دخترم...بیدار شو)

این صدا صدای اشنایی نبود اما شدیدا برای اما ارامش بخش بود.اون چشماشو باز کرد و به اطرافش نگاه کرد.در مقابلش زن زیبا و خوش لباسی ایستاده بود که با مهربونی نگاش میکرد.اما گفت:تونو؟(ترجمه:تو کی هستی؟)

اون زن گفت:تارتا تیان مین(ترجمه:من یه پری هستم)

اما که حیرت زده شده بود چماشو مالید و گفت:ناما تا وادون می؟(ترجمه:دارم خواب میبینم یا بیدارم؟)

پری گفت:کامیتا(ترجمه:تو بیداری)

اما گفت:راما تی دا شو؟(ترجمه:تو واقعی هستی؟

پری گفت:اتا فا زیگاتی...هامینتا شو گا(ترجمه:من واقعیم و اومدم که آرزوی تو رو براورده کنمک....مگه تو نمیخواستی به اینده بری؟)

اما گفت:مو(ترجمه:چرا.... میخواستم برم)

پری گفت:رالو کاتیندا(ترجمه:پس دستمو بگیر)

اما دست او را گرفت و هر دو شروع به چرخیدن کردند و همه چیز با سرعت سر سام آوری شروع به چرخیدن کرد و پس از گذشت کمتر از یک ثانیه از حرکت باز ایستادند.پری لبخندی زد و گفت:تونا تی بارتا ایکا لاموسا شین تی(ترجمه:تو الان اومدی به ده هزار سال جلوتر از زمانی که توش بودی.....یعنی سال 2000 از حالا تو اینجا زندگی میکنی چون خودت این زندگی رو انتخاب کردی....سعی کن از زندگی در این زمان نهایت استفاده رو ببری

اما گفت:فامی سین تو؟(ترجمه:پس خانوادم چی؟)

پری گفت:تاناتو شی فی کاما(ترجمه:نگران نباش وقتی که کارت در اینجا به پایان برسه دوباره به زمان خودت برمیگردی و اونجام زندگی میکنی)

سپس لبخندی زد و ناپدید شد و اما را در دنیایی ناشناخته که ده ها هزار سال از زمان زندگی خودش فاصله داشت تنها گذاشت.اما خیلی زود تونست خودشو به زندگی جدید عادت بده.اولین اتفاق خوش ایندی که برای اما افتاد بازی در یه مجموعه فیلم بود به نام مجموعه فیلمهای هری پاتر.درست همونجا بود که احساس کرد به یه پسر علاقه منده.اون پسر همون پسری بود که در فیلمهای هری پاتر باهاش هبازی شده بود و درست از همون روز اول قلب اما رو از آن خودش کرده بود.اسم این پسر دنیل رادکلیف بود.پسری که چیزی حدود ده هزار سال از اما کوچکتر بود و شاید 10 ها نسل بعد از نسل اما به دنیا امده بود ولی چیزی که مهم بود علاقه اما به دنیل بود و همچنین دنیل نمیدانست که این دختر چیست و او از مادر بزرگ مرحومش هم پیرتر است.اما روز به روز بزرگتر شد و از زندگی در ان دنیا بیشتر لذت میبرد.همه چیز برایش جدید بود.او به ارزوی دیرینه اش هم رسیده بود.یعنی پرواز بر فراز اسمانها و بر بالای ابرها.انقدر در دنیای جدید سرگرم بود که خانوده اش هم از یاد برده بود.همچنین به زبان جدیدی که با ان صحبت میکرد هم بسیار علاقه داشت.ولی او یک ایراد بزرگ داشت که شاید زمانی هویتش را فاش میکرد وان هم نحوه لباس پوشیدنش بود.این شیوه لباس پوشیدن او دقیقا متعلق به انسانهای نخستین بود ولی دنیل همیشه اینگونه فکر میکرد که:شاید اما کمی جلوتر از مد پیش میرود.

به خاطر همین هم همیشه به داشتن چنین دوستی افتخار میکرد.خلاصه از اونجایی که اما تمام تلاشش این بود که نحوه لباس پوشیدنش را تغییر دهد بنابر این پس از مشورت با یکی از دوستانش به این نتیجه رسید که به سالنهای مد برود.کار هر روز او رفتن به سالنهای مختلف مد شده بود.ولی هیچ کدام از ان لباسها باب میلش نبود و او همچنان به شیوه لباس پوشیدنش به سبک انسانهای نخستین ادامه داد.در این میان عشق او سخت به دل دنیل افتاده بود ولی ان بدبخت فلک زده بی خبر از همه جا ، نمی دانست دختری که او سخت به ان دل بسته الان باید فسیل شده باشه.شاید هم پیش از این سنگواره این خانواده را در موزه دیده بود.اما هم نمیخواست پرده از این راز بردارد و همچنان وانمود میکرد که دختر اینگلیسی است که در فرانسه به دنیا امده.ولی فعلا چیز دیگری ذهن اما را مشغول کرده بود.او انقدر سرگرم تغییر شیوه لباس پوشیدنش شده بود که دیگر به دنیل فکر نمیکرد.سالنهای مد هم که کار ساز نبودند بنابر این راهی باقی نمیماند جز اینکه به همان شیوه قدیی ادامه دهد و لباسهای دوران ماقبل تاریخ را بپوشد.مهم این بود که دنیل اونو این شکلی پسندیده بود.البته در همین حین هم او دربه در به دنیال لباسی بود که از برگ درست شده باشد ولی مثل اینکه انسانهای نسل جدید به پوشیدن این لباسها علاقه ای نداشتند.شبی از شبها پری مهربون دوباره ظاهر شد و گفت:اما کاری از پیش ببر.اگر نتونی اینجا ازدواج کنی من تور و برمیگردونم به زمان خودت(دیگه اما جون 2008 ی شده با پری هم به همان زبان جدید صحبت میکنه)

اما که از زندگی در اونجا خیلی لذت میبرد با ناراحتی گفت:نه نه....باشه قول میدم...باید چه کار کنم؟

پری گفت:تو باید علاوه بر خوش گذرونی در اینجا یه زندگی درست و حسابی هم برای خودت جور کنی.اگر ازدواج کنی من دیگه تو رو به اون زمان بر نمیگردونم.

اما هم به پری قول داد که حتما ازدواج کند تا پری اجازه دهد که او در همان زمان بماند.

کار اما از فردای ان روز اغاز شد.او تمام تلاش خودش رو به کار بست که نظر دنیل رو جلب کنه ولی به خاطر اینکه اما در تمام این مدت از دنیل غافل شده بود و فقط سرگرم رفتن به سالنهای مد شده بود دنیل هم خسته شده بود به سراغ دختر دیگری به نام لورا ا تول رفت.اما شدیدا خشمگین شده بود.با خود گفت:حالا چه کار کنم؟

فکری به ذهنش رسید.او قبلا با دختری دوست شده بود که اما اصلا از او خوشش نمی امد(ان دخترهم از اما خوشش نمی امد)ولی از نظر اما شاید ان دختر میتوانست به اما کمک کند تا دنیل از لورا جدا شود.ان دختر هم کسی نبود جز آرین.

اما گوشی رو برداشت و به آرین زنگ زد:

_الو آرین

_به ساعتت نگا کردی؟

_مگه ساعت چنده؟

آرین خمیازه میکشد:با اجازه تون 4 صب....حالا چه کار داری؟

_آرین نمیخوام نگرانت کنم ولی گفتم شاید برات مهم باشه که بدونی....دنیل با یه دختر جدید دوست شده که.....الو؟...الو؟

زنگ در به صدا درامد اما گو شی را گذاشت و به سمت در رفت.در را باز کرد و آرین را شمشیر به دست پشت در دید.آرین که خشم از چشماش میریخت گفت:کو؟

_کی کو؟

_دختره رو میگم...کو؟

_اروم باش...بیا تو یه چایی چیزی بخور تا برات بگم

ان شب اما کل قضیه رو برای ارین تعریف کرد و آرین هم گفت:ببین من یه نقشه دارم....من میرم سراغ این دختره...گفتی اسمش چی بود؟

_لورا....لورا ا تول.....

_خب اره من میرم سراغ این دختره....

انها تا صبح نقشه کشیدند و سرانجام بهترین نقشه را برگزیدند تا باعث جدایی دنیل از لوا شوند.

(آرین این کارو نکرد که اما به دنیل برسه.این کارو کرد که دنیل از لورا جدا شه)

خلاصه بعد از مدها بالاخره موفق شدند که دنیل و لورا را از هم جدا کنند و این هم حاصل تلاشهای شبانه روزیه آرین و اما بود.

روزی آرین در حال سرچ در اینترنت بود که خبری توجهش را جلب کرد که به این ترتیب بود:

اما واتسون و دنیل رادکلیف در شب ولنتاین

و آرین فهمید که اما با دنیل ولنتاینشو گذرونده....خشم تمام وجودش رو در برگرفت با خود گفت:دختره دهاتی با اون لباسای قرون وسطاییش...معلوم نیست که لباسای مادر بزرگشو میپوشه یا مادر مادر مادر بزرگشو(خبر نداشت که خود اما سر دسته همه مادر بزرگ های امروزیست)اون وقت اومده با دنیل شب ولنتاین رفته بیرون

از ان پس آرین به کمک دوستانش(خودشون میدونن کیان دیگه)شب و روز تلاش کردند و  کاری کردند که اما موفق نشد با دنیل ازدواج کند و دنیل هنوز هم او را در حد دوست عادیش میدید.شبی پری دوباره ظاهر شد و گفت:اما متاسفم....مهلتت تموم شده.من تو رو تا 1 ماهه دیگه برمیگردونم به زمان خودت.

اما در حالی که گریه میکند:نه...نه پری مهربون....خواهش میکنم

پری لبخندی زد و گفت:ولی تو نتونستی با کسی ازدواج کنی

اما که احساساتش جریحه دار شده بود سفره دلش را باز کرد و گفت:میدونی چیه پری مهربون؟

پری گفت:چی شده؟

اما گفت:هیچکی به من نگا نمیکنه.همه به طرز لباس پوشیدنم میخندن.به عقایدمم میخندن.بعضیام میگن زشتی.بعضیام میگن اخلاقات فاجعس و شدیدا جو گیری.....واسه همین هیچکی حاضر نیست با من ازدواج کنه

پری لبخندی زد و گفت:غصه نخور دخترم...هر کی یه سرنوشتی داره....سرنوشت توام اینه دیگه....قرار که نیست همه خوشگل و خوش لباس باشن.....انقدر حسود نباش...اگر حسود باشی زودتر از زمان موعد به زمان خودت برمیگردونمتااا.....

خلاصه پری 2 ماه به اما فرصت داد تا برگرده و اونو به زمان خودش برگردونه.

ولی......

الان که من این متنو مینویسم حدود 5-6 ماه از ماجرا گذشته و اما همچنان در بین ماست....حالا من نمیدونم که چه حیله ای سوار کرده که پری نیومده دنبالش.

 

دو ماه پس از اخرین ملاقات اما و پری

 

پری ظاهر میشود.اما پیشتر منتظر او بود ولی پری در کمال تعجب میبیند که اما میخندد.پری مهربون گفت:اما چرا خوشحالی؟فک میکردم که ناراحتی از اینکه قراره برگر....

اما اجازه نداد پری حرفش رو کامل کنه و گفت:پری مهربون شما رو با اقای اسمیت اشنا میکنم.

زبان پری بند امده بود.مرد زیبایی در مقابلش ایستاده بود.پری که کنترلشو از دست داده بود گفت:ااازز...ااااشناییی...ب ب با...شما...خوش وقتم....

اسمیت هم گفت:منم همینطور....میایید که کمی قدم بزنیم؟

_اااالبته

پری و و اقای اسمیت رفتند و اما فهمید که نقشه اش گرفت.حال پری با اقای اسمیت ازدواج کرده و دیگر از شغل پری بودنش استفا داده و همه چیز را راجع به اما فراموش کرده

اما هم همچنان در میان نسل جدید میچرخد و سر پسرهای بدبخت فلک زده کلاه میزاره.

 

 باحال بود؟نیازی به تعریف نیست خودم میدونم که نویسنده چیره دستی هستم

 

حالا خبر

 

خبر اول

 

هری پاتر و شاهزاده دورگه پر انتظار ترین فیلم سال آینده شد

 

خبر دوم

امشب شب هالووینه...یعنی دقیقا همون شبی که ولدمرت به خونه مامان و بابای هری رفت و اونا رو کشت و خودش هم برای 14 سال نابود شد....حالا به خاطر مرگ لیلی و جیمز پاتر همگی یک دقیقه سکوت کنید.............

 

خب دیگه اینم از اپ امروزدیگه  برو تا اپ بعدی....

 حالا ما هی دو روز نمیایم هی واسه ادم حرف دربیارید...حالا دو بار شد که من رفتم و دو ماه بعدش اومدم به غیر از اون دوبار که دیگه اینطور نشد چرا انقدر واسه ادم حرف در میارید؟ها؟ها؟ها؟...یه ساعت دیرتر نظر بزارم میگن دوباره این رفت....حالا یه سلامی بکنم دوباره به این مورد رسیدگی میکنم.....سلام...خوبی؟بدی؟چرا بدی؟بزار حدس بزنم...به خاطر اینکه روزه ای؟گشنته؟نه؟به خاطر روه نیست؟خب....به خاطر اینکه هی برقتون میره؟نه؟پس واسه چی این همه حالت گرفتس؟ها؟...اوه اوه اوه...باز یادم انداختین که 1 هفته به پایان این تابستون زیبا مونده...ای خدااا...مدارس...درس....چه بدبختیی...حالا بزار یه چیزی بگم که کلا داغون شی....الان یه کاری میکنم که این یه هفته باقی مونده رو هم به کامت تلخ کنم....یه هفته دیگه مدرسه ها باز میشه و تو باید هر روز ساعت 6 پاشی....داری از خواب میمیری ولی به هر حال باید پاشی بری مدرسه...توی سوز  سرما از خونه میری بیرون و وارد مدرسه میشی....از همون اول معلما شروع میکنن به امتحان گرفتن...مثلا امتحان فیز یک داری همون شبم تلویزیون فیلم مورد علاقتو میزاره...میخوای فیلمو ببینی ولی کلی باید فیزیک بخونی به غیر از اون فردا کلی مشق داری...تمرینای ریاضیت مونده...شیمی ازت میپرسه و دین  زندگیم هنوز مونده....تازه شعر حفظی ادبیاتتم هست....حالا موندی به کدومش برسی....تکالیفتو هول هولی انجام میدی بعد میری سراغ فیزیک هر چقدر تونستی میخونی و بعد میری ببینی فیلمه هنوز تموم نشده یا نه...تلویزیونو روشن میکنی و میبینی تیتراژ اخرشه....میزنی تو سر خودت...ساعت 12 شده...باباتم گیر میده که بچه برو بخواب فردا دیر پا میشی ها....میری میخوابی هنوز خوابت نبرده که ساعتت ونگ ونگ میکنه و میبینی که بله...صب شده ....صبونه خورده و نخورده لباس میپوشی و میری مدرسه...وسط راه یادت میوفته شعر حفظیت مونده....نچ نچ نچ....دو تا زنگ تفریح اولو صرف شعر حفظیت میکنی و زنگ تفریح سومم فیزیکو دوره میکنی....امتحان فیزیکو میدیو زنگ خونه میخوره حالا تا جلسه بعدی که معلمت بیاد از دلشوره میمیری که نمرمو چند میشم....اینم توصیف یکی از روزهای زیبای مدرسه....

مدیریت سازمان داغون کردن دانش اموزان

چی شد؟حالت بد شد؟میخواستی نخونی...به من چه....این یه حقیقته...بخوای نخوای باید قبولش کنی....

حالا توصیف یه روز د یگه.....

اخطار:اگر ظرفیتش را نداری نخون چون ممکنه تک تک موهاتو بکنی

زمستونه و تقریبا اوایل بهمنه....حالا بماند که امتحانای ترم اولو دادیو هنوز نتایجش نیومده و داری میمیری از دلشوره نمره هات....برف شدیدی داره میادو دلت میخواد از خونه بری بیرون و برف بازی کنی ولی نگا میکنی به برنامه فردات... میبینی یه عالمه تکلیف واسه فردا داری...با خودت میگی اشکال نداره شب میرم برف بازی...میشینی پای تکالیفت و شروع میکنی به انجامشون نگا میکنی به ساعت میبینی شد 7...هوا تاریک شده و تو هنوز داری تکالیفتو انجام میدی....8....9....10....11....بالاخره تموم شد ولی هیچ کس حاضر نیست ببرتت بیرون چون این موقع شب سگم توی خیابون پر نمیزنه...میگی فردا میرم بیرون...فرداشم کلی کار داری و خلاصه بهار میادو تو وقت نمیکنی برف بازی کنی....اخه بدبختی اینجاس که بهارم نمیشه کاریش کرد...هوای بیرون عالیه...خنننننک....نمیدونی که....دلت داره پر میکشه که بری بیرون ولی مگه میشه؟...بشین سر جات بچه...امتحانای میان ترمت شروع شده....خلاصه میگذره و میگذره تا وارد خرداد میشی...اوه اوه اوه..فصل امتحاناااا...امتحانای ترم اخر.....اگه بخوای میتونی بری بیرون و گردش...انتخاب با خودته ولی اگر درساتو افتادی باید تابستونتم خراب کنی......اینم توصیف 9 ماه سال تحصیلی....قشنگترین فصلای سال پای درسو و مشق میره....تابستونم که تعطیلیم انقدر گرمه که نمیشه از خونه بیرون رفت....به غیر از اون 3  ماهم بیشتر نیست.....چی شد افسرده شدی؟میخوای جیغ بزنی؟بزن...کسی جلوتو نگرفته....منتها بیخودی خودتو اذیت نکن همینه که هست...باز هم من خوشحالم که 2 سال دیگه درسم تموم میشه...توی ایرانم که وقتی وارد دانشگاه بشی کسی دیگه کاری به کارت نداره...نه هر هفته امتحان داری و نه هر روز باید بری پای تخته و تمرین حل کنی....هر چی توی دبیرستان جونمونو از دماغ میکشن بیرون توی دانشگاه ول میکنن ولی کنکورو باید چه کار کرد....نچ نچ نچ.......کجااااا؟فرار نکن بابا...باشه دیگه حرف درس نمیزنم...نگا کن بچه افسرده شد.....چیه؟یاد بدبختیات افتادی؟قصد منم همین بود......نه بابا دیگه حرف درس و مدرسه نمیزنم...بشین هنوز هستیم حالا....حالا میخوام شادتون کنم...عکسای جدید دنیل رو دیدی؟ندیدید دیگه.....ها ها ها ها....دلم میخواست عکساشو براتون نزارم ولی دلم سوخت...گفتم بزار اینام در جریان عکسای روز باشن.....البته من اینا رو 3 روز پیش گرفتم ولی حال نداشتم زودتر اپ کنم....

یه عکس از دن که واقعا بدون شرحه(مریم حالا تو هی بگو دنیل زشته...اخه این زشته؟؟؟؟)(راستی نیلوفر اینجام قضیه رنگ لباس و چشمه ها...به عکس دقت کن....میدونی که چی میگم)

دنیل روز به روز خوشگلتر از دیروز......(پسرایی که میان تو وبلاگ اگه بخوان به موضوع اعتراض کنن خشم من نصیبشون میشه...اخه یکی نیست که بگه چرا انقدربه دنیل حسودی میکنید؟مگه حقتونو خورده؟...البته پسرایی هم هستن که استثنان و از دنیل خوششون میاد....به خودتون نگیرد...قصد توهین به فرد خاصی نیست...در ضمن یه ذره از عصر حجر بیایید بیرون...انقدر تا یکی میگه یه بازیگری خوش قیافس و یکی بد قیافس نریزید سرشو خودتونو پرپر کنید....نگا..اون بچه رو نگا کن...خودشو سر اما واتسون کباب کرد...پسرم انقدر خودتو اذیت نکن...نچ...نه..نه...هیچی نیست...هیچی نیست...)اینو گفتم که وبلاگ یه ذره بار تربیتی داشته باشه

عکس دیگری از رادکلیف برومند(نیلوفر اینجا هم به اون مورد کشف شده توسط خودمو خودت دقت کن...خدایی درسته هااا)

 

با عکسا حال کردی؟چی؟دست دوم بود؟بود که بود.....فدای سرم...همینشم از سرت زیاد بود....

حالا خبر

خبر اول

طبق اخرین اخبار به دست رسیده توسط یکی از دوستان که در نیویورک زندگی میکنه گفته شده که ظرفیت تئاتر اکوس پر نیست و با وجود استقبال شدیدی که از این تئاتر توی لندن شد توی نیویورک جمعیت کمتری رفتن واسه دیدن تئاتر.علتش هم به طور احتمالی لجبازی طرفدارا با وارنر بروز اعلام شده....به خاطر اینکه وارنر بروز تاریخ اکران فیلمو انداخته عقب طرفدارا لج کردن...اخه یکی نیست بگه که این موضوع چه ربطی به دنیل داره....چی؟بله...چی فک کردی ما همه جا خبر گذاری داریم از قطب شمال گرفته تا قطب جنوب نیویرک که سهله....

خبر دوم

موضوع این هفته مجله رکریو توضیحی در مورد خصوصیات فیلم 6 و شایعات بی اساسی در مورد اون و مصاحبه با بازیگران و عوامل فیلم بود:

در این مصاحبه دن درباره احساسات هری به جینی در فیلم 6 صحبت میکنه:

چه کار میکنی وقتی که مشغول بازی در فیلم نیستی؟

دن:من دوست دارم که در طول استادیو قدم بزنم و ببینم بازیگرای دیگه چطوری کارشونو انجام میدن.بعضی وقتا هم مطالعه میکنم یا با کامپیوترم بازی میکنم یا چیزایی شبیه به اون.اما در بیش اوقات در حال اجرا هستم و کمتر پیش میاد که بیکار باشم.

صحنه ای که هری با دوست دختر جدیدشه توی فیلم چطور بود؟

دن:هری جینی رو ملاقات میکنه.یه صحنه واقعا جالبه.در ابتدا ،جینی دین توماس رو ملاقات میکنه و رون میگه:تو باید متنفر باشی از هر کس که با خواهرمون میره بیرون به عنوان یه ادم با مرام.هری هم خجالت زده میشه و میگه:اره منم همینطورم.....اون یکم خجالت زده و مضطرب میشه.این حتی بغرنج تر از ملاقات چو چانگه.اما این یه داستان شیرین و مهم توی فیلمه.

حالا که همه کتابها منتشر شده اند ،چطور مکنه که این تنش و کشمکش رو توی فیلم نگه داشت؟

دن:ما میدونیم که داستان تموم شده اما مردم به هری علاقه مندن،اونها میخوان دنبال کنن اونو.بنابر این فیلم هنوز هم واسه اونا فریبنده و سحر انگیزه واونا رو جذب میکنه.اگر ما یه کار خوب رو تحویل بدیم ،مردم پایان کتاب رو فراموش میکنن و عاشق فیلم خواهند شد.در فیلم پنج تعداد زیادی از مردم میدونستن که سیریوس میمیره اما اگرچه اون معنا و مفهوم دیگه ای داشت وقتی که روی صحنه اتفاق افتاد.حداقل برای من که اینطور بود.

اجرا توی اخرین کتاب چطور خواهد بود؟

دن:من فکر میکنم که تا حدودی ناراحت کننده است.من خیلی دلم برای بازی در نقش هری تنگ میشه.

چی رو دوست داری نگه داری با خودت به عنوان یه خاطره؟

دن:من قبلا یه چیزایی ور واسه خودم برداشتم.حالا من یه چیزی از دفتر اسلاگهورن دارم و یه کپی از شمشیر گودریک گریفندور.

حالا مصاحبه با تام فلتون:

دراکو توی این قسمت از داستان چطوره؟

تام:اون شروع میکنه به داشتن نبردهای بیشتر.این زمانیه که اون تصمیم میگیره که کجا وفاداریشو نشون بده

آیا پیشنهادهای دیگه ای هم دریافت کرده ای برای بازی در نقشهای منفی دیگه؟

تام:نه من نقشهای متفاوتی رو امتحان کردم.اما فک کنم که بازی در نقش یه انسان شرور جالبه.

اگر میتونسیتی توی نقشهای دیگه از فیلم هری پاتر بازی کنی کدوم نقشو مایل بودی داشته باشی؟

تام:من مایل نبودم که نقش دیگه ای رو بازی کنم.من نقش جالبی رو دارم.یه لات.(میخندد)من مایل بودم که نقش یه انسان بد رو بازی کنم.من نمیتونستم یه گریفندوری باشم.من حتی دوست داشتم ولدمرت باشم.اما اینم دیگه خیلیه.شاید اگر 30 سالم بود میتونستم لوسیوس باشم.اما به هرحال کی میتونه این نقش رو بهتر از جیسون ایساکس بازی کنه؟

فیلم بعدی چطور خواهد بود؟

تام:من فک میکنم که کتاب اخر عالی بود.با یه پایان باحال.من نبرد هاگوارتز رو خیلی دوست داشتم.

تا حالا فکر کردی که چه کار میخوای بکنی وقتی که این فیلمها تموم بشه؟

تام:فکر کردن به اینکه این فیلمها تموم بشه ناراحت کنندس.اما من تلاش میکنم که روز به روز از هر لحظه لذت ببرم.

به عنوان یه خاطره و یاداوری چی دوست داری نگه داری؟

تام: من دوست دارم که دوستانم رو نگه دارم.

 

حالا مصاحبه با ایوانا لینچ

وحشت زده شدی وقتی که فهمیدی بازیگر شدی؟

ایوانا:خیلی!چیزی که منو خیلی عصبی میکرد ملاقات سه بازیگر اصلی بود که من قبلا طرفدارشون بودم.چطور باهاشون صحبت کنم؟اما خیلی زود فهمیدم که اونا خیلی نرمال و عادین.حالا من همه رو میشناسم و این خیلی جالبتر و راحت تره.

خیلی سرگرمی و شوخی وجود داره؟

ایوانا:نه خیلی....اما دیروز،شخصی به دنیل یه تفنگ آبی داد و همه چیز خیلی خوب به پایان نرسید.و روپرت هم خیلی بذله گوئه.وقتی که اون میخنده ،همه با هم میخندن.ما ساعتها صحنه ای رو که در اتاق نیازمندی ها بود رو بازی کردیم.که پر از آینه بود.چون همه شروع کرده بودن به خندیدن.

چه چیزی رو در لونا بیشتر از هر چیزی دوست داری؟

ایوانا:این باور نکردنیه که چطور اون خو دشو میشناسه و من فک میکنم که اون هیچ

 وقت مایل نیست که راهشو تغییر بده.اون جالبه و میگه که هرکسی چی فک میکنه دربارش.

کدوم کتابو بیشتر از همه دوست داری؟

ایوانا:من واقعا کتاب پنج و هفت رو دوست دارم.من وقتی که سه نقش اصلی وسایل دامبلدور رو دریافت میکنند و دوست دارم.تو میتونی ببینی که  هر کدوم از اونها اهمیت اون وسیله رو دارن.و من دوست داشتم بدونم که هری یه پایان شاد داشت.اون و دوستاش در جادو خیلی قوین ،اما تنها اون ولدمرت رو کشت زیرا اونها میخواستند که کارا رو خوب انجام بدن و سخت کار کردن تا این به حقیقت بپیونده.

آیا تو ناراحت میشی وقتی به این فک میکنی که فیلما داره تموم میشه؟

ایوانا:آره ،من الان سعی میکنم که به این فکر نکنم ،چون بازیگری خیلی جالبه.اما من نمیدونم که چه کار خواهم کرد وقتی که فیلما تموم بشه ،شاید برم توی کلبه هاگرید و هیچ وقت بیرون نیام.

دوست دای چی با خودت نگه داری به عنوان یادگاری؟

ایوانا:چوب دستیمو.

 

خب اینام زیادی تو مصاحبشون زر زدن.....جونم دراومد تا کل متنو ریز به ریز ترجمه کردم....راستی اهنگ وبلاگو دوباره گذاشتم....در ضمن یه تغییراتیم توی قالب وبلاگ ایجاد کردم که دلت شاد شه...خب اگه کاری نداری برم...کاری داشتیم نمیموندم چون شدیدا گشنمه...چرا اذان نمیگنننن......خب دیگه من رفتم.... نه نه یه لحظه صب کن یادم رفت بگم

تولد چند نفر رو باید پیشاپیش تبریک بگم

تولدخواهرم که فرداس...تولد نیلوفر جون که ۲۹...تولد تام فلتونو خواهر شهرم که توی یه روزه ۳۱...درست گفتم شهره؟...خب تولدتون مبارک....صد هزار سال زنده باشید.....حالا من برم.....

به روز شد:

سوسکی جون منو به یه بازی دعوت کرده که به این ترتیبه:

۷ تا اسم دختر که دوست دارم:

باور کن تا حالا بش فک نکردم

۱-آرین

۲-پرنیا

۳-هلیا

۴-خزر

۵-آرتمیس

۶-فاریا

۷ـ دایانا

۷ تا اسم پسر که دوست دارم:

بدبختی اینجاس که به اینم تا حالا فک نکردم

۱ـسهند

۲ـآرتین

۳ـآراد

۴ـآریو

۵ـ اردلان

۶-آرین

۷ـ هاوژین

۷ تا حیوونی که دوست دارم:

۱-شیر

۲-ببر

۳-جگوار

۴-اسب

۵-عقاب

۶-خرگوش

۷-دلفین

 

 کسایی که به این بازی دعوت میکنم:

یلدا جون(یلدا قدیمیه)

سایه جون

 بهنوش جون

 پرناز جون

 پرنیان جون

فرحناز جون

 

البته توی قسمت اسما ۵ مورد دیگم بودن که به دلیل یه سری مسائل نمیزارم....نه دیگه اصرار نکن...راه نداره....حالا برو دیگه

 

 

 

 

انقدر دمپایی و پوست میوه پرت نکن طرفم به جای این کارا دودقیقه بشین ببین چی میگم….شاید دلیل داشتم که دوباره 3 هفته نبودم….ای بابا….خب اول از همه یه سلامی بکنیم بعد بریم سراغ اینکه چرا توی این مدت نبودم….بعد از اخرین اپم من یه هفته سخخخت مریض شدم انقدر مریضی سختی رو گذروندددم….بعدش که خوب شدم یه هفته مهمون واسمون اومد….بعدش که مهمونا رفتن ما رفتیم مسافرت….البته توی تمام این مدت من یه سری به وبلاگ میزدماا ولی اصلا وقت نداشتم که بیام ابراز وجود کنم و اینا….حالا بعد از تمام ااینا یه عذر خواهی خیلی خیلی بزرگ باید به چندتا از دوستام بکنم که توی این مدت نتونستم به وبلاگاشون سر بزنم ولی اونا همچنان میومدن و خبر اپ کردنشونو میدادن…..

1-یلدا جون خودم

2-هیلاری گلم

3-پرنیان و پرناز عزیزم

4-سایه جونم

5-آبجی چوچانگم

6-گوگولی جان

7-و بهنوش جون

فقط ببخشید اگه بعضیا یه وقت از قلم افتادن….واقعا مرسی که توی این مدت بازم به وبم سر میزدید و فراموشم نکردید.

به غیر از اونم چندتا تشکرم از دوستای صمیمی و قدیمی بکنم که اونام توی این مدت همش میومدن به وبلاگ سر میزدن:

1-مریم جون برومند

2-نیلوفر جووون که نامرد امسال نیومد خونموون

3_نیو که نمیدونم چرا چندوقته خونه نیست

حالا یه چیز بگم که باعث بشه دوباره دمپاییاتونو به سمتم پرت کنید.میدونید من توی این مدت یکی از دلایلم برای اپ نکردن چی بود؟داشتم فکر میکردم که وبلاگو ببندم یا نه….خلاصه خیلی فک کردمو اینا .کلی با خانواده مشورت کردمو این حرفا تا بالاخره نتیجه گرفتم که وبلاگو….که وبلاگوووو…..دمپاییتو بزار کنار دخترم….ااا میگم دمپایی رو بزار کنار….نمیگماااا…..خلاصه تصمیم گرفتم که وبلاگو…..نبنددددم….خوشحال شدی اره؟میدونم…میدونم…..ولی خب با یه شرطی من قرار شد که وبلاگو نبندم اونم اینه که فقط پنجشنبه و جمعه ها بیام تو نت….راستشو بخواید ااصلا بعید میدونم وقت کنم که خارج از این وقت بیام تو نت چون به هرحال امسال سال مهمیه….باید سخت تلاش کرد….ولی قول میدم که پنجشنبه و جمعه ها حتما بیام و همون موقعها هم اپ کنم….فقط پیشاپیش یه عذر خواهی بکنم اونم اینه که  اگه وسط هفته اومدید و گفتید که اپ کردید ولی از من خبری نشد فقط به این دلیله که من فقط اجازه دارم که پنجشنبه و جمعه ها بیام توی اینترنتااا…ولی قول میدم در همون زمان حتما بیام توی وبلاگتون….

خب بگذریم از این بحث….اول جا داره که یه چیزی رو به نیلوفر یادآروی بکنم .یه خاطره خیلی کوچیکه که الان فقط نیلوفر منظورمو میفهمه : نیلو یادته سال سوم  پشت صندلی فضل ابادی (میدونی که منظورم چیه؟)چی نوشته بود؟از دیشب یاد این موضوع می افتادم یهو سر میز شام میخندیدم....همه خانواده یه جوری نگام میکردن که انگار زده به سرم ....حالا بریم سراغ یه موضوعه دیگه..... وووااااای….این مدت چه خبراااییی توی اینترنت بوده…..وااااای……راستی یه شایعه شده بود که دنیل دچار بیماری کنش پریشی شده و به مرور زمان بینایی شو از دست میده و این بیماری به سیستم حرکتیش اسیب زده و دچار اختلال مغزی شده و این حرفا ولی بعد از کلی جستجو فهمیدم که به احتمال 90 در صد شایعه اس.حالا وقتی 100 درصد شد  بهتون میگم ولی خیلی نگران نباشید فک نکنم خبر انچنان جدی باشه….

خبر بعدیم که اونو از چوچانگ جان شنیدم و بسیار متحول کنندس اینه که دنیل دوست دختر نداره….به گفته دنیل اون وقتی نداره که با دوست دخترش بگذرونه و نمیتونه وقتشو صرف این چیزا بکنه همچنین به عقیده دنیل داشتن دوست دختر باعث محدود کردنش میشه پس فعلا بیخیال این چیزاس فقط من موندم که لورا ا تول کی بود.....در اولین فرصت ته توی این قضیه رو در میارم و بهتون میگم که لورا کی بود.....

خبر بعدیم که واقعا منو دچار شوک کرد این بود که دنیل نمیدونم واقعا واسه چی رفته موهاشو قرمزو طلایی کرده(خاک بر سرت)واقعا دلیلش هنوز مشخص نیست ولی شاید بشه اسمشو خریت گذاشت….همچنین گفته که من دوست دارم با نوجونای هم سن و سال خودم کاملا متفاوت باشم(نمیریییی!!)و تازه اعلام کرده که صحنه های عاشقانه فیلم 6 واقعا براش جالب بوده و شدیدا علاقه مند شده(بیشعور)تمامی اینها گزیده ای از جدیدترین مصاحبه دنیل با مجله  details بود....راستی الان که دارم این متنو مینویسم اینجا بارون میاد بد مدل....سیله....اخه وسط شهریور و بارون؟.....

حالا میریم سراغ عکس.....

هری و جینی(گستاخا....وقت کردید عاشقانه تر بهم نگاه کنید)

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای......اینجا واقعا خوشگله

نچ نچ نچ....بدون شرح...خودتون ببینید دیگه

واااای....خدااا جون این چیه؟

اینجا گویی در میان انسانهای نخستین میزیسته

عکس دیگری از دنیل و لورا

 

 حالا اینم نتایج نظر سنجی

 

دنیل رادکلیف را دوست دارم به خاطر

1- قیافش(حق داری)
۳ رای    ۱۰.۷٪

2- پولش(مادی)
۳ رای    ۱۰.۷٪

3- اخلاقش(اون که حرف نداره)
۱ رای    ۳.۵٪

4- تیپش(عالیه)
۱ رای    ۳.۵٪

5- شهرتش(چیش به تو میرسه)
۱ رای    ۳.۵٪

6- همینجوری(ماشاا...)
۱ رای    ۳.۵٪
7- کلا میمیرم براش(کی نمیمیره؟!)
۹ رای    ۳۲.۱٪

8- همه گزینه ها(انتخاب مناسبیه)
۹ رای     ۳۲.۱٪

 

خب دیگه برنامه تموم شد برو دیگه

به روز شد:امروز یعتی ۲۷ مرداد تولد دوست گلم شهره ست.شهره جونم تولدت مباااارک....ایشاا... تولد ۲۰۰۰۰۰۰ سالگیتو توی این وبلاگ اعلام کنم .....کارت تبریکتم بالای صفحه وبلاگه

 

ای بابا ببین هیچ کس نیست....همه مسافرتن....همه این ور و اون ور....خیلی خوش میگذره نه؟.....راجع به من که خب ای بدک نیست....ولی حالم از محیط به هم میخوره دیگه....بابا خیلی تکراری شده دیگه....دلم میخواد برم یه جا که خیلی جدیده....کره ماه چطوره؟ولی نه بی شوخی میگم....بعضی وقتا شده که ندونی واقعا دوست داری چه کار کنی یا ندونی دوست داری کجا بری؟الان من دقیقا همونطورم....نه میدونم کجا میخوام برم...نه میدونم چه کار دوست دارم بکنم....خلاصه که الان اگه کاغذ پی هاش به من وصل کنید عدد 7 رو نشون میدم....کلا شدیدا حوصلم سر رفته....البته قاطیش یه ذره عصبانیتم هستااا.....امروز تصمیم گرفتم که یکی از اون غلطایی رو که دنیل این اواخر مرتکبش شده رو فاش کنم.....طول کشید تا با قضیه خو گرفتم ولی چاره چیه....کاریش نمیشه کرد دیگه...البته شایدم خبرشو شنیده باشیدا....نمیدونم....حالا من میگم....یادتونه توی یکی از اپام گفته بودم که دنیل رادکلیف با یه دختره دوست شده بود که اسمش لورا ا تول بود؟عکسشم گذاشته بودم....بعد اون موقع گفتم که بهم زدن و دیگه با هم دوست نیستن....بگو خب.....حالا فهمیدم که روز تولد دنیل رادکلیف این دوتا با هم دوباره آشتی کردن و لورا خانم به اتفاق خانواده رادکلیف رفته رستوران....یعنی دنیل و مامانشو و باباشو لورا.....وقتی خبرو خوندم از عصبانیت

مردم....حالا من نمیدونم کدوم منت کدومو کشیده ولی هرکی بوده غلط کرده....خلاصه رفتن رستورانو.....عکساشم نشونتون میدم....و اطلاعات جدیدی که کشف کردم اینه که لورا خانم بازیگر الل بدل(درست نوشتم؟) توی نمایش اکوس بوده یعنی یکی دوبار به جای جوانا کریستی ،این توی نمایش بازی کرده.....من هرچی میکشم از دست این اکوس میکشم...بیا.....دوست دخترشم توی اکوس پیدا کرد.....حالا این اکوس داستانها داره....نویسنده اکوس،پیتر شفر مرد؟یا هنوز زندس؟اگه زندس بگید خودم برم شخصا بکشمش....ما که با کشتن مدیر مدرسه هاتون قاتل شدیم رفت این یکیم روش....اگرم پیتر شفر مرده موردی نیست ،میتونم برم کارگردان نمایشو بکشم اون وقت ببینم کی میتونه این نمایشو بدون کارگردان بازی کنه....البته این عزم راسخی که من در دنیل برای بازی در اکوس دیدم ،باور کن شده خودش میره کارگردانیو به عهده میگیره ولی حاضر نمیشه دست از اکوس بکشه....حالا اکوس از لندن رفت نیویورک.فک کنم از نیویورکم بره یه جای دیگه و خلاصه اکوس تا در سراسر جهان نره روی صحنه تئاتر ول کن ماجرا نیست....این دست اندکاران اکوسو باید روشون نفت ریخت اون وقت خرجش یه کبریته....همشونو سوزوند .اه اه اه اه....اگه اکوس بازی نمیکرد با این دختره لورا ا تول هم اشنا نمیشد دیگه.....تازه یه چیز دیگم شده که اونو اصلا نمیگم....فقط بدونید که عامل این موضوع هم اکوس بوده....میدونید چرا نمیخوام این خبرو بگم؟اخه دیگه اون یه درصد حب و محبت که به دنیل دارید از بین میره.....بزارید یه ذره احساس محبت در دل این دختران طرفدار باقی بمونه......خلاصه که از اون بگذریم.کلی اخبار امروز دارم ولی اول عکس....اول از همه عکس دنیل و اون دختره و مامان دنیل در روز تولد دنیل(شهره این همه خودتو کشتی بیا بالاخره عکسا رو گذاشتم)

اول عکس دنیل در روز تولدش

عکس دنیل و لورا(البته با هم عکس ننداختنا ولی عکس جفتشون کنار هم گذاشته شده)اگه دقت کنید در گوشه صفحه مامان دنیل رو هم میبینید

عکس لورا و مامان دنیل

عکس قدی زیاد ازشون داشتم ولی حال نداشتم بزارم

این شکار لحظه ها که میگن اینه

 

اینم عکسی که توی اپ قبلی گذاشتم ولی در ابعاد بزرگتر و با کیفیت بهتر

عکسی از اما واتسون

الانه که من از شدت مرگ نقش بر زمین بشم.....وااااااااااااای چقدر دنیل اینجا خوشگلههههههههههههه

بالاخره بعد از هزار سال انتظار یه فوتوشات جدید از دنیل

عکس جدیدی از هری در شاهزاده دورگه

عکس هری در مهمانی اسلاگهورن

 

 

 

حالا خبر

 

خبر اول(خیلی مهم)

تاریخ اکران فیلم هری پاتر و شاهزاده دورگه تغییر کرد.اکران این فیلم به تابستان سال ۲۰۰۹ یعنی ۱۳۸۸ افتاد.دست اندکاران این فیلم یکی از دلایلشان برای به عقب انداختن این فیلم را جذب تماشاگر بیشتر مطرح کردند.انها معتقدند که تابستان فرصت مناسبتری برای کشاندن خانواده ها به همراه فرزندانشان به سینماهاست پس این فیلم هم میتونه مانند فیلم قبلی که در تابستان اکران شد و بعد از فیلم اول  پرفروشترین  فیلم شد از نظر فروش با موفقیت بسیاری روبه رو شود.تاریخ اولیه اکران فیلم که در نوامبر ۲۰۰۸(آذرماه امسال) بود به ۱۷ جولای ۲۰۰۹(۲۶ تیر ۱۳۸۸)موکول شد.

 

 

 

خبر دوم

چند وقت پیش اما واتسون نامزد جایزه سبزترین ستاره شده بود ولی پس از شمارش ارا عنوان به کس دیگه ای تعلق پیدا کرد.و اون شخص کسی نبود جز دیوید تاننت بازیگر نقش پسر بارتی کراچ در فیلمهای هری پاتر.

(چقدر خوشحال کننده که اما واتسون رتبه نیاورد)

خبر سوم

در مصاحبه جدیدی که  vogue magazineبا دنیل انجام داده دنیل درباره جنبه های مختلف زندگیش صحبت میکنه..شامل :تجربه زود بازیگریش ،اشعارش ،انتظاراتش ،و طرز برخوردش وقتی که با رسانه ها صحبت میکنه.

دن:اونها همیشه انتظار دارن که شخص وحشتناکی ظاهر بشه.بنابر این ، تو تلاش میکنی که  مطمئن بشی که اونها میدونن که  تو باهوشی نه مخوف.بعد تو تلاش میکنی که نیرومند و جذ اب باشی اما دقیقا بعد از زرنگی و دوستداشتنی بودن.

دن به تجربه بازیگری زودهنگامش اشاره میکنه .شامل:دلسردی اصلی مادرش و انتخاب احتمالی برای اجازه اش که پسر جوانشون نقشی رو در یک فیلم از آن خودش بکنه.

رادکلیف ،کسی که به زودی کارش رو برای اولین بار در برادوی شروع میکنه ونقششو در اکوس تکرار میکنه ،در اصل از ادامه حرفه بازیگریش توسط مادرش  صرف نظر کرده بود.هر چند مادرش عقیدشو تغییر داد و به دنیل اجازه داد تا در ازمون انتخاب بازیگر برای فیلم دیوید کاپرفیلد شرکت کند.البته بعد از آن اون در تحصیلاتش با مشکل مواجه شد.دن گفت:من لحظات سختی رو توی مدرسه داشتم.

همچنین دن درباره عشقش برای نوشتن شعر میگه که:اشعار خیلی شگفت انگیزن.مقداری از اسراریه که تو داری و دربارش با هیچ کس صحبت نمیکنی.مگراینکه چاپشون کنی.بازیگری حد و مرز داره ولی شعر نه.

 

 

 

 

خب چطور بود؟خوب بود؟گفتم این دفه با دست پر میام....خب دیگه من رفتم خدافظ شما....اهان راستی امروز من یه داستانم نوشته بودم که بزارم ولی حجم اپم بالا میرفت موکولش کردم به اپ بعدی ....راستی توی نظر سنجی جدید هم شرکت کنید....خب دیگه من حرفی برای گفتن ندارم خدافظ

 

سلااااااااااام…….خیلی دلتون واسم تنگ شده بود نه؟میدونم نمیخواد بگید…..توی این چند وقت که نبودم چقدر همه چیز تغییر کرده….آآآآآآآ…..یلدا چقدر بزرگ شده….سایه رو ببین…انگار همین دیروز بود که تازه یاد گرفته بود بگه آرین….نچ نچ نچ….چقدر همه بزرگ شدن…..آآآآآآآآآآ…..ولی من دیدم اوضاع خطریه واسه همین خودم اومدم اخه شنیده بودم واسه سرم جایزه گذاشتید گفتم خودم بیام بهتر از اینه که سرم بیاد….میبینی ترخدا این آبجی چوچانگ تا همین دیروز آبجیمون بود بعد دوروز بعدش میاد واسه سرم  جایزه تعیین میکنه….نچ نچ نچ …همه نامرد….همه بی وفا…کجای دنیا واسه سر دوستشون جایزه تعیین میکنن؟!!!!....خلاصه که دلم گرفته بود گفتم بیام یه درد دلی بکنم …..راستی میدونی این چند وقته کجا بود؟…یادتونه توی اپ قبلی قرار شده بود هرکی میخواد مدیر مدرسه شو بکشه سفارش بده که ما عملیش کنیم؟خب دیگه همون….ما چند تا از این مدیرا رو کشتیم بعد فرار کردیم.خلاصه دیگه گریخته بودیم که دستگیر نشیم ولی دیگه نمیشد که تا اخر عمر فرار کرد….بالاخره تا کی….واسه هینم گفتم به خودم که آرین برگرد خلاصه شهامت به خرج دادیم و برگشتیم….اینم قصه سفر ما….هیییی…..راستی دنیل چه پرو شده…توی این مدت که من نبودم کلا اتفاقات افتاده….گستاخ…گستاخ….بیشعور….یه ذره مردمی باش…..چی؟مگه چی کار کرده؟نه دیگه اصرار نکن…جون خودم نباشه جون تو،نمیتونم بگم….نه اصلا راه ا نداره اصرار بیهوده نکن…..بابااااااا نمیگم….بزار این یه گرم ابرویی که واسش مونده حفظ بشه….همین دوستم،مریم،هنوز هیچی نشده به جای اینکه اسمشو بنویسه نقطه چین میزاره دیگه چه برسه که این موضوع رو هم بگم دیگه همه بر علیه دنیل شورش میکنن…..البته موضوع که چه عرض کنم…باید گفت موضوعات….چون متعددن….حالا بیخیال یه عکس از دنیل براتون میزارم ببینیدو لذت ببرید البته نمیدونم چند وقته این عکسه اومده ولی واسه من که 3 هفته از اینترنت دور بودم جدیده

وااای چقدر اینجا خشگله

 

 

اه اه اه راستی تریلر فیلم 6 رو دیدید؟مضخرفتر از این غیر ممکن بود…..اصلا دنیل توی فیلم هیچ نقشی ایفا میکنه؟باید اسم فیلمو میزاشتن تام ریدل و شاهزاده دورگه ،نه هری پاتر وشاهزاده دورگه….کلا دنیل توی 2 صحنه از تریلر بیشتر نیست که اونجام اصلا حرف نمیزنه در طول کل این تریلر تام ریدل و دامبلدور دارن فک میزنن….هیچ هیجانی هم که نداشت….نه یه اهنگ درست حسابی  داشت نه صحنه های هیجان انگیز داشت در طول کل تریلر فقط تام ریدل حرف میزنه و دامبلدور هم جوابشو میده…نمیدونی با چه ذوقی نشستم پاش که  ببینم …اون وقت خرد تو ذوقم….حالا نمیدونم همه همین تریلر رو دیدن یا تریلر های دیگه ای هم موجود است….ولی چیز عجیبی که وجود داره اینه که نمیدونم چرا همه از این تریلر تعریف میکنن و مگین عالیه ....نکنه من تریلر و اشتباه دیدم؟یکی بگه که منم بدونم.....

راستی بزار یه جک بگم دور هم باشیم(جک ویژه دوستم نیوشاس)یه روز یکی کتریش گم میشه اونورو نگا میکنه میبینه نیس اونورو نگا میکنه میبینه هس ......باورتون میشه من سر این جک تا دوساعت میخندیدم؟بیمزه تر از این خودشه....ولی از بیمزگیش ادم خندش میگیره.....

 

حالا یه خبر بخونید:

 

مجله ی One، که مجله ای فرانسوی است، اخیرا طی گزارشی از پشت صحنه فیلم سینمایی هری پاتر و شاهزاده دورگه، اشاره کرده است که فلاش بک های مربوط به ریگولوس بلک در فیلم نشان داده می شود.

در این صحنه های فلش بک، ریگولوس بلک، برادر کوچکتر سیریوس را که به خدمت مرگ خواران در آمده بود و همچنین چگونگی کشته شدنش توسط لرد ولدمورت را خواهیم دید.

فلش بک، تصاویری است که اکثرا بصورت گذرا، در فیلم های سینمایی برای نمایش اتفاقاتی که در گذشته افتاده است، استفاده می شود.

اینم از سایت دمنتور گرفته بودم....ترخدا گیر ندید اگه میدونستید من چه هفته سختی رو گذروندم  نمیگفتید خبر ترجمه کن....خبر جالب دیگری هم در دست نیست.....

کلا  با این اپ حال نکردم فقط اپ کردم که یه اعلام وجودی بکنم....ولی در اپ بعدی برنامه های ویژه ای دارمممممم

تا اپ بعدی خدانگدااااااااار

 

 

بخدا موندم با چه عنوانی شروع کنم....دیگه انقدر گفتم سلام حالم بد شد....دیدید اینگلیسیا هزار جور سلام دارن....کاش مام داشتیم بخدااا.....البته چرا مام یه چیز دیگه داریم مثلا همون درود....اینم خوبه هاااا.......خب درود...بدش چی بگیم؟اهان...حالتون خوبه؟

فک کن امروز 9 صب از طرف مدرسه زنگ زدن خونمون میگن از فردا کلاسای تابستونیتون شروع میشه بیایید....میخواستم بگم اخه خبر بهتر از این نبود که صب اول وقت  ما رو باهاش بیدار کنید....اه اه اه تابستونم ولمون نمیکننن .....یعنی ما تا فارغ التحصیل نشیم عین چسب بهمون چسبیدن.....تازه بعد از فارغ التحصیل شدنم احتمالا میخوان زنگ بزنن  و از اوضاع درس در دانشگاه بپرسن.....روانین بخدا....بابا 9 ماه تمام نشستیم درس خوندیم بزارید 3 ماه تو خودمون باشیم.....من باید بشینم با این نیو نقشه قتل کادر مدرسه رو بکشم...مطمئنا  بعدش  قبل از اینکه ببرنمون زندان از طرف تمام دانش اموزان مدال مرلین درجه یک میگیرم....نیو پایه ای ؟البته قبلش یه کار نیمه تموم توی مدرسه صبا اینا دارم....باید مدیر اونا رو هم بکشم اونم بد جوری رو مغزم را میره.....کسی دیگه سفارشی داره بگه....من میخوام این فداکاری رو در حق دانش اموزان بکنم.....خب بگذریم از این مدیرای بیکار که تا حوصلشون سر میره واسه بچه ها کلاس تابسونی میزارن.....  راستی مریم من هرچقدر زنگ میزنم خونتون نیستید که......

خب اول از همه جواب بازی رو که پرناز جون  دعوتم کرده رو میزارم:

۱ : رنگ : نقره ای

۲ : غذا : سنتی: فسنجون  و میرزا قاسمی فانتزی:پیتزا

۳ : نوشيدنى : آلو ورا ، موگو موگو ، پاپ

۴ : ميوه : توت فرنگی

۵ : حيوان : شیر ، جگوار

۶ : ورزش : بسکتبال ،اسکیت ،غواصی ،سوار کاری

۷ : تيم فوتبال :باشگاهای ایران:پرسپولیس  باشگاهای اروپا:منچستر جهانی:ایتالیا

۸ : بازیکن : جان لوئی جی بوفن ،پیتر چک ،کریستین رونالدو ،فیگو،کامرا نزی ،توتی

۹ : مربى : خوزه مورینیو

۱۰ : كشور : یونان (به خاطر آکرو پولیس) مصر (به خاطر اهرام ثلاثه)انگلستان(به خاطر پارکاش و برج بیگ بن)

۱۱ : زبان : اینگلیسی ،اسپانیایی

۱۲ : فصل : زمستون

۱۳ : دروس : زمین شناسی ،زیست ،فیزیک ،شیمی

۱۴ : شغل : داروسازی

۱۵ : سرگرمى : کامپیوتر ،ورزش ،مهمونی،مطالعه ،مسافرت ،فیلم

۱۶ : موزيك : پاپ و رپ و کلاسیک

۱۷ : خواننده : زن:نیکول اسچرزینگر (همون گروه پوسی کت دالز)،ریحانا ، ایوانسانس

مرد:انریکه ایگلسیاس ،برادران جوناس ،کریستی برگ ،دیگه یادم نمیاد

۱۸ : اهنگ : say it right ,ring my bells,when I grow up ,when your gone

۱۹ : فيلم : تخیلی:هری پاتر و استارداست  و ایکس من عاشقانه:غرور و تعصب و بیکامینگ جین  اکشن:خانم و اقای اسمیت و سو کلوز   ترسناک:ساو ، کنستانتین تاریخی:تروی و الکساندر(زندگی همون اسکندر مقدونی)دو فیلم دیگم که نمیدونم جز کدوم سبکاس match point  و افسانه های خزان

۲۰ : كارگردان : استیون اسپیلبرگ و وودی الن

۲۱ : بازيگر زن : انجلینا جولی ،جولیا رابرتز ،کرا نایتلی ،اماندا باینس ،درو بری مور

۲۲ : بازيگر مرد : دنيل رادكليف ،کالین فارل، مل گیبسون ،اورلاندو بلوم ،رالف فاینس ،برد پیت ،ریچارد گره ،جان تراولتا،متیو مک فادین،بن استیلر

۲۳ : كتاب : هری پاتر ،مکتوب ،خدا و هستی ،راز ،کیمیاگر

۲۴ : نويسنده : جى كى رولينگ ،آلبر کامو ،پائلو کوئیلو ،موریس مترلینگ

۲۵ : كارتون : ice age

26 : بازى كامپيوترى : sims

27 : لباس : نمیدونم منظورش چیه

28     : عدد : هشت

29     :ماشین:پرشه یا فراری مدل انزو

کسایی رو که به این بازی دعوت میکنم:یلدا جون ، سایه جون ،هیلاری جون ،پرنیان جون ،فرحناز جون،چو چانگ(گفته بودی از این بازیا بدت میاد ولی حالا دیگه دعوت شدی دیگه)....من نمیدونم کیا قبلا دعوت شدن توی وبلاگای دیگه ولی دیگه من دعوتمو انجام میدم

 

= = = = = = = = = = = = = = = = =

راستی  2 مردادم که تولد دنیله...البته همیشه 1 مرداده ولی امسال 2 مرداد میشه تولدش......خب از پیش تولد دنیلو تبریک میگم...الهییی بچه 19 سالش میشه.....وااااااییی....چقدر بزرگ شد....انگار همین دیروز بود که فیلم 1 هری پاترو میدیدم که اونجا 11 سالشه

تولد تولد تولدش مبارک....مبارک مبارک تولدش مبارککک.....ایشالله هزار سالم کمته ده هزار سال عمر کنییییییی.....یه کارت تبریکم خودم واسش درست کردم که بالای صفحه وبلاگه....

 

راستی من  پارسال یه چندتا عکس مونتاژکردم که توی یکی از اپام 3 تاشو گذاشتم....توی این اپ میخوام چندتای دیگه رو بزارم...چون یادم نیست توی اپ پارسالم کدوم یک از عکسا رو گذاشتم ممکنه یه چندتا تکراری باشه ولی بعید میدونم

خب حالا چندتا عکس جدید از شاهزاده دورگه

اینم یه عکس جدید از فیلم پسرم جک که دنیل این اواخر توش بازی کرده

اینم نتایج نظرسنجی

کدوم یک از بازیگرای هری پاتر خوش تیپ ترند؟

1- دنیل رادکلیف(هری پاتر)(الهییی قربونت برم که نفر اول شدی)
۲۲ رای ۵۷.۸٪
.
۲
.

2- روپرت گرینت(رون ویزلی)
۰ رای ۰٪

3- اما واتسون(هرمیون گرینجر)
۶ رای ۱۵.۷٪
.
.

4- کتی لیونگ(چو چانگ)
۱ رای ۲.۶٪

5- بانی رایت(جینی ویزلی)
۱ رای ۲.۶٪

6- رابرت پاتینسون(سدریک دیگوری)
۳ رای ۷.۸٪

7- کلمنس پوئسی(فلور دلاکور)
۴ رای ۱۰.۵٪

8- تام فلتون(دراکو ملفوی)
۱ رای ۲.۶٪

9- متیو لوئیس(نویل لانگ باتم)
۰ رای ۰٪

10- ایوانا لینچ(لونا لاوگود)
۰ رای ۰٪

خبریم که جدید باشه و خیلی توپ باشه در دست نیست....حالا پاشو برو خونتون

 

سلامم چطورید برو بچس؟خوبید؟تابستون همچنان خوبه؟من خیلی حوصلم سر میره....به غیر از کلاس زبان و باشگاه جای دیگه ای نمیرم....حوصله مسافرتم ندارم....دلم یه فیلم جدید از هری پاتر میخواد....تنها چیزی که میتونه تا چند روز حوصلمو سر نبره.....ولی باید متاسفانه تا اذر منتظر بمونیم...اه اه اه فک کن که اون موقع توی سال تحصیلییم.....اخه اینم وقت واسه اکرانه؟....

اوه اوه اوه یه موضوعی یادم افتاد راستی بزار توی این پست به طور مفصل راجع بهش صحبت کنم....اوی کجا میری بچه بشین تا اخر این پستو بخون.....

خب اینجا من یه توضیحی راجع به اینکه دخترم یا پسر میدم.خب من دخترم ولی اسمم همون آرینه....کسایی که فک میکردن من پسر بودم اشتباه میکردن حالا بالاخره اینجا فهمیدید که من دخترم واسه همین دیگه نپرسید که من پسرم یا دختر....اخه کدوم پسری انقدر راجع به دنیل رادکلیف خوب میگه ؟همشون میخوان سر به تنش نباشه....به یه سری از دوستامم که قبلا گفته بودم دخترم....اونایی که تا حالا نمیدونستن حالا فهمیدن دیگه حله؟

خب حالا که این مشکل حل شد میریم سراغ برنامه این اپ

راستی بلندگوی کامپیوترتو روشن کن....چی؟واسه چی؟....به تو چه ...تو روشن کن خودت میفهمیییی

هییییی من عاشق این اهنگ اولیممم....نیو من اینو میگفتماااا.....

این دفعه ام یه تست دیگه میزارم.....این تست نشون میده که اگر جانور نما بودی تبدیل به چه جانوری میشدی برای رفتن به این سایت اینجا کلیک کنید

اینم ترجمه سوالهای این تست:

 

1-دوستای تو مایلند که تو رو چه جور توصیف کنن؟

الف)شجاع و بامزه

ب)مهربون وبا صفا

ج)باهوش اما دوستانه

د)آروم اما یه شخص جالب و بذله گو

2)کاراکتر مورد علاقت در هری پاتر؟

الف)سیریوس بلک

ب)هری پاتر

ج)جینی ویزلی

د)ریموس لوپین

ه)آلبوس دامبلدور

ر)ریتا اسکیتر

3)حیوان مورد علاقت؟

الف)سگ

ب)گرگ

ج)ققنوس

د)گوزن

ه)موش

ر)اهو

4)اگر تو میتونستی بعد از تحصیلاتت در هاگوارتز یه کار داشته باشی اون کار میتونست....

الف)مربی اژدها باشه

ب)یه معلم در هاگوارتز باشه

ج)گزارشگر باشه

د)عضو محفل ققنوس باشه

ه)کاراگاه باشه

ر)یکی از کارکنان سازمان اسرار باشه

5)ظاهر بیرونی تو ....

الف)مهربان،دارای زیبایی درونی،شاد و فروتن

ب)بذله گو،جدی،باشعور

ج)لطیفه گو ،زیبا،یه مقدار مغرور

د)کوچک قامت ولی قوی یا خیلی قد بلند،اما کنجکاو

ه)زیبا و همیشه در حال خندیدن

ر)دارای لبخندی کوچک،تاحدی زیبا،اما فروتن

6)اگر تو بخوای با یک دوست اشنا بشی تو....

الف)تو دائما لطیفه تعریف میکنی برای اینکه اونها رو بخندونی

ب)لبخند میزنی و خوشامد گویی میکنی و حالشون رو میپرسی

ج)به نوبت درباره خودتون صحبت میکنید

د)منو من میکنی بعد کف دستاتونو به هم میزنید(همون بزن قدشه خودمونه) و بعد لبخند میزنی

ه)لبخند کوچیکی میزنی ،و درباره خودت صحبت میکنی

ر)ساکت میشی چون تو میخوای دیگران بیان به طرفت

7)سبک مورد علاقت در موزیک چیه؟

گزینه های اینو نمیزارم چون خودتون بخونید میفهمید دیگه

8)سبک لباس پوشیدنت چطوره؟

الف)هرچی که دوست داشه باشی

ب)تمیز و هماهنگ باهم

ج)لباسی که جلب توجه کنه

د)لباسهای اسپرت و .ورزشی

ه)منجصر به فرد ولی شیک و به روز

ر)جدیدترین سبک ممکن

9)رنگ مورد علاقت چیه؟

الف)سایه ای از آبی

ب)نارنجی،زرد و انواع قرمز

ج)سایه تیره ای از رنگهای مختلف

د)صورتی

ه)سبز

ر)ترکیبی از رنگها

------------------------------------------

خب چه جانوری میشدی؟حتما توی نظرا بگو...به من که گفت یا ققنوس میشدم یا شاهین....انقدر خوشحاااال شدممممم

 

حالا میریم سراغ اخبار

خبر اول

حدود ۹ عکس دیده نشده از هری پاتر و محل ققنوس چاپ شده که شامل کاراکترهایی چون دراکو ،سیموس،هری ،لونا و چند عکس از چهره بلاتریکس، هرمیون و رونو...هست.برای دیدن عکسا اینجا کلیک کنید

خبر دوم

وارنر بروز تائید کرد که تیزر رسمی هری پاتر و شاهزاده دورگه در اول آگوست ۲۰۰۸ منتشر خواهد شد.این مربوط به زمانی است که فیلم مومیایی:مقبره امپراطور اژدها آمده اکران شود.

خبر سوم

دنیل رادکلیف در بخش(تایم گفتگو) نیویورک تایمز شرکت خواهد کرد.در طول این گفتگو دنیل در مورد زندگی بازیگریش شامل کار بر روی هری پاتر ،پسرم جک،اکوس که به زودی در برادوی اجرا میشد و اجرای اکوس در لندن صحبت میکند.

یه عکس جدیدم ازش چاپ شده که اینجاس(شما هرچی میخواید بگید ولی به نظر من این روزبه روز خوشگلتر میشه)

یه عکسم برای تقویم ۲۰۰۹ هری پاتر و شاهزاده دورگس:

خبر چهارم

لرد ولدمرت در رتبه اول به عنوان  شرورترین چهره فیلمها انتخاب شد.در توصیف اون اینطور نوشته اند:

(کسی که نباید اسمش رو برد قدرتمندترین جادوگر سیاهه  با حرکات موجی چوب دستیش ،اون توطئه ای چیده برای اینکه همه مشنگها رو بنده خودش بکنه.شخصیت و صورت مارگونه اون تا به اینجا در فیلمها کمتره اما همه ما کتابها رو خوندیم ،بنابر این میدونیم که چقدر اون شیطانی تر خواهد شد.)

 

 

 

سلااااااام به تمام برو بچه های پایه که به این وب سر میزنن.....گفتم امروز یه اپی بکنم......حالا چه خبرا؟چه کار میکنید؟تابستون خوبه؟ مال من که بدک نیست ....ولی انقدر بدبختم که توی تابستونم باید امتحان میان ترم بدم......بابا فردا امتحان میان ترم دارم خیلی نگرانم باید نمره کاملو بگیرم چون برام خیلی مهمه.....چی؟مدرسه؟نه بابا امتحان مال مدرسه نیست....امتحان میان ترم زبان دارم.....این کلاس زبان مام کشته همه رو....امتحان میان ترم من موندم دیگه این وسط چیه.....اوه راستی یه چیزی یادم افتاد...ها؟نه بابا به تو ربطی نداره با دوستم کار دارم....مریم باید بت زنگ بزنم یه چندتا خبر مهم بدم....اااااااا....یادم رفت بت بگم.....

راستی دوستان یه بار دیگه من باید این موضوع رو بگم تا اونایی که نفهمیدن هم از ماجرا باخبر بشن....من توی یکی از اپای قبلی توضیح دادم که تمام اون داستانی رو که نوشته بودم پاک شد....من همه رو قبلا نوشته بودم و توی مای دایکیومنت نگه داشته بودم که داشتم ویندوز عوض میکرم که پرید....حالا اگه بتونم دوباره مینویسم ولی باید خیلی دوباره وقت بزارم روش....اونایی که سراغ داستانو گرفتن ماجرا این بود که چند وقت بود که داستانو نزاشتم....

خلاصه اینم از این....حالا من این دفعه یه تست باحال گذاشتم....شما با انجام این تست میفهمید که اگر توی هاگوارتز بودید کلاه گروه بندی شما رو به کدوم گروه میفرستاد...این تستو من توی یه سایت پیدا کردم که نمیدونم حالا درسته یا نه ولی گفتم ترجمش کنم بزارم توی وبلاگ بد نمیشه...من که عضو گریفندور شدم...شمام تست بدین ببینم عضو کدوم گروه میشید....نتیجه تست رو توی نظرا بنویسیدااا.....

خب من ترجمه سوالا رو این پایین میزارم شما برای اینکه وارد این سایت بشید روی اینجاکلیک کنید....

 

حالا اینم ترجمه سوالا:

1- یه تکشاخ مرده رو میبینی توی جنگل ممنوعه تو....

الف)احساس بدی بت دست میده اما تصمیم میگیری که از اونجا دور بشی چون ممکنه  اون شکارچی در اون اطراف کمین کرده باشه

ب)تو به اون نگاه میکنی و به تمسخر میگیریش،این نشون دهنده ضعف و سستیه اون بوده

ج)سرتو اویزون نگه میداری و یک لحظه براش سکوت میکنی

د)به دنبال شکارچی میگردی چون تو میخوای انتقام این موجود بیچاره رو ازش بگیری

2)درس مورد علاقه تو....

الف)معجون سازی

ب)تغییر شکل

ج)افسون ها

د)دفاع در مقابل جادوی سیاه

3)تو ناگهان به مقداری پول برخورد میکنی،چطور اونو خرج میکنی؟

الف)با خریدن چیزهایی در مغازه شوخی های زونکو، بنابر این تو میتونی شوخی کنی با دوستات

ب)مثل یک دوست شریف قرض میدی اونو به یه دوست که احتیاج داره به اون پول

ج)اونو خرج چیزهایی میکنی که تو و دوستات میتونید با هم از اونا استفاده کنید.

د)منتظر میمونی تا تو چیزی رو ببینی که میفهمی که میتونی همیشه ازش استفاده کنی

4- تو این تست رو که راجع به کلاه گروهبندی رو میدی به خاطر اینکه....

الف)حوصلم سر رفته بود

ب)من واقعا مشتاقم که نتیجه کارمو ببینم

ج)من میخواستم یه کار اتفاقی و یک کم فوری انجام بدم

د)میخواستم ثابت کنم که میدونستم این درسته

5)اگرتو یه جانور نما از نوع پرنده ها بودی،اون پرنده:

الف)یه عقاب میشد

ب)یه طاووس میشد

ج)یه جغد میشد

د)یه گنجیشک میشد

در آخر هم توی شماره 6 اینکه دخترید یا پسر و تاریخ تولد رو مشخص کنید

خب نتیجه چی شد؟توی گریفندور افتادی؟یا اسلایترین یا راونکلاو یا هافلپاف؟اگه توی اسلایترین افتادی خجالت نکش بگو.....

خب حالا اخبار

خبر اول

وب سايت ComingSoon گزارش د اد كه به گفته يكي از بازديدكنندگانش، ممكن است يك تبليغ 15 ثانيه‌اي از ششمين فيلم هري پاتر همراه با اكران فيلم جديد بتمن با نام “شواليه تاريكي” در سينماهاي IMAX پخش شود.و حالا این خبر توسط وارنر بروز تایید شد.

 

خبر دوم

سایت USA Today توضیحات دیوید یاتس، کارگردان فیلم ششم را در مورد عکس های جدید هری پاتر نوشته است که من ترجمه اونو از سایت دیوانه ساز گرفتم و براتون میزارم.(فقط ترجمه بعضی از خبرا رو من از سایت دیوانه ساز میگیرمااا....بقیشو خودم ترجمه میکنم یه وقت نگید چه تنبله)

movies officialhalfbloodprince harryhermionewinter 002علاقه و اشتیاق دانش آموزان به همدیگر در هاگوارتز به همان قدرت معجون های مدرسه است.
در فیلم ششم پاتر - هری پاتر و شاهزاده دورگه - که اول آذر اکران می شود، جادوگران نوجوان مورد علاقه ما بارها سحر و جادو می شوند.
هری (دنیل رادکلیف، سمت چپ) لحظات خاصی با جینی ویزلی (بانی رایت) دارد.(چشمم روشن)
رون ویزلی (روپرت گرینت) بعد از افراط در خوردن شکلات های جادویی، شیرین کاری های زیادی می کند. و هرمیون فرزانه (اما واتسون، سمت راست) وقتی که در کلاس در حال توضیح دادن عملکرد معجون عشق است، در خیال و رویا غرق می شود.
با اینکه عشق در فضای مدرسه وجود دارد، اما نیروهای سیاه جادویی هم به میان می آیند. دیوید یاتس کارگردان در این مورد به USA TODAY گفت: “مرگ خواران خون آلود ناگهان وارد می شوند و همه چیز را به هم می زنند.”

عکس رسمی از فیلم شاهزاده دورگههری (رادکلیف) به هرمیون (واتسون) و رون (گرینت) کتاب معجون ها را که شاهزاده دورگه با دست خط خود در آن نوشته است را نشان می دهد که این اصل ماجراست.
دیوید یاتس گفت: “هرمیون فکر میکنه واقعا کار اشتباهی هست که هری خودش را درگیر این کتاب بکنه. هری یک میل درونی داره تا بفهمه این کتاب چی هست، و هرمیون خیلی جدی کنجکاو هست که بدونه این کتاب در اصل متعلق به چه کسی بوده.”

movies officialhalfbloodprince professordumbledore 006مایکل گمبون در نقش پروفسور دامبلدور بازگشته است.
دیوید هیمن، تولید کننده فیلم گفت: “این بار هری و دامبلدور با هم به خاطراتی سفر می کنند.”
دامبلدور در اندیشه ی خود چندین خاطره را به همراه دارد. دیوید یاتس در این مورد گفت: “که این کلید اصلی داستان هست. این خاطرات که در ذهن اوست، بصورت رشته های شبح واری از سرش جدا می شوند و باعث می شود در دنیای خاطره وارد شوند.”

movies officialhalfbloodprince dracomalfoy 003دراکو مالفوی (تام فلتون)، دشمن تندخو و گستاخ هری، توسط لرد ولدمورت ماموریت مهمی را به عهده گرفته است.
یاتس گفت: “مالفوی یواشکی در حال انجام کارهایی است و در جریان داستان خیلی خلاصه متوجه میشیم که داره چی کار میکنه.”

movies officialhalfbloodprince slughornspotionsclass 005در کلاس معجون ها، پروفسور اسلاگهورن (جیم برادبنت) به دانش آموزان معجونی را نشان می دهد و از آنها می خواهد بگویند که آن چه معجونی است. یاتس گفت: “و هرمیون متوجه میشه که اون معجون عشق است.
لحظه ی بسیار حساس، لطیف و جالبی است. به محض اینکه اون در مورد معجون شروع به صحبت می کنه، مشخص میشه با وجود اینکه خیلی دانش آموز کتابی، جدی، درس خون و با پشتکاری است ولی احساسات ظریف  هم داره.”

movies officialhalfbloodprince lovelornronweasley 004یاتس گفت: “دختری در هاگوارتز هست که علاقه ی خاصی به هری پاتر داره و شکلات هایی برای اون می فرسته که حاوی معجون قوی عشق هستند.
رون اونها رو می بینه و فکر میکنه مال خودشه. وقتی هری بر می گرده، رون کاملا مست و پر از عشق و محبت شده.”

movies officialhalfbloodprince directoryatesradcliffewright 001یاتس در حال کار با رادکلیف و رایت در صحنه ای از فیلم است.
یاتس گفت: “ما در حال صحبت در مورد صحنه ای هستیم که کاراکترهای اونها، جینی و هری، لحظه ای رو به دست میارند که با هم  هستند. در اصل این صحنه رو بداهه گرفتیم و فکر کردیم بهتره در این صحنه جینی بند کفش هری رو ببنده(خاک بر سرم....) و ناگهان همه چی تغییر میکنه.”

 

خب حالا نتایج نظرسنجی و براتون میزارم

اگه دنیل رادکلیف بیاد ایران چه کار میکنی؟

1- از خوشحالی پر پر میشم(منم همینطور)
.
 8رای - 15%
.

2- با خوشحالی خودمو اماده میکنم(اینم یه حرفیه)
.
 14رای - 26.4%
.

3- برام اهمیتی نداره(به تو میگن انسانی با ph 7)
.
 1رای - 1.8%
.

4- میگم اه اه اه ادم قحط بود؟()
.
 2رای - 3.7%
.

5- میرم یه دست لباس توپ میخرم
.
.
 1رای - 1.8%
.

6- جیغ میزنم بعد به دوستام میگم
.
 11رای - 20.7%
.

7- باور نمیکنم بعد میمیرم(خودتو کنترل کن)
.
 8رای - 15%
.

8- به هیچ کس نمیگم که رقیب نشن (به تو میگن اینده نگر)
.
 5رای - 9.4%
.

9- اخه دنیلم شد ادم؟(ااووووو)
.
 1رای - 1.8%
.

10- میگم خوش اومد به من چه(واقعا به تو چه؟)
.
 2رای - 3.7%
.

 

راستی توی نظر سنجی جدیدم شرکت کنید...بحث کل کل بین بازیگرا پیش اومد

حالا برو بمیییر

واااااییی....بالاخره بعد از ده ها سال انتظار لطف کردنو چندتا عکس رسمی از هری پاتر و شاهزاده دورگه منتشر کردن...خیلی هیجان زدم...واااییییوواااااییی....یعنی دارم خواب میبینم یا واقعیته.....یکی منو نجات بده وگرنه الان از خوشحالی به پرواز درمیام.....باورتون میشه؟واااایییییی.....من نمیدونم واقعا چی بگم فقط میتونم بگم که عکسا رو ببینید

این که هریه...وااااااییی....طبق معمول خوشگله........

هری و هرمیون

هری و جینی ـ(خوشحالم که با فاصله بیش از ۱ متر از یکدیگر نشستید)

هری....وااای اینجا خیلی خوشگله

ملفوی....شهره بیا اینم از دراکو

رون....اینم واسه صبا ولی فعلا که کم پیداس

اینم یه عکس جدید از خود دنیل....روز به روز خوشگلتر

اینا همه جدیدترین عکسای فیلم شاهزاده دورگه بودن....خوب بودن؟من که شدیدا خوشم اومد از عکسا....حالا تا فیلم بیاد من یکی مردم و زنده شدم...

راستی توی نظر سنجی کنار صفحه شرکت کردید؟شرکت کنید دیگه...توی اپ بعدی نتایجشو میگم

فعلا من میرم...خدافظ

 

 

آآآآآآآ....یکی کمک کنه......من چه کار کنم....وای بدبختیییی....میدونید چی شد؟اون داستانی رو که توی هر اپ یک فصلشو میزاشتم توی مای دای کیومنت بود و من هر دفعه یادم میرفت بزارمش توی یه درایو....حالا بگو چیش شد......من داشتم با کامپیوترم ور میرفتم که فهمیدم اطلاعات مای دای کیومنتو دسکتاپ و هر چی که فکرشو بکنی پرید....کمککککک.....هر چی تا حالا نوشته بودم پاک شد

دیگه نمیخواد خودتونو توی غم من شریک کنید....سعی میکنم فراموشش کنم...ولش کن

چند وقتم هست که کلا نه خبری از بازیگرای هری پاتر هست نه عکس جدیدی....بقیه خبرام بیخوده....واسه عکسم باید همش عکس قدیمی بزاریم البته گاهی مجبور میشم گریزی به بازیگرای دیگم بزنم که امروزم همین کارو میکنم....چون دوست ندارم عکس قدیمی بزارم

حالا پس چندتا عکس از این دختره بیشعور ببینید...ها؟...کیه؟...اهان....ترسا پالمر همون ابلهی که توی دسمبر بویز نقش مقابل دنیلو بازی کرد....

اینم که رابرت هافمن گلمون....ببین من روی عکس تک تک ادمایی که میزارم اینجا تعصب دارم برای بار صدم گفتم چشماتو درویش کن

 

دوستم بهنوش چند وقت پیش منو توی یه بازی دعو ت کرد که باید ده تا چیزی رو که دوست دارم و ده تا چیزی رو که دوست ندارم و بنویسم بعدشم باید از ۵ تا از دوستامو دعوت کنم که توی اپ بعدیشون اونام این ۲۰ مورد رو بگن...خب من این دوستامو دعوت میکنم

۱ـیلدا جون

۲ـچو چانگ جون

۳-آرزو جون

۴-هیلاری جون

۵-پرناز جون

حالا ده تا چیزی رو که دوست دارم:

۱-هری پاتر

۲-فیلم دیدن

۳-کتاب خوندن

۴-ورزش کردن(اینو پررنگ نوشتم چون شدیدا روش تعصب دارم)

۵-جان لوئی جی بوفن

۶-مهمونی رفتن

۷-دنیل راد کلیف

۸-زاک افرون

۹-منچستر

۱۰-بالا و پایین پریدن

۱۱ـ(من دوست دارم ۱۱ چیزو بگم حرفیه؟)پائولو کوئیلو

ده تا چیزی رو که دوست ندارم:

۱-اما واتسون

۲-جوانا کریستی که این لطف و کردنو توی اکوس بازی کردن

۳-اوه اوه یاد یکی افتادم که هر وقت اسمش میاد کهیر میزنم:جاستین تیمبرلیک

۴-ادم نادون و نفهم

۵-ادم چاپلوس

۶-جرج کلونی

۷-چلو گوشت

۸-با عرض پوزش از یکی از دوستام: سلینجر

۹-معلم سال سوم ابتدایی

۱۰-هندونه زیر بغل کسی گذاشتن

خب تموم شد

راستی نتایج نظر سنجی وبلاگو هم میزارم ببینید

 

 

اگه اما واتسونو ببینی چه کار میکنی؟

1- بش میگم بامن ازدواج میکنی؟(الحمدالله این مورد رای نیاورد)
.
.
.
 0رای - 0%

2- بش میگم whats your tell numbe(اینم رای نیاورد)
.
.
 0رای - 0%
.

3- جیغ میزنم و میگم i love you(خاک بر سرت)
.
 1رای - 4.1%
.

4- با لنگه کفش دنبالش میکنم(منم بودم همین کارو میکردم)
.
 3رای - 12.5%
.

5- ازش امضا میگیرم(عمرا)
.
 1رای - 4.1%
.

6- با بی تفاوتی بش میگم زشت غاز(نمیتونم اما رو ببینمو فقط بش اینو بگم)
.
 4رای - 16.6%
.

7- تک تک مواهاشو میکنم
.
 9رای - 37.5%
.
(اینم ایده قشنگیه)
8- با ماشین از روش رد میشم
.
 6رای - 25%
.
(به به به به...عالیه)
9- به جشن تولدم دعوتش میکنم
.
.
 0رای - 0%
.
(بشین تا دعوتت کنم)
10- کاری به کارش ندارم(این امکان نداره)
.
.
 0رای - 0%
.

 

 

توی نظر سنجی جدید شرکت کنید که گوشه صفحس

خب من رفتم....خدا یا رو نگهداری همه شما گلای باغ زندگی

 

 

 

 

به روز شد:خبر فوری:رای گیری جشنواره سینمایی SyFy شروع شد

دنیل رادکلیف و جی کی رولینگ و اما واتسون و فیلم محفل ققنوس توی این راگیری هست .رقبای دنیل رادکلیف کسایی مثل ویل اسمیت و جانی دپ و...هستن و رقبای اما واتسون کسایی مثل نیکل کیدمن و هلنا بونهام کارتر هستن.پس سریع به لینک زیر برید و به اونا رای بدید تا هم دنیل و جی کی رولینگ و اما و فیلم محفل ققنوس رای بیارن.پس اینجا کلیک کنید و به اونا رای بدید

 

سلام برو بچه های بیکاری که توی تابستون ول میچرخن...هوی بچه روز مادر واسه مامانت کادو خریدی؟نخریدی؟از جلوی چشمام دور شو بی نزاکت...یه ذره ادم باش....ولی الان انصافا با پدرا سخت همدردی میکنم....جیبا خالی شد انقدر که کادو واسه این مامانا خریدن....البته بایدم بخرن....این همه این مادر زحمت کشیده ....خب بایدم پدر کادو بخره.....من این روزو اول به مامان خودم تبریک میگم ...البته فوت کرده ولی خب به هرحال میتونم تبریک بگم دیگه.....بعدشم به مادر بزرگ عزیز دلم که قربونش برم تبریک میگم....بعدشم به خواهر گلم که الهی  بمیرم واسش....بعد دیگه کی موند؟....ااااا....دیگه کسی یادم نیومد حالا بعدا فک میکمنم بازم تبریک میگم.....بعد یه تبریک کلی هم به تمام مامانای دنیا......تولد حضرت فاطمه هم مبارک....حالا از بحث روز مادر میکشیم بیرونو وارد یه بحث دیگه میشیم

اهان....راستی سه تا پیغام شخصی و یه پیغام عمومی داشتم که توش گفته بود داستان طنز هم بنویسم....خب من فکر کردم یه تصمیمی گرفتم...از این به بعد یکی در میون کار میکنم توی یه اپ داستان طنز مینویسم و توی اپ بعدیش ادامه همون داستان جدیه رو میزارم.خب این دفعه اون داستان طنزه رو میزارم...روز عیدم هس بخونید شاد شید

عکس که والا فعلا چیزی در دسترس نیست...این دنیل رادکلیف هم فقط یاد گرفته بره فیلم و نمایش بازی کنه دیگه افتخار نمیده چارتا عکس بندازه....پس یه سره داستانو میزارم

عنوان:اکران فیلم ششم هری پاتر

سلام دوستان عزیز امیدوارم روز خوبی رو داشته باشید خب امروز  روز بزرگیه...روز اکران فیلم ششم هری پاتر، یعنی هری پاتر و شاهزاده دورگه هست و همه طرفداران هری پاتر منتظرن که این فیلم رو با حضور بازیگران تماشا کنند.اینجا توی لس آنجلس هوا بارونی و بینهایت سرده ولی با این وجود سیل عظیمی از طرفداران هری پاتر پشت نرده ها ایستاده اند و منتظرند تا بازیگران مورد علاقشون پا بر رو فرش قرمز بزارن....و بله...بالاخره اومدن...دنیل رادکلیف که در جلوی همه قرار داره پا بر روی فرش قرمز گذاشته و به محض ورودش همه طرفدارا جیغ میکشن. اون الان داره برای طرفدارا دست تکون میده....و در کنارش اما واتسون و روپرت گرینت هستند و پشت سرشون بقیه بازیگرا...بونی رایت وکتی  لیونگ وجیمز و الیور فلپس و....شلوغی اینجا واقعا دیوانه کنندس.... بزارید که با هر کدوم از بازیگرا مصاحبه ای داشته باشیم....الان دارم به سمت دنیل رادکلیف میرم اون لبخندی میزنه و مودبانه سلام میکنه

_سلام دنیل

_سلام

_چه احساسی داری که برای صدمین بار پا بر روی فرش قرمز میزاری و با طرفدارای بیشمارت مواجه میشی؟

_خب راستش این خیلی هیجان انگیزه...همه چیز فوق العادس...وااای چقدرم اینجا دختر وایسا....اهوم.....منظورم اینه که وای چه جمعیتی...

_میدونم کاملا منظورتو فهمیدم...خب ببینم بعد از امریکا برای اکران فیلم به کدوم کشورا میری؟

نگام به دنیل افتاد که داره با حیرت به طرف طرفداراش نگا میکنه و حیرت زده زیر لب گفت:اوه...خدایییی من....اون دختره رو.....ببخشید من باید برم.

بعد سریع رفت طرف یکی از طرفداراش و نفهمیدم چی شد....حالا به سراغ اما واتسون میریم که لباس زیبا و خیره کنندش همه طرفدارا رو حیرت زده کرده.....اون لباس فسفریه بلندی پوشیده که پایین دامنش خالهای ریز بنفش به چشم میخوره و دور استین لباسش یه عالمه تور نارنجی دوخته شده...دور یقشم پولکهای طلایی رنگیه که واقعا خیره کنندس....واقعا این لباسو از کجا خریده؟کفششم یه کفش راه راه قهوه ای صورتیه(پسسسر عجب دیزاینی) خلاصه من به طرفش رفتم و گفتم:سلام اما

_وااای سلام....خیلی هیجان زدم...میدونی...این جمعیت حیرت انگیزه....البته این امر کاملا عادیه....حضور بازیگرایی چون من و دن و روپرت باعث میشه که این همه جمعیت توی بارون به طرف  سینماها بیان تا شاهد اکران فیلم باشن.

_اوق....ببخشید منظور بدی نداشتم ...خب اما ....

_دنیل کجاس...ای وای...دنیییی

_ای بابا اینم رفت

به سراغ بونی رایت میریم اونم  لباسش کار اصله _____(اسم مارکو نگیم بهتره تبلیغ میشه)اصلا خود دیزاینر رسما این لباسو واسه بونی دوخته...لباسش واقعا فوق العادس.....یه لباس سرخابی خیلی بلنده که دنباله دامنش روی زمین کشیده میشه وروی لباس نقش ابر و باد حک شده. دور کمرش هم یه کمربند سرمه ای بسته که ازش یه زنجیر نقره ای اویزونه....کفششم معلوم نیس چون دامنش خیلی بلنده .به طرفش رفتم که باش مصاحبه کنم اونم به طرف من اومد که یه دفعه دامنش رفت زیر پاش و نقش بر زمین شد...همه از خنده منفجر شدن و بونی رایت که صورتش رنگ لباسش شده بود با کمک اما واتسون از زمین بلند شد...خلاصه بیخیال مصاحبه با این یکی شدم...به طرف روپرت رفتم ....اونم داشت به دنیل میگفت:دنیل ...هی...اون دخترم خوبه ها...ایول...میخوای برم شمارتو بش بدم...تو روت نمیشه من میتونم شماره بش بدماا.....

دیگه کاملا بیخیال شدم و از خیر مصاحبه گدشتم .این همه راه پا شدم از ایران رفتم لس انجلس که چی بشه؟با یه عده خز و خیل ادم ندیده مصاحبه کنم....توی همین افکار بودم که یهو.....

_موظب باش

پخل

اول احساس کردم که دارم پرواز میکنم ولی بعدش یهو دیدم که بدنم روی زمین افتاده و یه عالمه جمعیت دورم جمع شده....صدای یکی رو شنیدم که گفت:مرده؟

_فک کنم مرده

_به اورژانس زنگ بزنیم؟

_نه بابا مرده دیگه ولش کنید

_بچه فیلم افتتاح شدا

_وای راس میگه بریم فیلمو ببینیم بعدا میاییم جمش میکنیم

_به طرف هری پاتر.....هوارااااااا

من هر چی داد زدمو گفتم برگردید ....برگردید ....ولی کسی صدامو نمیشنید و منم که مثل پر سبک شده بودم بالا و بالاتر رفتم تا اینکه به جایی رسیدم که احساس کردم روی ابراس....حس سبکی واقعا بینظیر بود....اما یک دفعه اطرافم تاریک شد و سیاهی همه جا رو فرا گرفت....نه میتونستم حرف بزنم نه صدای خودمو میشنیدم...دست و پاهام هم کاملا بیحرکت مانده بود و  هرچقدر تلاش کردم نتونستم حرکتشون بدم....خلاصه که انگار بین زمین و اسمون معلق بودم....همه جا تاریکی بود هوا جریان نداشت.... که در همون لحظه صدایی به گوشم رسید

_تو مردی

_چی؟

_گقتم تو مردی

_واااا....من که هنوز زندم

_نه این روح توئه

_واقعا؟

_حالا میخوایم به تو بگیم که جایگاهت کجاس....تو بنده بدی بودی.....تو در تمام مدت داشتی تلاش میکردی که شخصیت چند نفر رو خراب کنی

_من که ادم خوبی بودم...نماز میخوندم...روزه میگرفتم

_نه ولی تو چند نفرو در دنیا سخت ضایع کردی

_کی رو ضایع کردم؟

_دنیل رادکلیف و اما واتسونو بونی رایتو....

_خب اونا کلا ادمای ضایعی بودن...به من ارتباطی نداشتن....

_نه اونا ادمای خوبی بودن...حالا باز اما واتسون یه چیز...بونی رایتم یه ذره بی خود بود ولی دنیل رادکلیف خیلی ادم خوبی بود....

_نه اون نمایش ضایعی بازی کرده بود...اسمش چی بود؟ اهان اکوس...اره ....اون نمایش اکوس رو بازی کرده بود که خیلی بد بود....درست نیست من به خاطر اون مجازات بشم

_درسته که اون نمایش اکوسو بازی کرده بود ولی تو حق نداشتی به خاطر کاراش اونو اذیت کنی....اون خودش بعدا به سزای اعمالش میرسید...به غیر از اون تو همش اما واتسونو بونی رایتو مسخره کردی...همش لباساشونو به سخره گرفتی

_نه....خواهش میکنم....دیگه مسخرشون نمیکنم ....بزارید برگردم جبران میکنم....

_پشیمانی سودی ندارد.....اگر به دنیا برگردی  بازم اونا رو مسخره میکنی

_نه یه فرصت دیگه....خواهش میکنم

_خب برو ولی اگه باز هم اونا رو مسخره کنی دیگه نمیتونی جبران کنی.

در همون لحظه با سرعت نور پایین رفتم و وارد جسمم شدم و تازه درد بدنمو حس کردم

30 سال بعد

_هوی آرین زمین و شستی؟خوب دستمال بکشا....امروز دنیل اینا اینجا مهمونن...راستی بونی ازم خواست که فردا تو رو بفرستم خونشون که خونشونو تمیز کنی ...خب؟

_چشم خانوم واتسون

_اه اه اه.....این چه طرز اتو کردنه....این مثلا اتو شده؟

_ببخشید خانوم کارا زیاد بود نتونستم خوب اتوش کنم

_میزارمش کنار دوباره اوتو کناااااا

_چشم خانوم

30 سال بعد

_مواظب باش

پخل

_مرده؟

_فک کنم

_بنده خدا

_ولی دیگه پیر شده بود بابا

_اره ولش کنید

من هر چی داد زدمو گفتم برگردید ....برگردید ....ولی کسی صدامو نمیشنید و منم که مثل پر سبک شده بودم بالا و بالاتر رفتم تا اینکه به جایی رسیدم که احساس کردم روی ابراس....حس سبکی واقعا بینظیر بود....اما یک دفعه اطرافم تاریک شد و سیاهی همه جا رو فرا گرفت...نمیتونستم حرف بزنم یا دست و پاهامو حرکت بدم....خلاصه که انگار بین زمین و اسمون معلق بودم....همه جا تاریکی بود. هوا جریان نداشت که در همون لحظه صدایی به گوشم رسید

_تو مردی

_میدونم یه بار تجربشو داشتم

_خب پس الان باید نامه اعمالتو بت بدیم

_واقعا؟

_ اری....درود باد تورا بهشت رضوان که عمری جاویدان در ان خواهی داشت

_میرم بهشت؟

_اره...تو هم نمازتو خوندی هم روزته گرفتی و در ضمن دیگه کسی رو مسخره نکردی

_ایول....دارم میرم بهشت

بعد نوری تمام محیط اطرافمو فرا گرفت و بعد من خودمو توی یه دشت سر سبز دیدم و تا سالیان سال اونجا زندگی کردم.

 

حالا شما از کدوم دسته اید؟میرید بهشت یا به خاطر تخریب شخصیت عده ای میرید جهنم؟

 

خب حالا خبر

خبر اول

وارنر براز تاریخ اکران بین المللی فیلم سینمایی هری پاتر و شاهزاده دورگه را برای اکثر نقاط دنیا اعلام کرده است. سال قبل با خبر شدیم که این فیلم اول آذر 1387 (21 نوامبر 2008) در ایالات متحده اکران می شود.

29 آبان (19 نوامبر)
بلژیک، مصر

30 آبان (20 نوامبر)
آلمان، یونان، هلند، اسرائیل، پرتغال، روسیه، سوئیس (آلمان)، اکراین، مالزی، فیلیپین، سنگاپور، تایلند، آرژانتین، شیلی، مکزیک، پرو، پرتو ریکو

1 آذر (21 نوامبر)
اتریش، دانمارک، فنلاند، ایسلند، ایتالیا، نروژ، لهستان، سوئد، ترکیه، انگلستان، هند، اندونزی، ژاپن، برزیل، کلمبیا، پاناما

6 آذر (26 نوامبر)
فرانسه، سوئیس (فرانسه)

7 آذر (27 نوامبر)
کرواسی، جمهوری چک، لبنان، بقیه کشورهای خاورمیانه، صربیا (یوگوسلاوی)، اسلواک، اسلوانی، بولیوی

8 آذر (28 نوامبر)
بلغارستان، قبرس، استونی، مجارستان، لاتویا، لیتوانی، رومانی، اسپانیا، اروگوئه، ونزوئلا

15 آذر (5 دسامبر)
افریقای جنوبی

21 آذر (11 دسامبر)
استرالیا، نیوزلند

28 آذر (18 دسامبر)
هنگ کنگ، کره

احتمالا تاریخ اکران در امارات متحده عربی 7 آذر خواهد بود و هم وطنان ایرانی که مایل به دیدن فیلم در سینما هستند می توانند در آن تاریخ به این کشور سفر کنند.(کلا هم که ایران هیچی....هی خدا)

خبر دوم

اسکلاستیک، ناشر امریکایی هری پاتر سایت خود را با آزمون جدیدی از هری پاتر برای فصل تابستان به اسم “هری در تعطیلات تابستان چه کار می کرد” به روز کرده است.

“تابستان کنار دورسلی ها؟ تقریبا به بدی درگیر شدن با ولدمورت هست.تا چه حد اتفاقات تابستان های گرم هری را فراموش کرده اید؟”

برای انجام این آزمون که فقط سه بار اجازه خطا به شما می دهد، اینجا را کلیک کنید.

خب دیگه من رفتم...

سلاااامم.....آآآآآآ...امتحانام تموم شد....بالاخره......آآآآآآ....باورم نمیشه....آآآآآ...آزادی.......وااااییی......من این چند وقت انقدر تحت هیجانات روحی قرار گرفتم که حد نداره...فک کن دیشب چه خبری بم رسید....نه واقعا حدس بزن....نه واقعا....اخه یه گرم هم شانس نداریم که....خودمونو اینجا پر پر میکنیم اخرش هم هیچی....فک میکنی دیشب چی شنیدم؟...یکی از دوستای من نیویورک زندگی میکنه....فک کن که دیشب بم چی گقت...گفت رفته بوده همین جشن تونی اواردز و اونجا روی رد کارپت دنیلو دیده.....آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.....خدااا ....اینجا این همه خودمونو قطعه فطعه میکنیم اون وقت اون دوست من اونجا خیلی راحت رفته و اینو دیده......تازه ازش عکسم گرفته....دارم میمیرم.....یکی منو ببره بیمارستان...حالم بده......هی خدا...یه ذره شانس....حالا برای اینکه از این حال و هوا درایید بیایین چندتا عکس ببینید...

چون یه مدت عکسای این مرتیکه دنیل و اما و روپرتو اینا کمه و همه عکساشون قدیمی شدن دو تا عکس از یه عزیز دیگه میزارم...

خودم میام خفت میکنم اگه بیشتر از 1 ثانیه به عکسش نگا کنی....اوی بچه با توام هستما....حتی شما دوست عزیز(نیو توام از قاعده مستثنی نیستی)

چانینگ تاتم

کپ برد پیته

دوتا عکسم از دنیل توی همین جشن تونی اواردز

 

 

 

حالا داستان

فصل 4

 

مرد در حالی که انها را از یقه لباسشان گرفته بود تا فرار نکنند از اتاق خارج شد و غرولند کنان گفت:که اینطور...دوتا بچه....چطوری تونستید بیایید اینجا؟

فرانک در حالی که تلاش میکرد تمام هوشو حواسش را جمع کند و پاسخ او را بدهد با تته پته گفت:م...م...م..ما ف ف فقط میخواستیم بببینیم....ااااینجا کجاس

مرد صورت وحشتناکش را به صورت او نزدیک کرد وگفت:خب چی دستگیرت شد؟

و فرانک هم با تکان سرش پاسخ او را داد

مرد گفت:سزای عمل بچه های فوضول تنبیه...و چون شما توی کارای بزرگی دخالت کردید  تنبیهتون مرگباره.

اگر ذره ای رنگ بر رخسار سارا مانده بود با شنیدن این حرف ان مقدار هم پرید.چشمانش از ترس گرد شده بود و تنها با حیرت به مقابلش خیره شده بود.

او یکسره به سمت درب بزرگ و باشکوهی که فرانک قبل از دستگیر شدنشان ان را دیده بود رفت و زمانی که انجا رسید در خود به خود باز  شد .هر سه نفر وارد شدند.سرسرای بزرگی در مقابلشان آشکار گردید که به راستی تحسین برانگیز بود.دور تا دور ان را دیوار هایی مزیین به شیشه های رنگی تشکیل داده و سقف ان نیز با مشعلهای عظیم و با شکوهی اراسته گشته بود.در گوشه و کنار این سر سرا مجسمه هایی از جنس طلا و نقره قرار داشتند و در کنار هر ستون پیکر های زره پوشی ایستاده بود که تشخیص اینکه مجسمه اند یا انسان بسیار مشکل مینمود.

در انتهای این سرسرای بس زیبا تخت بزرگی قرار داشت.مرد غریبه انها را یکسره به سوی تخت برد و سپس تعطیمی برای شخصی که روی ان نشسته بود کرد و گفت:ارباب این دو تا بچه رو توی اتاق شکنجه پیدا کردم...گمون کنم که داشتن فوضولی میکردن

مرد چاقی که روی تخت نشسته بود سیبیل پرپشتش را با دست تاب داد و با دقت خاصی انها را برانداز کرد گویی با اشعه ایکس انها را مورد بازبینی قرر داده.سپس با صدایی نه چندان صاف و بینهایت خراشیده شروع به صحبت کرد:هوووم....پس این دوتا رو توی اتاق شکنجه پیدا کردی....

او در جایش صاف نشست و قیافه شاد و بیخیالش تبدیل به چهره ای جدی و ترسناک شد و به ان دو خیره شد و گفت:اونجا چه کار میکردید؟

فرانک با ترس و وحشت گفت:م م م م اااتفاقی وارد اون اااتاق شششدیم...ممما نمیخواستیم که بریم اونجا.

_پس نمیخواستید...که اینطور....موردی نیست...متاسفم مام نمیخواستیم که اینطور بشه ولی....هیستینگز زود اونا رو بنداز زندان....پهلوی اون یکی دوست کوچولومون

مرد چاق که گویی ارباب انها بود این را با لحن قاطع و محکمی گفت و دوباره در صندلیش فرو رفت .

ان مرد که گویی هیستینگز نام داشت گردن انها را گرفت و به سمت جلو هول داد سپس هر سه از سرسرا خارج شدند و از راه پله ای که در سمت راستشان بود بالا رفتند.شاید بیش از دویست پله بود که انها همچنان بالا و بالاتر میرفتند.تا اینکه پله ها پایان یافتند و از راهروی دیگری سر دراوردند که تعداد مشعلهای ان اندک بود و راهرو بی نهایت تیره و تار.

سایه ی پیکر آن سه که با بازتاب نور مشعلهای کم سو بر روی دیوار های بلند میافتاد منظره ای موحش و رعب انگیر را به وجود اورده بود.انها همچنان پیش رفتند و تنها صدایی که میشنیدند صدای قدمهایشان در راهروی تنگ و تاریک بود.سارا با اضطراب به فرانک نگاه کرد و فرانک هم پاسخ نگاهش را با نگاهی سرزنش امیز داد.اگر او اصرار نمیکرد حال انها در انجا نبودند.حال انها در چنین مخمصه ای گرفتار نمیشدند و مدام ثانیه های باقی مانده عمرشان را نمیشمردند.سر انجام گویا به مکان مورد نظر رسیدند در سمت چپشان دری فولادین قرار داشت که با زنجیر های بیشماری ان راا بسته بودند.هیستینگز دستش را در جیبش فرو برد و دسته کلیدی که کلیدهای بیشماری به ان اویخته شده بود از ان دراورد.سپس مشغول پیدا کردن کلید مور نظرش شد.البته در این میان هم از زندانیانش غافل نشد که مبادا از چنگش فرار کنند.و بالاخره کلید موردنظرش را پیدا کرد و مشغول باز کردن قفل و زنجیرهای در شد. سپس قفل را باز کرد و در را به رویشان گشود.اتاق نیمه تاریکی در مقابلشان ظاهر شد که تنها منبع نورش پنجره کوچک نرده  داری بود که گویا ان هم در شب توانایی نور رسانی به انها را نداشت.و در گوشه اتاق گویی شخص دیگری هم کز کرده بود و با باز شدن در سرش را از روی زانوهایش برداشت و به میهمانان جدید نگاه کرد.در تاریکی اتاق چهره اش مشخص نبود.هیستینگز خنده چندش اوری کرد و با صدای زمختش گفت:هی دختر...برات هم صحبت اوردم...دیگه تنها نیستی...

سپس ان دو را به داخل اتاق پرتاب کرد و در را پشت سرشان کوبید و مشغول غفل کردنش شد.به محض بسته شدن در پشت سرشان نقطه نورانی کم سویی از امید هم که در ته قلب فرانک باقی مانده بود خاموش گردید و از بین رفت .او و سارا با کوله باری از امیدهای از دست رفته به سمتی رفتند و روی زمین سرد زندان کز کردند.دختری که گویی هم سلولشان بود شروع به صحبت کرد:سلام...شمام قراره اینجا بمونید؟

سارا پاسخ داد:فکر میکنم....

دختر از جایش برخاست و به سمت انها رفت و مقابلشان نشست.در اندک نوری که فضای اتاق را روشن کرده بود چهره اش بینهایت اشنا به نظر میرسید.فرانک در چهره دختر دقیق شد ولی چیزی به یاد نیاورد.دختر با انها دست داد و گفت:اسم من مارگارت...اسم شما؟

_سارا

_فرانک

فرانک در ان تاریکی متوجه شد که چشمان دختر گرد شد و پرسید:ببخشید شما چند سالتونه؟

_13

و میتونم فامیلیتونو بپرسم؟

_آستن

_هنکس

دختر فریادی از سر شادی کشید و گفت:منو یادتون نمیاد؟ماگارت....مارگارت مدوکس...

از میان تمام اتفاقاتی که در ان مدت برایشان افتاده بود این دیگر واقعا غیر قابل باور بود.فرانک با تعجب پرسید:امکان نداره....مارگارت پارسال مرد

_نه من نمردم...من فقط گم شدم.

سارا گفت:ولی پارسال هر چی دنبال تو گشتن پیدات نکردن و به این نتیجه رسیدن که احتمال زیاد کشته شدی....

مارگارت نفس عمیقی کشید و گفت:نه در وافع من 1 ساله که اینجا زندانیم.

سارا که شوکه شده بود و تحت تاثیر بسیار قرار گرفته بود مارگارت را در اغوش گرفت و گفت:باورم نمیشه...یعنی واقعا ...وقعا تو نمیردی؟!!....من چقدر احمقم خب معلومه که نمردی....

درست سال گذشته در همین زمان بود که عده ای از دانش اموزان مدرسه برای گذراندن تعطیلات اخر هفته به تپه ورنال امده بودند و فردای ان روز وقتی فرانک و سارا به مدرسه رفتند با چهره حیرت زده ، غمگین و گریان دوستان مارگارت  مواجه شدند که گفتند دیشب مارگارت گم شده.این صحنه ها در همان لحظه در ذهن فرانک جان گرفت .او گفت:یعنی اون موقع که با دوستات اومده بودید اینجا تو اینجا گم شدی؟

راستش من رفته بودم که توی یکی از دشتهای این اطراف قدم بزنم که راهمو گم کردمو ااز این غار سر در اوردم و یک نفر از ساکنیم اینجا منو دید وبه اینجا اورد و زندانی کرد.درست یک ساله که اینجام...خیلی سخت بود...خیلی...

سارا با خوشحالی گفت:اگه خانوادت بفهمند که تو زنده ای خیلی خوشحال میشن

ولی مارگارت پاسخ داد:اره ولی اگه بفهمن

و این جمله گرفتاریشان در این زندان را به انها گوشزد کرد.

لحظه ای سکوت برقرار شد و سپس مارگارت دوباره شروع به صحبت کرد :

_شما چی شد که از اینجا در اوردید؟

فرانک همه چیز را برای او شرح داد و مارگارت هم سری از روی تاسف تکان داد و گفت:خیلی بدجور خودتونو گرفتار کردید

_ببین مارگارت تو میدونی که اینا کین؟اصلا واسه چی مارو زندانی کردن؟کارشون چیه؟

_خب نه دقیقا...ولی یه چیزایی دستگیرم شده...بعضی شبا نگهبانای زندان که اینجا قدم میزنن با صدای بلند صحبت میکنن و منم حرفاشونو میشنوم...میدونم که اونا ادمای عادی نیستن..یعنی میدونی...عادین ولی اربابشون یه قدرتای خاصی داره...چه جوری بگم....یعنی کارایی مثل کارای جادوگرا میکنه...مثلا فهمیدم که چشمای یکی از افرادشو با نگاه کردن دراورده

_نه!!

_چرا....فک کنم همینطور باشه....اینا همشون ادمای عادین به جز اربابشون که اینام تحت سلطه اونن.میدونم که ادمای درستی نیستن و اربابشون قصد داره حکومت خودشو علنی کنه.الانم سری توی این غار زندگی میکنن که فعلا کسی راجع بهشون چیزی ندونه و کم کم خودشونو نشون بدن.احتمالا ماروهم برای این اینجا نگه داشتن که به کسی راجع بهشون چیزی نگیم...یا زندانی برای همیشه یا مرگ

صحبتهای مارگارت همه اینگونه نشان میداد که باید از دست یابی به ازادی قطع امید کرد و قید ان رابه کلی زد ولی فرانک گفت:ولی بالاخره که چی؟

او شانه هایش را بالا انداخت و گفت:نمیدونم...شایدم اخرش مارو کشتن

سارا دستنش را جلوی دهانش گرفت و با ترس و وحشت گفت:وای نه

در همان لحظه فرانک از جایش برخاست و شروع به چرخیدن دور اتاق کرد و گفت:باید یه فکری بکنیم...اینطور نمیشه...باید هرجور شده خودمونو ازاد کنیم...

_هیس

این را مارگارت گفت و به سرعت به در زندان نزدیک شد و به اهستگی گفت:یکی داره حرف میزنه

فرانک و سارا هم به سوی در هجوم بردند و هر سه گوشهایشان را به درچسباندند و گوش کردند.

دو نفر در بیرون در در حال صحبت بودند.

_...آره امروزم دو نفر دیگه رو زندانی کردن...شنیدم دوتا بچه بودن....

_حقشونه...بچه های فوضول

_باهاشون چه کار میکنن؟

_هیستینگز میگفت ارباب قصد داره اونا رو توی مسابقه شرکت بده

_چی؟!ولی اونا فقط 12-13 سالشونه....چه طور میتونن توی این مسابقه شرکت کنن؟

_هدف اربابم ان نیست که اونا برنده شن...فقط میخواد یه جوری از شرشون خلاص شه...

ان شخص که این را گفت خنده ای کرد و ادامه داد:ولی به هر حال حتی فکر کردن بهش هم ترحم امیزه...بیچاره این بچه ها....

و سپس سکوت برقرار شد.....

ادامه این داستان در قسمت بعد.....

 

خب چطور بود؟بد بود؟راس میگی؟این تن بمیره؟خب این چیزی نیست جز نشان دهنده کج سلیقگی تو...خب ببین من یه پیشنهاد برات دارم....تو با اون سلیقت برو بمیر

 

حالا خبر

خبر اول

چند روز پیش گفتیم که قرار است رولینگ داستان های کوتاهی از هری پاتر بنویسد تا با حضور دنیل رادکلیف، روپرت گرینت و اما واتسون به صورت فیلم های کوتاه در پارک هری پاتر که بعدا تاسیس می شود، به نمایش در بیاید. حالا کمپانی وارنر براز در این زمینه اطلاعیه ای صادر کرده است: “ما به سختی در حال کار بر روی ساختن پارک دنیای جادوگری هری پاتر در استودیوهای یونیورسال اورلاندو هستیم تا محیطی جذاب و دیدنی برای مهمان های خود بسازیم، ولی فعلا آماده صحبت در مورد پیشرفت و توسعه ی آن نیستیم.”
این اطلاعیه تکذیب رسمی این خبر نیست. بسیاری از افراد مطلع در این زمینه اعتقاد دارند که این خبر دروغ نیست و فیلم کوتاه حتما در این پارک وجود خواهد داشت.

 خبر دوم

به گزارش همشهری آنلاین: آهوی با یک شاخ در مرکز سرش- مانند جانور افسانه‌ای “تکشاخ”- در یک پناهگاه طبیعی در ایتالیا یافت شده است.
به گزارش آسوشیتدپرس گیلبرتو توزی، مدیر مرکز علوم طبیعی در پراتوی ایتالیا گفت: “تکشاخ همیشه جانوری اسطوره‌ای بوده است.”
به گفته او این آهوی یکساله در مرکز پژوهشی این پارک طبیعی در شهر پراتو در نزدیک فلورانس در اسارت به دنیا آمده است. او معتقد است که این آهو به علت یک نقص ژنتیکی با یک شاخ به دنیا آمده است؛ آهوی دوقلوی این آهوی تکشاخ دارای دوشاخ است.
تکشاخ، یک جانور تکشاخ با قدرت‌های شفابخش جادویی، در افسانه‌ها و داستان‌ها در سراسر تاریخ از متون باستان و سده‌های میانه تا ماجراهای هری پاتر ظاهر شده است.

توزی که می‌گوید که برای اولین بار چنین موردی را می‌بیند، گفت ممکن است افسانه تک شاخ ملهم از چنین ناهنجاری‌هایی باشد.
به گفته کارشناسان تولد آهوی تکشاخ گرچه بی‌سابقه نیست، اما پدیده نادری است - و قرار گرفتن این شاخ منفرد در مرکز سر حتی نادرتر است.
فلوویو فراتیچلی، مدیر علمی باغ‌وحش رم در این باره می‌گوید: “به طور معمول شاخ منفرد در یک طرف سر قرار دارد و نه در مرکز سر.” به گفته فراتیچلی این مورد ممکن است پیچیده‌تر باشد. به نظر او ممکن است جای این شاخ در نتیجه ضربه‌ای در ابتدای زندگی حیوان تغییر کرده باشد.

ویکی پدیا فارسی در مورد تکشاخ این طور می گوید:
تک‌شاخ موجودی افسانه‌ای به شکل اسب با یک شاخ روی سر است. بر پایه افسانه‌ها، تک شاخ ها را نمی توان به آسانی شکار کرد زیرا بسیار چابک هستند … آن ها زنان و دختران را به مردان ترجیح می دهند … البته بعضی گویند که آن ها فقط توسط زنان رام می شوند.

شکلظاهری اسب تک شاخ اسبی سفیدو زیبا با یال های بلند است که در افسانه های اکثر نقاط اروپا از آن یاد شده است. این موجود تخیلی بدنی به شکل اسب و شاخی در بالای سر خود دارد که قالبا به شکل مارپیچ است. تک شاخ ها در ابتدای کره بودنشان طلایی رنگند و پس از آن در سیر بلوغ به رنگ نقره ای در می آیند و بعد از بلوغ کامل سفید رنگ می شوند … آن ها عموماً از اسب های عادی لاغر تر ولی بلند ترند.(عجبا...چند وقت دیگه تسترال و هیپوگریفو ققنوسم پیدا میشه.....دوره زمونه ای شده ها)

 

 

خب دوستان اپ این هفته هم به پایان رسید ببخشید اگه یه ذره بهتون توهین شد...من یه ذره رک هستم

دیگه برو وقت ندارم...خدایارو نگهدار همه شما

نگا کن چه ادم خوبیم....تو ایام امتحانم من میخوام مردم سرگرم بشن....اگه ادم خوبی نبودم که نمیومدم اپ کنم تند تند.... فقط فصل 3 داستانو میزارم بخونید حال کنید...البته امروز اپم پرو پیمونه....یه عکسه جالب که قصد کشتن منو داره....ترجمه پیش درامد هری پاتر و داستانو و خبر و ......

البته اول عکس ببینید....

نچ نچ نچ نچ اگه بدونییییید.....ای خدااااااا.....از قبل همچین روزی رو میدیدم....خدااااااا....دنیل از دستم رفت.....جلوی چشم من......ای خدااااا....جینی من تو رو میکشممممممم....دیگه چی بگم؟خودتون عکسو ببینید میفهمید چی میگم

دیدید؟دیدید؟دیدید که بدبخت شدم؟دحختره نادون ابله خاک بر سر روانی گستاخ....و پسره خاک بر سر ندونم به کار بیشعور بی کمالات بی لیاقت

عکس دیگری ازای دختره ی سبک سر لنگه در....قیافش انصافا شبیه دگمه نیست؟

بونی رایت و کتی لیونگ و الیور و جیمز فلیپس و....

 

بونی رایت در جمعی از دوستان

پوستر فیلم پسرم جک که دنیل اخیرا توش بازی کرده

عکسی از دنیل خیانت کار توی یکی از مصاحبه هاش

 

 

فصل 3

 

به محض تماس دستهای فرانک با جای دست صدای گوشخراشی از ان به گوش رسید.گویی سنگهای پشت ان در حال حرکت بودند و چیزی نگذشت که دیوار شروع به جابه جا شدن کرد و اندکی بعد راز پنهان شده در پشتش را فاش کرد. پشت دیوار غار راهرویی نمایان شد که با مشعلهای برافروخته روشن شده بود.مشعلهایی از نفره که با شکوه فراوان بر روی دیوار راهروی طولانی نصب شده بودند.فرانک و سارا که از شدت حیرت مدتی خاموش بودند تنها توانستند نگاهی حاکی از تعجب به یکیدیگر بیاندازند و به تماشای منظره پیش رویشان بپردازند.سارا زودتر از فرانک به خودش امد و با صدایی که میلرزید گفت:تو چه کار کردی که اینطوری شد؟

فرانک هم با تکان دادن سرش پاسخش را داد زیرا خودش هم نمیدانست که در یک لحظه چه اتفاقی افتاد.بی تردید تماس دستانش با جای دست حک شده روی دیوار چنین کرده بود.سارا که همچنان صدایش لرزان و متعجب بود پرسید:بریم تو؟

فرانک هم که تمام تلاش خود را به کار بسته بود تا به درستی کلمات را پشت سر هم ردیف کند پاسخ داد:اگه خطرناک باشه چی؟

_امتحانش ضرری نداره

_چی؟پر از ضرره. از کجا معلوم اونجا کجا باشه؟شاید ادمایی که اینجا رو ساختن ادمای درستی نباشن....اصلا اگه درست بودن چرا اومدن یه جای مخفی رو برای زندگی انتخاب کردن؟

_خب ربطی نداره...شاید به این سبک زندگی علاقه دارن

_معقولانه نیست

_فرانک بیا بریم تو

_تا همینجاشم که بات اومدم کار اشتباهی کردم....بیا برگردیم

سارا هم خونش به جوش امد و با صدایی اهسته ولی پرخاشگرانه گفت: بچه های کلاس راس میگن که بت میگن بزدل دست و پا چلفتی....مطمئنم همون تام هیلز که ما بش میگیم بچه ننه اگه اینجا بود میومد تو.

_من بچه ننه نیستم

_چرا هستی...اگه نبودی با من میومدی تو

_تو به احتیاط من میگی بزدلی؟

_هرچی که دلت میخواد بگو...احتیاط...یا بزدلی هردوش توی مفهوم یه چیزو میرسونه.

فرانک که دلش میخواست از ته دل بر سر سارا فریاد بزند و به او بگوید که بچه ننه با دست پا چلفتی و بزدل نیست تنها کاری که توانست بکند این بود که چشم غره ای به او برود و با خشم به راهروی پیش رویش خیره شود.در کمتر از یک ثانیه تصمیم خود را گرفت.اگر وارد ان راهروی مرموز میشد بهتر از این بود که تا مدتها او را بزدل خطاب کنند.اشکالی نداشت اگر وارد راهرو میشد...اگر هم خطری تهدیدشان میکرد میتونستند به سرعت از انجا خارج شوند و خود را به فضای باز برسانند.پس تصمیم خود را گرفت و وارد شد.سارا که حس شادمانی در صدایش موج میزد با لحنی پیروزمندانه پرسید:چی شد؟در یه لحظه به نظرت امن اومد؟

ولی فرانک پاسخش را نداد و تنها با قدمهای سنگین پیش رفت.سارا به او توهین بزرگی کرده بود.او با خود فکر میکرد که ایا میتواند روزی او را به خاطر این جدال ببخشد؟!

راهرو همچنان ادامه داشت و گویی قصد پایان نداشت.انها نیز نمیتوانستند انتهایش را ببینند و بی وقفه در این راهروی دراز که تنها با مشعل های مشتعل مزین شده بود جلو میرفتند تا اینکه بعد از گذشت 20 دقیقه به پیچی رسیدند و مسیرشان را تغییر دادند و وارد راهروی جدید شدند.راهروی جدید اندکی متفاوت بود.وسیعتر بود و سقفش هم بلندتر و در ان صدای قدمهای سریع خود را میشنیدند  که در فضای باز ان منعکس میشد.تا اینکه به چندین پله برخوردند.ردیفی از پله های بلند در سمت چپشان بود.گروهی دیگر در سمت راستشان بود و ردیفی از پله های عریض که با سنگ مرمر فرش شده بود در مقابلشان قرار داشت.سارا به سه راهی مقابل نگاه کرد و سپس گفت:خب الان کجا بریم؟از مسیر مستقیم بریم؟

_بریم

و ردیف وسطی که در مقابلشان بود را برگزیدند.تعداد پله های زیاد نبود و پس از انکه پله ها را پشت سر گذاشتند سالنی گرد در مقابلشان ظاهر شد.سالن گردی بود که دور تا دورش درهای متعدد و راهروهایی عریض قرار داشت و در انتهای ان دری بس بزرگ و با شکوه واقع شده بود.فرانک در این افکار بود که چرا هنوز با شخص خاصی برخورد نکرده اند که ناگهان صدای قدمهایی از دور او را متوجه خود کرد.فرانک دست سارا را گرفت و بدون فکر وارد اولین دری شد که به انها نزدیکتر بود.او اهسته در را بست و به محیط اطراف نگاه کرد.نفس راحتی کشید که کسی در اتاق نیست.او در را از پشت قفل کرد و تازه متوجه وسایلی شد که اتاق را با ان پر کرده بودند.سارا که محو تماشای انها شده بود با تعجب گفت:اینا چین؟

فرانک گفت:هیس...آرومتر...یه وقت صدامون میشنون

سارا هم با صدایی آهسته تر تکرار کرد:اینا چین؟

فرانک با دقت به وسایل نگاه کرد.

روی دیوار سمت چپش پر بود از انواع میله های عجیبی که سرشان از بدنه شان عجیبتر بود.یکی از انها میله بسیار درازی بود که سرش مانند علامت ضرب بود با فرق اینکه دو سوی این دو خط مورب ،  تیز و برنده به نظر میامد.میله ای دیگر در کنار ان بود که روی بدنه اش پر بود از خارهای ریز و متعددی که به جهات مختلف مایل شده بودند و سر ان هم پشت  گلوله ای پوشیده از خار پنهان گشته بود.یا بر روی دیوار سمت راستشان اشیای عجیب و رعب اوری نصب شده بود که ادمی را به یاد ابزار جنگ میانداخت.یکی از این ابزار حلقه ای فلزی بود که دیوار داخلی اش مانند شمشیر تیز بود و گویی یک شمشیر را به  شکل حلقه در اورده بودند و شعاع داخلی ان میتوانست به اندازه نصف سر یک انسان معمولی باشد.همچنین در وسط اتاق دستگاهی قرار داشت که پر بود از انواع گرزها و نیزه ها و شمشیرهایی که دور تادور چیزی مانند صندلی قرار گرفته بودند و در پایین این صندلی فلزی هم دیگ اتشی قرار داشت.

فرانک که از از دیدن این مناظر مو بر تنش سیخ شده بود با صدایی دورگه گفت:سارا اگه اشتباه نکرده باشم اینجا اتاق شکنجس

و در یه لحظه متوجه تغییر رنگ صورت سارا شد که از زرد متمایل به ابی به سفید متمایل به سبزتغییر پیدا کرد.در همین حال بودند که صدای قدمهای دیگری را شنیدند که به در اتاق نزدیک و نزدیکتر میشد.انها چراغها را بلافاصله خاموش کردند و در حالی که کم مانده بود از ترس غش کنند در پشت یکی از وسایل که با پارچه ای بزرگ پوشیده شده بود پنهان شدند.در همان لحظه دستگیره در پیچید ولی در باز نشد.شخص پشت در انقدر دستگیره را با شدت پیچاند تا سرانجام دستگیره شکست و در باز شد.سارا در حالی که تند تند نفس میکشید با صدایی بسیار اهسته که شنیدن انچه که میگفت برای فرانک هم مشکل بود گفت:حالا چه کار کنیم؟من میترسم

فرانک هم تنها سرش را تکان داد و منتظر سرنوشت وحشتناکشان ماند.شخص غریبه که با قدمهای اهسته ولی صدا دار در اتاق قدم میزد با صدایی بم و بینهایت رعب انگیز شروع به صحبت کرد:میدونم که یکی اینجاس.بهتره که خودتو نشون بدی چون بالاخره دیر یا زود خودم میگیرمت.این اتاق راه فراری نداره.

مدتی به سکوت گذشت و مرد غریبه دوباره شروع به صحبت کرد:منو گول نزن من در این اتاقو قفل نکرده بودم  میدونم که یکی قبل از من اینجا بوده و هنوز هم اینجاس پس بهتره خودتو زود نشون بدی.

قلب فرانک تند تند میزد و از شدت ترس چشمانش  تار میدید.

او سایه مرد را دید که لحظه به لحظه به جایی که انها در ان مخفی شده بودند نزدیکتر میشد.سارا نفسهای صدا داری میکشید که اگر همانطور ادامه میداد به زودی مخفی گاهشان لو میرفت.فرانک دستش را به نشانه سکوت رودهانش گذاشت و سارا هم که رنگ بر رخش نمانده بود دهانش را به پیروی از ان محکم گرفت که صدای نفسهایش در فضا منعکس نشود اما دیگر دیر شده بود.ان مرد تیزتر از انها بود.....

 

خوشتون اومد؟خوشتون نیومد؟هیچ کدام؟خب من چه کار کنم .....

 

حالا خبر

پیش درامد هری پاتر بالاخره روی اینترنت قرار گرفت و برای دیدن متن ترجمه شدش برید توی ساید دیوانه ساز.اینجاکلیک کن

نمیدونی پیش درامد چیه؟خاک بر سرت...یه داستان کوتاه که سه سال قبل از تولد هریه و در مورد جیمز پاتر و سیریوس بلکه...حالا برو بخون حال کن

دیگه برو بمیر

ای بابا ما هی میخوایم اپ نکنیم این طرفداران اجازه نمیدن...منم گفتم دلشونو نشکنم و یه آپ اساسی بکنم....راستی یه سلامی احولی چیزی...چطوری؟خوبی؟امتحانا چطوره؟احمق انقدر درس نخون انیشتین توی گور لرزید...دیشب یه خوابی دیدم ...میدونی چی بود؟دیشب من خواب دیدم که دعوت شدم توی خونه ای بد رفتم و یه خونه خیلی بزرگ و خوب و خوش بعد یه خدمتکار اومد جلوم تعظیم کرد و گفت:آفا از من خواستن که شما رو به دفترشون ببرم...بفرمایید بالا..خلاصه منم رفتم بالا و روی صندلی پشت میز تحریر یه مردی نشسته بود تا وارد شدم در یک حرکت سریع صندلیش چرخید.....آآآآآآ بگو کی پشت میز نشیسته بود....بابا آلبرت خودمون بود....انیشتین و میگم.....خلاصه تعارف کرد که بشینم منم نشستم.آلبرت با ناراحتی بم گفت:چند وقته که خیلی ناراحتم...گفتم چرا آلبرت؟به من بگو....اونم گفت:میترسم آرین میترسم. پرسیدم از چی؟پاسخ داد:میترسم این جووونای خرخون از خدا بیخبر رو دست من بلند شن...گفتم:مگه چه اشکالی داره که جوونا درس بخونن؟میدونی چی گفت؟گفت:میترسم یکی دیگه رکورد بزنه و انقدر درس بخونه که از من معروف تر بشه و اون وقت مردم منو فراموش کنن....گفتم:آل توام؟توام؟توام حسود شدی؟ گفت:نه ولی نمیخوام فراموش بشم...خلاصه هی گریه کرد و هی گریه کرد تا اینکه از من قول گرفت نزارم شماها درس بخونید....خلاصه که صب از خواب پاشدم و دیدم اینجور نمیشه...باید این جوونا رو منحرف کرد وگرنه روح این خدا بیامرز تو گور به لرزه میافته...خلاصه و اما تو ای جوون از خدا بیخبر چرا انقدر درس میخونی؟چرا با درس خوندن روح این دانشمندایی که دستشون از دنیا کوتاس رو میلرزونی؟از من که نمیترسی...از خدا بترس...خاک بر سرت....هوی بچه با توام هستما....اوووی....خودروی پراید خودروی پراید آقا باشمام هستما....بچه میگم اون کتابو بزار زمین....واساده منو نگا میکنه.....میگم اون کتابو بنداز زمین بلا گرفته....نه اینجوری نمیشه ....من به آلبرت قول دادم. سرم بره تنم نمیره ... من به قولم عمل میکنم هرجوری شده تو رو منحرف میکنم که درس نخونی...هاهاهاها....فهمیدم(چراغ زرد).....اانقدر داستان مینویسم که تو هی بیای توی این وبلاگ و داستانای منو بخونی اون وقته که وقت نکنی درس بخونی.....هاهاهاها.....حالا از شوخی گذشته امتحانا چطوره؟بد میگذره نه؟ما که فلاکتو بدبختی همه چیز با هم نازل شده....الهی من بمیرم برای اون نیو که از دست رفت....داداشش امتحاناش تموم شده هی میشینه جلوی این پلی استیشن بازی میکنه....برای شادی روح و جسم این عزیز همچنان زنده صلوات....عجب گیری افتادیم با این خواهرا و برادرای کوچیک....یه بار بزنی تو سرش میفهمه که نباید جلوی  تو که امتحان داری بازی کنه....میخوای بگم انیشتین یه بارم بره تو خواب اون؟نه تعارف نکن....نیو تو که خواستی بگو که به ملدنیا بگم بره تو خوابش....توام که میدونی اون آدم خطرناکیه باید تا حد ممکن ازش فاصله گرفت....خلاصه بحث امتحانو درسو اینا رو میپیچیم میزاریم کنار و میریم سراغ بحث شیرین امتحان....نه قرار شد راجع به امتحان حرف نزنیم...راجع به.....راجع به.....اگه گفتی؟راجع به....همون...هیچی....ول کن....خب من جا داره که بگم تصمیم گرفتم یه داستان کامل بنویسم...یعنی یه داستانی که حدودا40-50 تا فصل داره و توی هر آپ یک یا دو فصلشو بزارم...داستانش دنباله داره...خیلیم باحاله.طنز نیستا کاملا جدیه و یه چیز تو مایه های هری پاتره....حتما دنبالش کنید...اگرم هر دفعه به دلیلی نتونستید بیایید توی وبلاگ و یه فصلو از دست دادید اشکالی نداره برید توی آرشیو وبلاگ واز اونجا به پست قبلی رجوع کنید....خب  حالا فصل 1 و 2 داستانو میزارم که بخونید...نظر یادتون نره...نظر ندادینم ندادین...چی کارتون کنم؟!!!

آهان البته بزار اول عکس بزارم بعد داستان و بعد هم خبر....آپم خیلی پرو پیمونه....

عکس

بازیگر نفش رومیلدا وین(به نظر من که خیلی خوشگله اگه این نقش هرمیونو یا نقش جینی رو بازی میکرد خیلی بهتر بود)

بازیگر نقش لی (همون که توی راه هاگزمید همرا کتی بل بود)ببینم این احیانا نمرده بود؟عکسش مثل اینایی بود که متولد سال 1790

بونی رایت با جمعی از دوستان که یکی از یکی خز تر  که الهی یه روز خودم با آرپیچی بکشمش.

بونی رایت در عکسی دیگر....اگه معلم جغرافی مام نقش جینی رو به جای این بازی میکرد موفقتر بود...(نیو تصور کن نقش جینی رو این معلمه باز ی میکرد. الهی من بگردم برای هری که باید نقش مقابلش اون میبود)

بچگی های این وبا گرفته

و اماااااا...بالاخره عکسهایی رسمی از هری پاتر و شاهزاده دورگه

                                                صندوقچه اسرار

 

 فصل 1

همه چیز برای شروع یک صبح دلنگیز و روز دیگری آماده بود.خورشید به آرامی از پشت کوههای بلند به بیرون سرک می کشید و گه گاهی پرتویهای درخشانش را بر زمین می تابید.در نهمین خانه محله قدیمی و اصیل دزرت هیل همه خواب بودند ولی با به صدا در آمدن زنگ ساعت آفای آستن اوضاع تغییر کرد.پدر خانوده چشمانش را باز کردو با بیحالی به اطراف نگاه کرد.خانه در سکوت بود و گویی تنها کسی که بیدار بود خودش بود.او در جایش نشست و خمیازه ای کشید.همسرش همچنان در خواب بود حتی با وجود به صدا درامدن زنگ ساعت.او به سمت اتاف تنها فرزندشان فرانک رفت تا او را بیدار کند زیرا قرار بود که همراه مدرسه به گردش برود.او در اتاق را زد و و از ان سوی در صدای پسرش را شنید که گفت:خودم بیدار شدم.

فرانک پسر 14 ساله ای بود که اندکی متفاوت با دیگر همکلاسیهایش به نظر میرسیدو همین تفاوتش هم دلیل خوبی برای بی محلی های اطرافیانش نسبت به او بود.در کلاس اکثرا مورد تمسخر بود و همیشه موردی برای دست انداختن او پیدا میشد.و کشف این موارد هم به عهده همکلاسی نفرت انگیزش تام هیلز بود که میل شدیدی به اذیت کردن او داشت.فرانک وضعیتش در درسها خوب بود ولی نه در کارهای دیگر.مهارتش در ورزش زیر صفر بود.در موسیقی هم چنگی به دل نمیزد.هنگام نقاشی کردن هم که همیشه خراب کاری میکرد و اخرین شاهکارش ریختن رنگ بر روی اثر هنری پدر بزرگ معلمش بود که به بیش از 75 سال پیش تعلق داشت و با این کار که به طور تصادفی انجام گرفته بود دو هفته جریمه شد.از همه بدتر اعتماد به نفس او بود.انقدرپایین که  هر کسی به خود اجازه توهین کردن به او را میداد و این مایه عذابش بود ولی نمیتوانست چاره ای برا ی خود بیاندیشد زیرا شخصیتش همانگونه شکل گرفته بود و بدتر از ان نمیتوانست باشد .تمام آروزیش هم در این بود که دوران نفرت انگیز مدرسه را به پایان برساند و برای همیشه دور تک تک همکلاسی های رقت انگیزش را خط بکشد.ولی بعد از ان چه؟با این خصوصیات چه در مدرسه چه در محیطی دیگر نمیتوانست طرفداری برای خود جمع کند.حتی عموزاده ها و خاله زاده هایش هم روابط مطلوبی با او نداشتند

ان روز هم قرار بود همراه مدرسه به تپه های ورنال بروند و ساعاتی را در انجا بگذرانند.او به هیچ وجه مایل به رفتن نبود و تنها عاملی که او را به رفتن واداشت اصرارهای بی وقفه تنها دوستش سارا هنکس بود. او پس از شستن دست و صورتش برای خوردن صبحانه به  آشپزخانه رفت.مادرش با دیدن او لبخند شیرینی زد و گفت:صبح بخیرفرانک

_صبح بخیرمامان

_خب بگو چی میخوری؟مربا؟کره؟پنیر؟...با شیر کاکائو چطوری؟

شاید یکی از علل برخوردهای غلط فرانک توجه های بیمورد مادر و پدرش و لوس کردنهایشان بود.

فرانک با لحن سردی گفت:مامان خودم میتونم هرچی خواستم بردارم

_باشه عزیزم بیا

با این حال مادر ساندویچی برای او گرفت و به زور در دستش چپاند و گفت:بیا بخور....راه زیادی رو باید پیاده طی کنی...نمیتونی که همینطور بری.او پس از خوردن صبحانه همرا پدرش به مدرسه رفت و با چهره ای غمزده وارد کلاس شد.همیشه در هنگام ورود به مدرسه و با دیدن چهره همکلاسی هایش غمزده میشد.او در نیمکت خود نشست و منتظر ماند تا سارا بیایید.در این میان تام هیلز هم فرصت را غنیمت شمرد و گفت:ببینم آستن واسه اینکه یه وقت توی بالا رفتن از تپه دچار مشکل نشی و با مغز نخوری زمین میخوای با تخت پادشاهی حملت کنیم؟نه تعارف نکن....

با گفتن این حرف چند تن از اطرافیان پوزخند زدند وتنها کاری که فرانک کرد این بود که نگاه عاقل اندر سفیهی به او بیندازد و خود را سرگرم تماشای منظره بیرون کند.خوشبختانه دیری نپایید که سارا وارد کلاس شد و پس از احوالپرسی گرمش با فرانک گفت:مطمئنم که روز خوبی میشه

فرانک گفت:اره ولی اگه بزارن.

1 ساعت بعد همه دانش اموزان همراه تعدادی از معلم ها و مدیر مدرسه سوار اوتوبوس مدرسه شده و به سوی گردشگاه واقع در تیه های ورنال پیش رفتند.در تمام مدت راه فرانک با حالتی افسرده از پنجره به بیرون نگاه میکرد و کلمه ای صحبت نکرد و با این کار موجب شد که سارا با پرخاش به او بگوید:میتونم بپرسم که چه چیز انقدر ناراحتت کرده؟

فرانک سرش را تکان داد و گفت:هیچی

_فقط نگو که بازم حرفای او لاتای عوضی ناراحتت کرده....تا کی میخوای بشینی و به تک تک حرفاشون و کنایه هاشون توجه کنی و بعدش فک کنی؟با فک کردن به حرفای اونا به هیج جا نمیرسی...یا کاملا حرفاشونو فراموش کن و یا دنبال راهی باش برای اینکه حالشونو بگیری ، نه اینکه از صب تا شب روش متمرکز بشی.

این جمله ای بود که سارا همیشه میگفت ولی به همین سادگی نبود که در غالب کلمات میگنجید.فراموش کردن طعنه هایی که در طول روز از همکلاسی هایش میشنید کار آسانی نبود.آنها به هر نحوی به او توهین میکردند و حتی با وجود اینکه فرانک در درسهایش قوی بود در ان هم سوژه ای برای تمسخر یافته بودند.گاهی فکر میکرد که شاید سارا نیز روزی او را ترک کند و به گروهی دیگر برای دوستی بپیوندد زیرا او به اندازه کافی در مدرسه طرفدار داشت و همیشه دختران دیگر او را به خاطر دوستیش با فرانک سرزنش میکردند ولی پاسخی که همیشه او به انها میداد یک جمله بود:خودم خوب میتونم دوستمو انتخاب کنم.نیازی به کمک ندارم.

و فرانک همیشه سپاسگزار او بود.

یکی از چیزهایی که همیشه و از دوران کودکی فرانک را میازرد این بود که به دلیل ظاهر خوب و جذابی که داشت افراد زیادی را به سوی خود جذب میکرد ولی این افراد به محض آشنا شدن با شخصیت نه چندان جذاب او به سرعت از او فاصله میگرفتند و این بی نهایت ناراحت کننده بود.بدترین خاطره اش هم در این مورد متعلق به زمانیست که فرانک 12 ساله بود  و تازه با یکی از دخترهای همسایه آشنا شده بود و پس از رفتن به تولد او از فردای ان روز دختر پاسخ هیچ یک از تلفنهای او را نداد.و این همه دلیلی نمیتوانست داشته باشد جز رفتارهای نسنجیده و بیعرضگی او در انجام کارها.

او در همین افکار بود که سارا او را صدا زد و گفت:خیلی وقته که رسیدیم...نمبخوای پیاده شی؟

_چی؟...اهان....چرا...

سپس از جایش برخاست و همراه سارا از اوتوبوس پیاده شد.

تپه های بی نهایت زیبای ورنال از دورنمایان بود و انها را با انچه که در خود داشت به سوی خود میکشاند.و در ان زمان فرانک نمیدانست که با ورود به این مکان اینده اش رقم خواهد خورد و سرنوشتش دستخوش تغییرات خواهد شد.

 

فصل2

پس از رسیدن گروه دانش آموزان به اردوگاه واقع در دامنه کوه ، مدیر مدرسه خانم هاپکینز همه را به سکوت دعوت کرد و با لحنی جدی شروع به صحبت کرد:سلام بچه ها...امیدوارم که روز خوبی رو اینجا بگذرونیم .تا ساعت 8 شب اینجاییم و بعد از اون همه سوار اتوبوس مدرسه میشیم و به مدرسه برمیگیردیم.فقط امیدوارم که به خانوادهاتون گفته باشید که سر ساعت بیان دنبالتون.توجه کنید که از محدوده اردوگاه خارج نشید .میتونید از زمین بازی و محوطه استفاده کنید ولی اصلا از این محیط خارج نشید.دوست ندارم که سهل انگاری یکی از شماها روز بقیه رو خراب کنه.پس لطفا به گفته هام عمل کنید تا هم به خودتون خوش بگذره هم به سایر همکلاسیاتون.الان هم میتونید هرکدوم از شما با دوستاتون قسمتی از اردوگاه رو به خودتون اختصاص بدید و نهارتون رو هم همونجا بخورید...متشکرم.

سپس به جمعی از معلمان پیوست که با خوشحالی با یکدیگر صحبت میکردند.فرانک هم همراه سارا به قسمتی از اردوگاه رفت و وسایلش را انجا گذاشت.سپس همانجا نشست و گفت :خب چی کار کنیم؟

سارا هم پاسخ داد:بیا توی محوطه قدم بزنیم...مادرم میگقت که اینجا گلای قشنگی داره

سپس هردو به سوی فضای بازی رفتند که در مقابلشان بود.آفتاب بیحال پاییزی پرتوهای نه چندان گرمش را با تلاش فراوان بر زمین میتابید ولی با این حال نمیتوانست بر ان صبح سرد غالب شود.سارا که برای محافظت از صورتش قسمتی از ان را با شال گردن پوشانده بود با لحنی شاد گفت:دیروز یه نامه از مادر بزرگم رسید که گفت میخواد برای کریسمس بیاد خونمون....انقدر خوشحال شدم که خدا میدونه....دلم براش خلی تنگ شده...البته هنوز خیلی مونده تا کریسمس ولی با این امید که اون تعطیلات سال نوشو  با ما میگذرونه این روزا رو میگذرونم.

فرانک که دل خوشی از مادر بزرگش نداشت گفت:واقعا علاقت به مادر بزرگت در مقابل علاقه من به مادر بزرگم تحسین برانگیزه...فکر نکنم در وجود من ذره ای علاقه به اون وجود داشته باشه...راحت تر بگم ازش متنفرم.

سارا اخمی کرد و گفت:این حرفو نزن...مگه میشه کسی از مادر بزرگش متنفر باشه؟!

_اره من....چون روزایی که تصمیم میگیره بیاد پیش ما واسه من جهنمه....اگه تونستی تحملش کنی اسممو عوض میکنم...البته شایدم از تو خوشش بیاد چون از نظر اون بی دست و پا تر از من توی دنیا نیست...پس مسلما هرکی به جز من خوشایندتره ...اخرین باری که اومد خونمون داشتم دیوونه میشدم...یه گوشه میشست و با انزجار نگام میکرد مدامم زیر لب مبگفت:.واقعا تو به کی رفتی؟!!

سارا که در تمام مدت با ناراحتی و حس همدردی به فرانک نگا میکرد گفت:اینجوری که تو فکر میکنی نیست...

فرانک با خشم گفت:چه جوری نیست؟نیازی به فکر کردن ندارم...کاملا مشخصه که همه حتی مادر بزرگم ازم متنفرن...حتی دارم به این باور میرسم که خودمم از خودم بیزارم...

سپس پوسخندی زد و به مرز بین آسمان و زمین که در نقطه ای به یکدیگرپیوند خورده بودند چشم دوخت.

سارا نفس عمیقی کشید و گفت:علت اینکه تو بی دست و پا به نظر میرسی این نیست که واقعا بی دست و پایی...اگه بیدست و پا بودی توی درساتم موفق نبودی در حالی که هستی...علت اصلی اون فکریه که نسبت به خودت داری...تو باید سعی کنی تمام افکار منفی رو از خودت دور کنی و به این فکر نکنی که من چقدر بی دست و پام...به خودت اعتماد به نفس بده اون وقت انقدر توی همه چیز موفق میشی که خودتم تعجب میکنی.

 فرانک تمام حرفهای سارا را به حساب حس دلسوزیش نسبت به خود می دانست و تنها کاری که میکرد تکان سرش به معنای تایید حرفهایش بود.آنها ساعتها صحبت کردند تا زمانی که فرانک گفت:گشنم شد ساعت چنده؟

سارا به ساعتش نگاه کرد و گقت:2...بیا برگردبیم طرف اردوگاه...

که در همان لحظه ابرهای عظیم الجثه ای آسمان را پوشاندند و آسمان شروع به باریدن کرد...آنها که انتظار چنین چیزی را نداشتند با سرعت به سمت اردوگاه شروع به دویدن کردند زیرا هیچ یک نمیخواستند با زیر باران ماندن درگیر قرص و دارو و آمپول شوند.اما بر خلاف انتظارشان احساس کردند که به جای نزدیک شدن به اردوگاه کاملا از ان دور میشوند.فرانک جلوی سارا را گرفت و در حالی که نفس نفس میزد گفت:فکر نمیکنی راهو اشتباه داریم میریم؟اگه راه درست بود باید تاحالا می رسیدیم.

سارا در حالی که چشمانش را تنگ کرده بود تا از نفوذ قطرات درشت باران به آنها  جلوگیری کند  پاسخ داد:چرا فکر کنم گم شدیم.

انها با نگرانی به اطراف نگاه کردند و هریک به دنبال نشانه ای اشنا به معنای نزدیک شدنشان به اردوگاه بودند اما هرچه بیشتر جستجو میکردند کمتر میافتند.

سارا که کم مانده بود از ترس گریه کند گفت:حالا چه کار کنیم اگه نتونیم راهو پیدا کنیم چی؟

فرانک پاسخ داد :میتونیم

ولی خودش هم حرفش را باور نمیکرد زیرا مه رقیقی نیز همه جا را فرا گرفته بود و انها به غیراز محیط نزدیک اطرافشان جای دیگری را نمیدیدند.

فرانک در حالی که به دنبال راه چاره ای برای نجات بود گفت:دستمو بگیر که یه وقت همدیگرو گم نکنیم.

سپس تلاش کرد با دقت به فضای مقابلش نگاه کند بلکه در میان این مه رقیق بتواند چیزی ببیند.اگر دچار اشتباه نشده بود به گمانش تپه ای نه چندان بلند در مقابلشان بود و با منظره ای رعب اور در مقابلشان فد علم کرده بود.فرانک گفت:بیا شاید بتونیم نزدیک این تپه پناه بگیریم تا بارون بند بیاد.

سپس هردو شتابان به سمت تپه دویدند.زمانی که به تپه نزدیک شدندغاری در دل ان خودنمایی کرد که بی تردید میتوانست پناهگاهی مناسب برایشان باشد.زمانی که به غار پناه بردند سارا نفس راحتی کشید و گفت:فک کنم اگه اینجا رو پیدا نمیکردیم تا حالا تو بارون غرق شده بودیم.

فرانک هم شال گردنش که خیس اب شده بود را از دور گردنش باز کرد و سرش را به نشانه تایید  تکان داد.

سارا به آسمان نگاهی انداخت و گفت:بنظرت چقدر طول میکشه که بارون بند بیاد؟

فرانک گفت:نمیدونم...بارونش خیلی شدیده

_امیدوارم زودتر بند بیاد همش میترسم نکنه تا شب طول بکشه و گروه بدون ما برگردن مدرسه....

_بدون ما  بر نمیگردن...مسلما دنبالمون میگردن ولی من میترسم که پیدامون نکنن...هنوز نمیدونیم که چقدر از اردوگاه دور شدیم

سارا با نگرانی به او چشم دوخت و سپس گفت:ای کاش حداقل با خودمون یه چیز برای خوردن میاوردیم

در همان لحظه فرانک به یاد کوله پشتی اش افتاد که بر حسب عادت همیشه همراه خود داشت پس با خوشحالی به کیفش اشاره کرد و گفت:فک کنم یه چیز واسه خوردن داشته باشیم

سارا خوشحال شد و گفت:چه خوب

سپس فرانک سرگرم جستجو در کوله پشتی اش شد.همبرگری که مادرش شب قبل برایش آماده کرده بود تا او با خودش به اردو بیاورد به همراه یک بطری اب به او با شکمی گرسنه چشمک میزد.او همبرگرش را دراورد و بین خودش و سارا نصف کرد سپس بعد از انکه دلی از عزا در اوردند سارا گفت:فک کنم اگه همبرگر تو نبود تا حالا مرده بودم

فرانک هم خندید و پاسخ داد:اینو باید به مادرم بگی....به هر حال اون همبرگرو درست کرده...

سارا از جایش برخاست و کمی به اطراف نگریست،سپس روبه فرانک کرد و گفت:به نظرت غارش خیلی بزرگه؟

فرانک هم نگاهی به انتهای بی انتهایش کرد و گفت:اینجور به نظر میرسه

_بیا یه گشتی توش بزنیم

_نه بابا ممکنه جوونوری چیزی توش باشه...همینجا بمونیم بهتره

سارا با حالتی ملتسمانه به او نگاه کردو فرانک هم که دلش نیامد او را نامید کند از جایش برخاست و گفت:خیلی خب ولی خیلی از در ورودی غار دور نشیم....ترجیح میدم توی فضای آزاد گم بشم تا توی غار.

سپس هردو وسایلشان را مقابل در گذاشتند و به سمت قعر غار پیش رفتند...غار بزرگی بود که هرچه بیشتر پیش میرفتند بیشتر به بزگیش پی میبردند و گویی قصد پایان یافتن نداشت...سارا که از جیبش فندکی دراورده بود تا به کمک ان مسیر مقابلش را روشن کند با دقت به اطراف نگاه میکرد و سپس گفت:از بچگیم آرزوم بود که وارد یه غار بزرگ بشم....

فرانک هم گفت:ولی من هیچ وقت جرات نداشتم که وارد یه همچین غاری بشم

_فعلا که واردش شدی

_به اجبار

_پس نگو جرات نداشم

فرانک که ترجیح میداد بحث جدیدی را با دوستش شروع نکند مشغول دیدن مناظر اطرافش شد که چیزی جز سیاهی نبود.آنگاه به جایی رسیدند که از ارتفاع کاست میشد و انها مجبور میشدند برای پیش رفتن در غار سرهایشان را کاملا خم کنند.مدتی گذشت و فرانک با لحنی معترضانه گفت:بیا برگردیم....خسته شدم انقدر خمیده راه رفتم.

اما سارا پاسخی نداد.فرانک سرش را برگرداند تا به او نگاه کند و متوجه شد که تمام حواس او به دیواریست که در سمت چپشان واقع بود.سارا با همان کمر خمیده به سمت دیوار رفت و فرانک هم به دنبالش.سپس دستی برروی دیوار کشید و روبه فرانک کرد و گفت:به نظرت این چیه؟

فرانک دقیقتر نگاه کرد ولی چیزی ندید و  با حالتی پرسشگرانه به سارا نگاه کرد

او هم فندکش را به دیوار نزدیکتر کرد و گفت:با دقت نگاه کن

فرانک هم سرش را نزدیکتر کردو با دقت به دیوار چشم دوخت.روی دیوار کنده کاری های متعددی به چشم میخورد که برای او مفهوم خاصی در برنداشت ولی میتوانست راز گشای رمزی کشف نشده باشد زیرا فرانک به طرز عجیبی باور داشت که این خطوط کنده کاری شده و ریز در بردارنده مفهومی خاص هستند .خطوط بیشتر به خط رومیان باستان شباهت داشت و نقش و نگارهایی بیمعنا ولی جالب هم در کنارشان حک شده بود.سارا گفت:چیزی ازش میفهمی؟

فرانک هم پاسخ منفی داد و دقیقتر به نوشته ها خیره شد.در قسمت انتهایی این نوشته ها جای دستی قرار داشت که فرانک بدون فکر و به طور غریزی دستش را روی جای دستها قرار داد که درست در همان لحظه.....

فصل 3 رو توی اپ بعدی میزارم ....حالا خوشتون اومد یا نیومد اون به من ارتباطی نداره....هر جور راحتی.....حالا اخبار

خبر اول

اما واتسون و بانی رایت هر دو تونستن نامزد لیست 30 شخصیت برتر 2008 بشن.
بیش از صد نفر نامزد این لیست شده اند از جمله بازیگران فیلم جدید
Twilight، بازیگران High School Musical
، جاستین تیمبرلیک(عاطفه اینو داشته باش) و.....
می توانید به
این لینک برید و رای بدید(بشین تا من یکی  حتما بیام بت رای بدم....هر کی به اماواتسون رای بده خودم تیکه تیکه اش میکنم)

خبر دوم

اخیرا کتابی از جودی جیمز و جیمز مور به نام “چگونه یک نوجوان میلیونر باشیم” منتشر شده است.
یکی از سه بازیگر اصلی هری پاتر، روپرت گرینت در این کتاب مصاحبه ای انجام داده است. در این مصاحبه روپرت از چیزهای مختلفی صحبت می کند، مثل آزمون بازیگری، توصیه به نوجوانانی که دوست دارند بازیگر شوند، مشهور و ثروتمند بودن در این سن چه حسی دارد و خیلی چیزهای دیگر.
مصاحبه:

یادت میاد اولین بار چه زمانی خواستی یه بازیگر بشی؟
تو تئاتر دبستان نقش میستیک مگ رو بازی می کردم. (میستیک مگ فیزیکدان و منجم بریتانیایی است) اون وقتی فقط هفت سالم بود اما فکر کنم این اولین باری بود که فهمیدم از بازی کردن لذت می برم.

پشتیبانی خانواده و دوستان تا چه اندازه اهمیت داره؟
بی نهایت مهمه. بدون کمک و پشتیبانی مادرم نمیتونستم ویدیو از خودم ضبط کنم (و برای آزمون بازیگری بفرستم). در ضمن داشتن حامی به من اجازه داد تا بتونم درست به این قضیه فکر کنم که چه کاری میخوام انجام بدم. دونستن اینکه همیشه خانواده م و دوستان پشتیبان و حامی من هستند، همیشه بهم کمک کرده. چیزه دیگه ای به جز این اهمیت نداره.

چه چیزهایی گرون قیمتی خریدی؟
یه ست کامل و فوق العاده از وسائل گلف خریدم. اخیرا هم تو آزمون رانندگی قبول شدم و یه ماشین
mini one و یه chevy pick-up مدل 1950 آمریکایی خریدم

خبر سوم

دنیل رادکلیف احتمال داره توی یه فیلم جدید به نام هابیت بازی کنه که جی آر آر تالکین نوشته.جی آر آر تالکینو نمیشناسی ؟خاک بر سرت نویسنده ارباب حلقه هاس...ارباب حلقه هاش که چنگی به دل نمیزد حاللا این کتابشو هنو زنخوندم اینو بخرم بببنم این چطوره...خلاصه از بحث اصلی خارج نشیم که کارگردان فیلم گفته که احتمال داره دنیل نقششو بازی کنه

منبع:دیوانه ساز

نه لابد میخوای وسط خرداد خودمم خبر برات ترجمه کنم....

حالا دیگه برو بمیر

آرین بازمیگردد...ها ها ها ها....چند روز نبودم گقتم بیام بترکونم دوباره برم....البته چند روز که چه عرض کنم بهتره بگم چند ماه...اره دیگه تفریبا 3 ماهه...خاک بر سرم چقدر من ضایعم وبلاگ بدبختو همینطور به امون خدا ول کرده بودم رفته بودم....الهی بگردم...این طرفداران توی این مدت چه کردن....خب عوضش هر وقت میام با دست پر میام امروزم با کلی خبر و عکس و داستانواین برنامه ها اومدم..امتحانا که ما رو کشته بود واسه همین حسابی مشغول بودم....حالا تا بیست و هفتم این داستان ادامه دارد....جاتون خالی چهارشنبه بردنمون اردو اونم چه اردویی....زیر  بارون مارو ورداشتن میبرن پیاده روی توی پارک.....وبا گرفته ها نمیگن این بچه ها سسرما میخورن میوفتن شب امتحانا میمیرن...بعدشم   که یه غذای تابلویی دادن...در حد بوندسلیگا خوشمزه بود....فرداش همه بچه ها عطسه کنان اومدن مدرسه....خیلی ضایع بود...خلاصه که توی این چندروز همچین به مام خوش نگذشت جز سرماخوردن و امتحان  و این بدبخت بازیا کار دیگه ای نداشتیم....راستی صبا دیشب یادم رفت پای تلفن بت بگم...اوووووی پا میشی با  خانم (د)ملقب به مک گونگال میری به رستوران مربوطه؟حالا من نمیخوام اسم ببرم یه وقت تبلیغ میشه ولی  خودت میدونی کدوم رستورانو میگم دیگه؟!!!!!بیشعور با دشمن مشمن میپری...خجالت نمیکشی؟!!!!!نه اخه با اون پا شدی رفتی؟چه فکری با خودت کردی؟بیشعور....تو خیر سرت رون ویزلی خودمون بودی اون وقت با دشمن من میپریییییی؟!!!!!! آآآآآآآا....بقیشون اشکال نداشتن ولی مک گونگال !!!!!برو دیگه بات کاری ندارم.

حالا قسمت ویژه...داستان......اسم داستانم اینه:

ولدمرتو برو تو کارش

ولدمرت در حالی که با عصبانیت در مقابل مرگخوارانش قدم میزد سری از روی تاسف تکان میداد و مدام زیر لب میگفت:میکشمش...خودم میکشمش...فقط بزار بگیرمش...خودم میکشمش

لوسیوس ملفوی با صدایی لرزان گفت:سرورم آروم باشید

ولدمرت با خشم سرش را به سوی او برگرداند و گفت:چه جوری آروم باشم؟12 کیلو پرید...12 کیلو هرویینی که آورده بودم پرید

گری بک(نیو اینجا ایهام داره)پپرسید:کسی نتونست هرویینا رو برگردونه؟

_نه نه هیچ کس....بلاتریکسو لب مرز با 12 کیلو هرویین گرفتن و یه سره بردنش زندون....کلی هزینه کرده بودم....حیف اون همه پول...حیف....

ملفوی گفت:سرورم حالا چه کار میخواید بکنید؟نقشتونو تغییر میدید؟

ولدمرت سرش را تکان داد  گفت:دو راهیه بدیه لوسیوس...من فصد داشتم اول از همه هری پاتر و معتاد کنم بعد هم دانش اموزای هاگوارتزو تا همشون برای تامین مواد به من نیازمند بشن ولی الان نمیدونم چه کار کنم....هری پاتر هرچه زودتر باید معتاد بشه...وگرنه توی کاراش خوب پیش میره و نقشه های منو خراب میکنه

دالاهوف گفت:سرورم شاید بتونم کمکتون بکنم.یه رفیقی دارم که پاتوفش هاگزهده...همیشم با خودش یه مقداری مواد داره...میتونم یه کم ازش بگیرما

ولدمرت با خشم به دالاهوف چشم غره ای رفت و گقت:من حرف از 12 کیلو میزنم و تو حرف از یه مقداری...اول فکر کن دالاهوف

_خب فقط برای اینکه اول هری پاترو معتاد کنیم

لوسیوس ملفوی مداخله کردو و گفت:فکر بدی نیست سرورم...فعلا پاترو معتاد کنیم تا نتونه توی کاراش پیش بره بعد میریم سراغ دانش آموزای هاگوارتز

ولدمرت فکر کرد...اگر ابتدا پاترو را معتاد میکرد نیمی از نفشه اش پیش میرفت پس سرش را بالا آورد و به دالاهوف گفت:بسیار خب...برو مواد بگیر و بعد به زور پاترو معتاد کن

دالاهوف هم سرش را به نشانه تعظیم پایین آورد و سپس ناپدید شد.

هوا تاریک بود و تنها نوری که از دور سوسو میزد متعلق به کافه همیشه باز هاگزهد بود...دالاهوف شنلش را دور خود پیچید و به سرعت به سمت کافه قدم برداشت.با باز کردن در صدای غژ غژی  به گوش  رسید و سپس او وارد محیط گرم  ولی کثیف و دلگیر کافه شد.پیرمردی که پشت پیشفون ایستاده بود با نفرتی وصف ناشدنی به تازه وارد خیره شد و سپس مشغول پاک کردن شیشه های نوشیدنی شد.دالاهوف که گویی میدانست باید یکسره به سوی کدام میز برود به طرف غربی کافه مسیرش را کج کرد و سر میزی نشست که مردی خمیده ولی هوشیار پشت ان نشسته بود.او با دیدن دالاهوف لبخندی زد و گفت:چه بی مفدمه

_آره مایک...عجله دارم و نمیتونم بشینم اینجا و به درد دلات گوش کنم....لرد سیاه منتظرمه...یکم مواد میخواستم داری؟

مرد قاه قاه خندید گفت:نمیدونستم که لرد سیاهم معتاده

دالاهوف چشم غره ای به او رفت و گفت:واسه اون نمیخوام

_نگو که تو معتاد شدی...تو همیشه منو نصیحت میکردی که از این خط بیام بیرون

_الانشم نصیحت میکنم ولی واسه خودم نمیخوام

_پس موضوع چیه؟

_هری پاتر

مرد که گویی تا به حال نام هری پاتر را نشنیده بود با لحنی بی تفاوت گفت:حالا چی میخوای؟

_یکم هرویین

_پولشو رد کن بیاد

دالاهوف هم چند گالیون روی میز پرتاب کرد و پس از گرفتن بسته به سرعت از انجا خارج شد.تنها کاری که باید  میکرد این بود که به نحوی پاتر را معتاد کند.

++++

_هری بیا یه پیرزن دم دره که میگه با تو کار داره

_کیه؟

_نمیدونم

_جینی مگه نگفتم  غریبه با من کار داشت درو باز نکن

_ ببخشید

هری از پله ها پایین رفت و  در را باز کرد.پیرزنی نحیف را دید که در مفابلش ایستاده و با مهربانی به او نگاه میکند.پیرزن گفت:هری پاتر...تمام عمرم آرزو داشتم که قبل از مرگم تو رو ببینم...حالا که تونستم خیلی خوشحالم...من این معجونو برای تو درست کردم....بیا بخور....این معجون به تو جوانی و شادابی میبخشه و به زندگیت شادی و نشاط

هری خر روانیم بدون هیچ سوالی از معجون خورد بعد بیهوش شد

++++

_آفرین دالاهوف...کارتو خوب انجام دادی...فکر میکردم پاتر باهوش تر از این حرفا باشه

_نه معتاد کردنشو به اینجا آوردنش کاری نداشت

_حالا به دست و پا افتادن هری پاترو هم میبینیم...

او با پایش لگدی به  هری زد و باعث شد او از خواب بپرد...هری در حالی که بیحال روی زمین افتاده بود گفت:ترخدا یه ژره مواد به من  بدین من دارم میمیرم

_هاهاهاها پاتر بالاخره تو چنگم افتادی

_ترخدا لرد شیاه یه ژره مواد بم بده...من پیر و رنجورم

_نه پاتر تو باید زجر بکشی تا یه ذره مواد گیرت بیاد...هاهاهاها

خلاصه هری معتاد شد و مجبور شد واسه مواد گرفتن از صبح تا شب برای ولدمرت کار کنه تا یه ذره مواد گیرش بیاد.شبا هم با برو بچه های مرگخوار میشستن دور منقل و تا صبح مواد میکشیدن.یه شب...

_بیا پاتر بشین پیش خودمون

_آره غریبی نکن مام مشل خودت معتادیم..هه هه هه هه

هری هم که لاغر و نحیف شده بود رفت کنار چندتا از مرگخوارا نشست .

_ببینم پاتر تو بچه ام داری؟

هری چینی به پیشونیش انداخت و گفت:آره..شه تا

_اشمشون چیه؟

_جیمژ و آلبوش شوروش و لی لی

_به به ، به به

_دلم براشون تنگه

_اشکال نداره منم یه دختر داشتم ولی مرد

_ پشر منم الان توی ژندونه

_دزده؟

_ ها هاهاها...نه بابا اونم مشل باباش معتااااده

_هه هه هه هه

در همون لحظه صدای آژیر پلیس اومد یکی از معتادین گفت:اوه بچه ها مامورا ریختن...فرااااار

ولی دیگه دیر شده بود..مامورا ریختن و همشونو گرفتن و بردن زندان.جینی که  چند روز بود از هری خبر نداشت با دیدن شوهرش در زندان عصبانی شده بود و به گریه افتاد و وفتی اومد ملافاتش گفت:چرا؟چرا معتاد شدی؟

_رفیق ناباب..دوست بد

_مرتیکه ازگل رفیق تو که داداشه من بود...اون که معتاد نیست

_بد خواه مد خواه داشتم

_تو غلط کردی .مهرمو که گذاشتم به اجرا میفهمی...

_با با نترس نمیزارم مامان طلاق بگیره...ولی انصافا بابا از تو انتظار نداشتم...توام!!!

_آلبوس سوروس و نیاوردین؟لی لی رو چی؟

_نه ما بابایی مثل تو رو نمیخوایم

بعد خلاصه جینی و جسیمز با هم رفتن خونه و جینیم مهرشو گذاشت به اجرا هری بدبختم از توی زندان مجبور بود مهر اونو بده....سه سالم براش حبس بریدن....مهر جینیم دو هزار تا سکه بود تا همش تموم شد هریم مرد.

نتیجه گیریه اخلاقی:1_به هرکسی اعتماد نکنید و از دست هرکسی چیزی نگیرید بخورید

2_در موافع بدبختی به جای اینکه شوهرتو ول کنی و مهریه بگری بش کمک کن که ترک کنه(خاک بر سر بدبختت کنن)

3_با بابات درست صحبت کن.بیشعور تلاش های بی دریغ اون باعث  شده که مثل منار بری بالا

4_هیچی دیگه این یکی سر کاری بود دیگه

اگه این نتیجه گیریای من نبود که شما نمیتونستید توی این دنیا زندگی کنید که...من نحوه زندگی یک فرد موفق در جامعه رو براتون مینویسم که لذت ببرید

 

حالا کلی عکس

 

دنیل و اما و روپرت..اما جون موش نخورتت

اما...ای مظهر زیبایی....ای مظهر کک و مک....ای فوتوژنیک...ای که دنیا چهره ای اکشن تر از تو بر خود ندید...و دیگر هیچ

دنیل...ای مظهر زیبایی...ای زیباترین...ای  چشم قشنگ....ای ....کلمات برای توصیف تو ناتوانند ....و دیگر هیچ

هری....تریپت منو کشته

دنیل...بابا استیل...بابا چهره...بابا زیبا...بابا  پرفکت

روپرت....خدایی ته نمکه....وقتی عکساشو میبینم شاد میشم

حالا خبر...فقط شرمنده چون وقت ندارم نمیتونم خبرا رو خودم ترجمه کنم...باید از دیوانه ساز براتون خبر بزارم

خبر اول

 

بنا به گزارش آژانس بازیگری بانی رایت، هنرپیشه دختر نقش جینی ویزلی، گفته شد که بخش های متعلق به او در شاهزاده دورگه تمام شده است. به علاوه این سایت اشاره کرد که جسی کیو (لاوندر براون) هنوز مشغول ضبط صحنه های مربوط به خود در ششمین فیلم هری پاتر است.(خدا رو شکر...بره گمشه دختره احمق سبک سره میخائیل....هرچی از دنیل دور تر باشه بهتره)

 

خبر دوم

خانم جی.کی.رولینگ، نویسنده مجموعه محبوب هری پاتر، در اولین جشنواره کتاب کودک در نیویورک سیتی، مفختر به دریافت جایزه بهترین نویسنده سال شد. تا پایان مهلت رای دهی (روز 4 می)، تعداد 55،000 رای برای این  جشنواره ثبت شد در توضیح رسالت این جشنواره این طور گفته شد:

…برای ارائه ی فرصتی مناسب به نوجوانان جهت خواندن کتاب هایی که برای آنان نوشته شده است و کمک به توسعه فرهنگ کتاب خوانی که باعث تهییج حس مطالعه برای نوجوانان شد. این برنامه بخشی از هفته ی کتاب کودک بود که در کشور برگزار گردید.

خبر خوبا تموم شد...حالا برید بمیرید تا اپ بدی

 

 

....................................................................................ببخشید من در طول تعطیلات ایران نبودم واسه همین کاملا فارسی فراموشم شده...oh plz understand me…I cant speake Farsiواقعا نمیدونم چطوری از این به بعد اپ کنم...everybosy help me....دوستم بهم suggest  کرد که یه مدت اپ نکنم تا فارسی یادم بیاد ولی من دلم برای همگی تنگ شده واسه همین اصلا نتونستم دوریتونو تحمل کنم...الهی فداتون بشم...فدای همگی که وقتی هواپیما نشست رو زمین تازه فهمیدم وطن و هم وطن یه چیز دیگس...ای بابا دیگه forget کردم که چطوری احساساتمو واستون بیان کنم .یه بنده خدایی بود که سه روز رفته بود ارمنستان وقنی برگشته بود میگقت فارسی یادم رفته...منم به یاد اون گفتم بزار یه ذره همه رو ببرم تو توهم....دیگه چه خبرا...تعطیلات خوب بود؟همه چیر ok بود؟مسافرت کجا رفتی؟کوفتت بشه هر گوری که رفتی....خب دیگه دلیلی که باعث شد امروز طلسم شکسته بشه و باعث بشه من بیام اپ کنم این بود که...حدس بزن....اینو که واسه چی امروز بالاخره اپ کردم....احمق روانی معلومه دیگه امروز تولد وبلاگمه.....اوه اوه اوه اوه اوه اوه اوه اوه....حالا حالا حالا همه دستا به بالاه...وبلاگم امروز یک ساله شد در این سالی که گذشت این دوستم شهره که هیچ غلطی نکرد این من بدبخت بودم که توی سرما و گرما پا میشدم میومدم توی بلاگفا و دائم اپ میکردم...این بچه توی این یه سال توسط زحمات من بزرگ شد...هی...هی...چقدر پیر شدم...نمیدونی که....الان منو ببینید اصلا نمیشناسید به جان خودم نباشه به جن تو پیشونیم انقدر چروک شده که تا نرم پوستمو بکشم درست بشو نیست...چند وقت پیش یکی از بچه ها منو توی خیابون دید فکر کرد که من مامان آرینم بد بم گفت چطورید ؟آرین جان خوبن؟...منم گفت احمق انگل من خودم آرینم اونم گفت درغ نگو...خلاصه که میگم که خیلی پیر شدم..این وبلاگ منو پیر کرد...فشار زندگی از هر طرف وارد شد...تا از مدرسه میومدم باید این وبلاگو اپ میکردم بعد از اون ور آقامون میومد میگت ناهار چی داریم..باید تند تند یه چیز درست میکردم و میریختم تو حلق اون...بعد از اون ور درسمو میخوندم بعد میرفتم کلاس زبان دوباره فرداش به همین ترتییب ...خب ادم پیر میشه دیگه...جدا از ااااوون...جدا از اون...این اخباری که هر روز از اون یکی میشنیدم...نچ نچ نچ نچ...دیگه اگه قبل از اون 10 خط و خطوط رو صورتم بوبد بعد از شنیدن این اخبار متعدد از اون یکی بچه که تو اینگلیسه تعداد این خطوط به 120 تا صعود کرد...دیگه بدبختیه دیگه....میگم نرو نیویورک...اون اکوس و ااون نمایشا واست اب و نون نمیشه اون وقت پا میشه میره یه کار بدتر میکنه...میخواد لج منو در بیاره دیگه....خلاصه سال 1386 واسه ما که بی ثمر بود...این بچه رو که به سختی بزرگ کردم تا خیر سرش امروز یه ساله بشه....دیگه هرچی گفتم از غصه و غم بود ناسلامتی امروز تولد ققنوس طلاییه...چی؟...ققنوس طلایی کیه؟احمق جون وبلاگو میگم....حالا بزار به افتخار اولین سالروز بهاری این عزیز گور به گوری یه اهنگ گوش کنید....بچه اون اهنگو بزار

زیگ زاگ..زیگ زاگ...میخونیم با دلی شاد اینم کادوی جشن تو تولدت مبارک باد...دلت شاد و لبت خوش....که صد سال زنده باشی....دلت شاد و لبت خوش تا صد سال زنده باشی(خب تا اون موقع من زنده نیستم که تو رو اپ کنم)...تولد...تولد تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبارک....

خب دیگه بسه...

حالا به مناسبت این تولد بزارید لینک دانلود جدیدترین اهنگ گروه us5 رو براتون بزارم که حال کنید

www.newestmusic.com/384file/us5/2008/t456r

چی؟باز نمیشه؟...خب نرو احمق جون دوباره گذاشتمت سر کار...us5 که هنوز اهنگ جدیدش نیومده

خب ولی واسه اینکه دلتو نشکنم یه داستان مضخرف نوشتم که یه ذره خودتو سرگرم کنی....خیلی مضخرفه...خدایی اصلا روش فکر نکردم و همینجوری فقط نوشم.... حالا بخون بد نیست

نام داستان:فاتحه الصلوات

بچه اون سبزه رو جا نزاری

_هری سبد غذا رو برداشتی؟

_آره...بابا بیایید دیگه....حتما رون و هرمیون اینا رسیدن اونجا

_بابا قرار بود کجا بریم؟

_خونه عمه من...خب معلومه دیگه هرسال کجا میرفتیم؟

_اهان اوشون فشم

_خوب شد که بالاخره مغز کوچیکت این موضوع رو درک کرد

_هری با بچه ها اونجوری حرف نزن...هنوز نتونستی درک کنی تو روحیه اش تاثیر داره

جیمز هر هر خندید و گفت:منم تمام این مدت سعی خودمو کردم به بابا بگم که اصلا طرز صحبت کردنش پسندیده نیست

هری با کتابی که در دست داشت بر سر جیمز کوبید و گفت:خفه شو بچه

_هری تو با بچه ات کل کل میکنی؟!!...بعد از 4 سال پدر بودن باید یه چیزایی یاد گرفته باشی

هری تمام وسایل را در صندوق عقب ماشین جای داد و جیمز 2 ساله را در اغوش گرفت و همه سوار ماشین شدند و به مفصد اوشون فشم پیش رفتند.در انجا در باغ اقای ویزلی تمام اعضای خانواده حاضر بودند.هرمیون که مشغول غذا دادن به دخترش بود با دیدن انها از جایش برخاست و شروع به سلام و احوالپرسی و این حرفا...رون که  سرگرم فوتبال بازی کردن بود نفس نفس زنان به سویشان امد و لپ جیمز را کشید و گفت:دایی قربونت بره که انقدر شبیهش شدی

جیمز هم اخم کرد و گفت:وای خدا نکنه شبیه شما بشم

رون هم چشم غره ای رفت و گفت:هری یه ذره وقت صرف تربیت بچه هات کن....البته در هر حالت من کاری به کار اون یکی ندارم...اخه شدیدا شبیه خانواده پاتره...آلبوسو میگم.....ولی جیمز کاملا شبیه ویزلی هاس...گرچه موهاش قهوه ایه...حیف که خیلی بی تربیته

_اتفاقا دایی جون همین موضوعه که باعث میشه بیشتر شبیه شما باشم...

جیمز این را گفت و با نیش باز به دایی اش نگریست که همچنان در بهت به سر میبرد که چگونه یک پسر بچه چهار ساله اینطور  حاضر جوابی میکند....هری آلبوس را از بغل مادرش گرفت و گفت:این از اون با ادب تره...هم با ادب تر هم خشگل تر

_دیگه نشدا...از حالا داری بین بچه هات فرق میزاری...

_زر نزن بابا

_بابا جون زر نزن یعنی چی؟

_به اندازه کافی از صدقه سر داییات فحش بلدی....بزار دلم خوش باشه که حداقل یه فحش تو دنیا هس که معنیشو ندونی

_هیچی دایی جون...زر نزن یعنی خفه شو دیگم حرف اضافه نزن

جیمز سرش با حاالتی تکان داد که معنیش این بود:گرفتم چی شد

سپس به سمت بچه های داییهایش رفت تا با هم بازی کنند....هری آلبوس را تحویل مادربزرگش داد و به تیم فوتبال ملحق شد

جینی نزد هرمیون نشست و لپ رز را کشید وگفت:خیلی شبیه توئه....

هرمیون خندید و گفت:اره خوش بختانه

جینی با خشم گفت:منظورت چیه؟....خیلیم دلت بخواد که بچت شبیه ما بشه

_نه اخه دوست نداشتم یه مو قرمز دیگم به خانواده ویزلی اضافه بشه...اینجوری بچم تکه

جینی چینی به بینیش انداخت و با انزجار به رز نگا کرد.گویی به زشتترین بچه دنیا نگاه میکرد سپس به هرمیون گفت:بگو ببینم تا حالا چندتا سیزده به در اومده بودی و سبزه گره میزدی تا بختت باز شه؟

هرمیون هم با کمال خونسردی گفت:فکر نکنم به اندازه تو گره زده باشم....چفدرم خدا دوستت داشت...یهوانداختت تو کاسه عسل(این فسمت داستان احساسات درونی منو نسبت به جینی بیان میکنه)

جینی با عصبانیت گفت:منظورت چیه؟

هرمیون هم در پاسخ او فقط لبخندی زد و مشغول گرفتن بینی رز با دستمال شد

جینی که از شدت حرص تند تند نفس میکشید چشم غره ای به او رفت و هنگامی که آلبوس به سراغش امد تا دست زخم شده اش را به مادرش نشان دهد چنان فریادی سر او کشید که باعث شد هری نیز به تندی با او برخورد کند و او را سرزنش کند که چرا با بچه اش(اونم بچه عزیز دردونش)اینگونه برخورد کرده...هریم نه گذاشت و نه برداشت جلوی جمع سر جینی داد زد و گفت:برو گمشو...زن زندگی نیستی که.....!!!!

جینیم که اشک تو چشماش جمع شده بود هق هق کنان از او دور شد.خانم ویزلیم به جای اینکه طرف دخترشو بگیره اهی کشید و گفت:این دختر هنوزم نمیدونه با شوهرش چه جور برخورد کنه.....

هرمیون که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت پرتغالی پوست کند و به رون داد و گفت:بیا عزیزم یکم میوه بخور

رون هم لبخندی تحویل همسرش داد و فخر فروشانه به هری نگریست که در ان لحظه مشغول بستن دست پسرش بود که زخم شده بود(از این خزو خیل بازیا که میخوان بگن ما خوشبختیم ....هوووووق)

خلاصه که یکی دو ساعت بعد جینی از خونه بیرون اومد و به جمع افرادی که در باغ نشسته بودند پیوست و بدون اینکه به هری نگاه کند نزد مادرش نشست...هرمیونم که اونروز مثل اینکه شیطون توی وجودش سیزده به در رفته بود، یکراست رفت کنار جینی نشست و گفت:آخییی...چرا چشمات قرمز شدن؟

جینی هم در کمال سادگی گفت:وای معلومه گریه کردم؟

هرمیون لبخند شرورانه ای زد و گفت:چه جورم...راستی ببینم چرا پوستت اینطوری شده؟

جینی دستی رو پوست صورتش کشید و گفت:چه جور شده؟

هرمیون با انزجار گفت:اصلا یه جوریه....خیلی جوش داره...رنگشم که خیلی کدره....فک کنم اصلا به خودت نمیرسی...اخی...حقم داری...هنوز هیچی نشده که دور خودتو شلوغ کردی...دو تا بچه شیطون داری....تازه جفتشونم پسرن....جیمزم   که کاملا به داییاش رفته...چه جوری از پس این همه کار بر میای؟

جینی با ناراحتی گفت:آره بخدا اصلا وقت سر خواروندن ندارم...هریم که نصف روز سر کاره...من میمونم و این دوتا بچه شر و شیطون...حالا خیلی زشت شدم؟

هرمیون شانه اش را بالا انداخت و با بی تفاوتی نگاهی به خواهر شوهرش کرد.سپس از او رو برگرداند و به رون نگاه کرد که ماهرانه فوتبال بازی میکرد

_ آفرین رون...باریکلا....برو..برو....آفرین

جینی مقداری میوه پوست کند و کنار زمین رفت تا آنها را به هری بدهد.

_هری...هری ....بیا برات میوه آوردم

ولی هری از او رو برگرداند و اخرشم جرج توپی را به سمت ظرف میوه پرتاب کرد و ظرف از دست جینی افتاد و همه قاه قاه خندیدند

او که دیگر تحمل نداشت  در حالی که بغض کرده بود به طرف دیگر افراد برگشت تا با هم صحبتی بکنند.فلور گفت:جینی بیا پیش خودم بشین

جینی هم رفت و کنار او نشست.هرمیون گفت:فلور به نظرت جینی یه ذره ی جوری نشده؟

فلور با دقت به جینی نگاه کرد و گفت:نه به نظر من انوز امونجوریه

هرمیون که دوست داشت فلور او را حمایت کند تا دو نفری خواهر شوهرش را اذیت کنند ادامه داد:ببین پوستشو میگم...خیلی بد مدل شده...کدر شده...زیر چشماشم که گود افتاده....کلا هم که خیلی لاغر شده....

فلور با دقت بیشتری به جینی نگاه کرد و گفت:خب اره یکم لاغر شده....خب مگه اری تو کارا کمکت نمیکنه که انقدر به خودت سختی میدی؟

جینی که هر جا مینشست سفره دلش رو برای همه باز میکرد گفت:نه خب اون خودشم بیشتر روز رو سر کاره...وقتی که میاد خستس...نمیتونم بش بگم توکارا کمکم کنه

هرمیون لیوان آبمیوشو زمین گذاشت و گفت:عوضش رون هروقت میاد خونه اول از همه میره آشپزخونه وظرفا رو میشوره بعد میره بچه رو میبره حموم...توی خونه فقط واسه من غذا درست کردن میمونه که اونم واسه من کاری نداره..رز هم که دردسری نداره...هروقتم که حوصلشو ندرام میرم میزارمش خونه مادربزرگش...مامنتو میگم جینی....اون خیلی رز و دوست داره....چون همیشه پسر داشته و تنها دخترش ام تو بودی کلا علاقه بیشتری به دخترا داره...فکر نکنم انقدری جیمز و آلبوسو دوس داشته باشه

جینی که با شدت هوا رو از بینیش بیرون میداد با عصبانیت گفت:چرا اتفاقا مامان همیشه به من لطف داره و تو نگهداریه بچه ها به من کمک میکنه...هر روزم که بهم سر میزنه

هرمیون ناباورانه به او نگاه کرد و گفت:جدا؟

سپس نگاهی سر شار از تمسخر به جینی انداخت .در همان لحظه گوشی موبایلش زنگ زد.اون گوشی رو برداشت و گفت:بیقف..بثقبی...اساندتا؟منواهو؟نهباتکدا..فعیسمق یهثق لنقمخ یثق

جینی در تمام این مدت داشت به این موضوع فکر میکیرد که این چه زبانیه که هرمیون داره باش صحبت میکنه

وقتی که تلفن هرمیون پایان یافت گفت: ماتاندا بود...دوستمه...مال برزیل....توی سفر قبلیی که با رون به برزیل رفتیم باش آشنا شدم و رون بم قول داد به محض اینکه به اینگلیس برگشتیم منو بزاره کلاس زبان پورتاگوس که بتونم با دوستم با زبان خودش صحبت کنم...خیلی دختر گلیه...ببینم جینی تو از وقتی ازدواج کردی اصلا تلاشی کردی که یه کار یاد بگیری؟

_آره آشپزی

هرمیون قه قه ای زد و گفت:بس کن بابا....برو یه چیز یاد بگیر که بتونی توی جامعه یه حرفی واسه گفتن داشته باشی.....آشپزی؟!!!...وای خدای من

دیگه جینی با تمام وجود تمایل داشت که هرمیونو از مسیر مسابقات حذف کنه پس با حرص گقت:هرمیون تا حالا یه بار تو عمرت شده به این فکر کنی که به موهات گلد بزنی؟

_منظور؟

جینی خندید و گفت:واضحه...موهات خیلی خیلی افتضاحه....انقدر فره که گاهی فکر میکنم امکان داره کلاغ توش لونه بسازه

فلور از خنده ترکید و به جاری عزیزش با چنان تمسخری نگاه کرد که من یکی اگه جای هرمیون بودم فرار میکردم

ولی هرمیون بدون کوچکترین ناراحتیی گفت:اتفاقا اگر دقت کرده باشی الان فر مده

_آره آره حق با توئه...الان توی پایین شهرای لندن همهه دخترا این مدلی درس میکنن(دیگه یه ذره زیادی با وقاحت صحبت کرد)

هرمیون گفت:بله؟

جینی شانه هایش را بالا انداخت و به فلور گفت:فلور قبول داری که معمولا آدمی باید  را به را به دیگران گیر بده که خودش عاری از اشکال باشه؟نه کلکسیون اشکال؟

فلور گفت:آره کاملا بات موافقم

هرمیون گقت:جینی رنگ مواتو عوض کن

_واسه چی؟

_اخه قرمزش بدجوره....هویجی!!!!وای

_عزیزم نیازی به تغییر رنگ نیست چون همینجوری بودم که هری عاشقم شد...اونی که باید میپسندید پسندید  میدونی که چی میگم....همون هری پاتر معروف

هرمیون با تمسخر گفت:اون موقع یه چیزی خورده بود تو سرش...چون الان میبینی که....فکر کنم به خاطر بچه ها فقط داره بات زندگی میکنه...از روی اجبار....دعوای دو دقیقه پیشت همه چیزو مشخص میکنه

در همان لحظه هری شتابان به سمت انها امد و با خستگی روی زمین نشست و با مهربانی به جینی نگاه کرد  گفت:الهی من قربونت برم که دو دقیقه طاقت دوریتو ندارم...اگه بگم ببخشید راضی میشی؟(اه اه اه..این هری همیشه منزجر کننده بوده و هس)

جینی هم با کمال رضایت گفت:آره عزیزم چرا نبخشمت ولی تکرار نشه

_چشم

هرمیون که چشماش اندازه آناناس شده بود با عصبانیت به ان دو نگاه میکرد و هیچ نمی گفت

در همون لحظه رون نیز به سمتش امد و گفت:هوی مگه نمیبینی خستم....برو کنار میخوام بشینم

هرمیون گفت:این چه طرز حرف زدنه؟بیشعور

_بیشعور آب و اجدادته

_چیییییییییییییییییی؟

خلاصه طبق معمول دعوا و جنگ و بکش بکش...منتها این دفعه یه فرقی داره...قبلا همه چیز به خوبی و خوشی و حل میشد ولی این دفعه......این دفعهههههه......این دفعه حل نشد اگه گفتی چرا؟...پاسخ در خط پایینیه

جان باختگان:

1_هرمیون گرنجر

2_چارلی ویزلی

3_آرتور ویزلی

مجروح شدگان:

1_رون ویزلی(مشکوک به ضربه مغزی و فعلا در کما شاید اونم دو سه روز دیگه به لیست بالایی اضافه بشه)

2_جینی ویزلی(آسیب چندانی ندیده)

3_مالی ویزلی(سخت آسیب دیده به خاطر خالی کردن عقده های درونی عروسها که در تمام این مدت به دنبال یه فرصت مناسب بودند)

چی؟توی داستان رولینگ هرمیون نمرد؟چی؟رولینگو ولش کن...اون واسه خودش هرمیون و زنده گذاشت...الکی نوشته بود بابا...اصلش این بود که هرمیون میمیره و اولین و اخرین بچه رون هم همون رز بود...هوگو اصلا وجود نداشت که...رولینگ الکی نوشته بود......اخرشم رون سر بچه یه نامادری میاره که ادامه داستان  رو در اپ بعدی مینویسم...اینم از سیزده به در خانواده ویزلی و خانواده پاتر که اینجوری تبدیل به عزا شد

حالا میریم تو کار نکته اخلافی:زیاد با روان  زن داداشت ور نرو_زیاد با روان خواهر شوهرت ور نرو_زیاد به رون به عنوان تکیه گاه امیدوار نباش_زیاد زبون درازی نکن که اخر عاقبتش مرگه

حالا یه چندتا خبر بخون:

خبر اول

کلمنس پوئسی، بازیگر نقش فلور دلاکور در فیلم جام آتش اعلام کرد که تحت تاثیر شخصیت دنیل قرار گرفته .اون گفت:

“خیلی خوب با هم کار کردیم. بیشتر صحنه های من با دنیل بود ومن خودم خیلی تحت تاثیر شخصیتش قرار گرفتم. فکر میکنم داره حرفه ی زیبایی رو ادامه میده و با همه چیز میتونه به عالی ترین نحو کنار بیاد. قدم های محکمی برداشته  و چشم هاش هراتفاقاتی که در دنیا میافته رو نادیده نمیگیره  و در هنر هم همین طور هست. خیلی با ارزش هست، چون میتونست جای خیلی متفاوتی نسبت به مکانی که الان هست باشه.(شما بیجا میکنی راجع به دنیل نظر میدی...بار آخرت باشه)

خبر دوم

بار دیگر، کتاب های هری پاتر، اثر جی.کی.رولینگ در بالاترین لیست های رای گیری و نظرسنجی قرار گرفت و این بار هم مثل دفعات گذشته در مراسم جوایز انتخاب کودک نیک (Nick Kids’ Choice Awards) که شب گذشته برگزار شد، برنده شد. باریکلا رولینگ.

خبر سوم(صبا بیا بخون و حال کن که انقدر روپرت با حجب و حیاست)

روپرت گرينت، بازيگر نقش رون ويزلي در فيلم‌هاي هري پاتر، اقرار كرد كه فعلا قصد ندارد در يك نمايش يا فيلم بدون لباس ظاهر شود. روپرت گرينت چند وقت پیش در يك برنامه تلويزيوني حضور يافته بود. در بخشي از اين برنامه از روپرت سؤال مي‌شود كه اونم حاضره مثل دنیل رادکلیف در نقشي بدون لباس ظاهر شود؟

او در جواب گفت: نه. نه، فكر نمي‌كنم اين كارو بكنم، نه. خب، شايد در آينده، اما در حال حاضر به هيچ وجه. اين قدم بزرگيه.
اين در حاليه كه دنيل رادكليف (هري پاتر) سال قبل در نمايش “اكوس” در West End لندن، بدون لباس ظاهر شده بود و قرار است امسال نيز اين نمايش را در نیویورک تكرار كنند.
در اين رابطه، پيش از اين اما واتسون  گفته بود:‌ اگر به داستان اعتقاد داشته باشم، این کارو میکنم اما بدون دليل هيچ وقت اینطور منو نمیبینید.(نه ترخدا مرده ی اینیم که تو رو اینطوری ببینیم)

حالا یه چندتا عکس:

خب عکس هری پاتری جدید مدت زیادیه که نیست...هرچی اومده بود براتون گذاشتم واسه همین این دفعه بیشتر از بازیگرای دیگه میزارم

یه عکس از عشق من ناتالی کلی(Natalie Kelley) ببینید

ماساری جونو عشقه

متیو مک فادین که حرفی توش نیست...جذبه از قیافش جاریه

ااااااااااااا....اورلاندوووووووو.....معلومه دیگه اورلاندو بلوم عزیز که نیاز به معرفی نداره....فیلم kingdom of heaven رو دیدین؟حتما ببینید که اورلاندو توش انتهای بازیه

ریحانا رو هم که حتما میشناسی ...چپ بش نگا کنی میزنم فکتو میارم پایین که به جای کلیه ازش استفاده کنیا....

خانوم جولی و آقای پیتم که نیاز به معرفی ندارن...کلا من ارادت خاصی نسبت به این خانواده دارم....اونجوری نگا نکن که غیرت دارم

تنها عکس بدست امده از فیلم شاهزاده دورگه

یه دو سه نفر دیگم بودن که به خاطر مسائل امنیتی از گذاشتن عکسشون معذورم....شرمنده....چی؟عکسشونو بزارم؟منم که بیغیرتم دیگه....!!!!!!!!حرفشم نزن...همینم مونده عکس این سه عزیز روبزارم جلوی چشم هر نامحرمی

بسی لذت بردی...حالا برو بمیر تا اپ بعدی

سلام خوبید؟بخدا اصلا وقت زیاد حرف زدنو ندارم...فقط  خبر میزارم که در جریان باشید

خبر زیادی نبود فقط یکی دو تا خبر بهتر از بقیه بود که میزارم

اما واتسون، بازیگر نقش هرمیون گرنجر در فیلم‌های هری پاتر، قرار بود در مراسم جوایز مجله‌ی امپایر در لندن شرکت کرده و جایزه‌ای اهدا کند. دیشب این اتفاق افتاد و از شش نامزدی که هری پاتر داشت، تنها دیوید یتس، برای کارگردانی فیلم “هری پاتر و محفل ققنوس” جایزه‌ی بهترین کارگردان را نصیب خود کرد.

در این مراسم علاوه بر اما واتسون، ایوانا لینچ (بازیگر نقش لونا لاوگود)، کتی لیونگ (هنرپیشه نقش چو چانگ)، جیسون ایساکس (بازیگر نقش لوسیوس مالفوی که در این مراسم جایزه بهترین فیلم را اهدا کرد)، آلفونسو کوارون (کارگردان فیلم “زندانی آزکابان”) و جیم براودبنت (بازیگر نقش پروفسور اسلاگهورن) نیز حضور داشتند.

عکس‌های این مراسم:

- عکس‌های اما واتسون
- ایوانا لینچ و کتی لیونگ
- جیسون ایساکس
- آلفونسو کوارون
- جیم براودبنت
- عکس‌های بیشتر این مراسم در WENN
- عکس‌های بیشتر این مراسم در Getty Images

به جان خودم وقت ندارم بیشتر از این خبر بزارم...همینشم از دیوانه ساز گرفتم چون به هیچ عنوان وقت ترجمه خبر ندارم

حالا دیگه برید بمیرید که هزارتا کار دارم(راستی حتما عکسای اما واتسونو ببینید چون از خنده خواهید مرد)