....................................................................................ببخشید من در طول تعطیلات ایران نبودم واسه همین کاملا فارسی فراموشم شده...oh plz understand me…I cant speake Farsiواقعا نمیدونم چطوری از این به بعد اپ کنم...everybosy help me....دوستم بهم suggest کرد که یه مدت اپ نکنم تا فارسی یادم بیاد ولی من دلم برای همگی تنگ شده واسه همین اصلا نتونستم دوریتونو تحمل کنم...الهی فداتون بشم...فدای همگی که وقتی هواپیما نشست رو زمین تازه فهمیدم وطن و هم وطن یه چیز دیگس...ای بابا دیگه forget کردم که چطوری احساساتمو واستون بیان کنم
.یه بنده خدایی بود که سه روز رفته بود ارمنستان وقنی برگشته بود میگقت فارسی یادم رفته...منم به یاد اون گفتم بزار یه ذره همه رو ببرم تو توهم....دیگه چه خبرا...تعطیلات خوب بود؟همه چیر ok بود؟مسافرت کجا رفتی؟کوفتت بشه هر گوری که رفتی....خب دیگه دلیلی که باعث شد امروز طلسم شکسته بشه و باعث بشه من بیام اپ کنم این بود که...حدس بزن....اینو که واسه چی امروز بالاخره اپ کردم....احمق روانی معلومه دیگه امروز تولد وبلاگمه.....اوه اوه اوه اوه اوه اوه اوه اوه....حالا حالا حالا همه دستا به بالاه...وبلاگم امروز یک ساله شد در این سالی که گذشت این دوستم شهره که هیچ غلطی نکرد این من بدبخت بودم که توی سرما و گرما پا میشدم میومدم توی بلاگفا و دائم اپ میکردم...این بچه توی این یه سال توسط زحمات من بزرگ شد...هی...هی...چقدر پیر شدم...نمیدونی که....الان منو ببینید اصلا نمیشناسید به جان خودم نباشه به جن تو پیشونیم انقدر چروک شده که تا نرم پوستمو بکشم درست بشو نیست...چند وقت پیش یکی از بچه ها منو توی خیابون دید فکر کرد که من مامان آرینم بد بم گفت چطورید ؟آرین جان خوبن؟...منم گفت احمق انگل من خودم آرینم اونم گفت درغ نگو...خلاصه که میگم که خیلی پیر شدم..این وبلاگ منو پیر کرد...فشار زندگی از هر طرف وارد شد...تا از مدرسه میومدم باید این وبلاگو اپ میکردم بعد از اون ور آقامون میومد میگت ناهار چی داریم..باید تند تند یه چیز درست میکردم و میریختم تو حلق اون...بعد از اون ور درسمو میخوندم بعد میرفتم کلاس زبان دوباره فرداش به همین ترتییب ...خب ادم پیر میشه دیگه...جدا از ااااوون...جدا از اون...این اخباری که هر روز از اون یکی میشنیدم...نچ نچ نچ نچ...دیگه اگه قبل از اون 10 خط و خطوط رو صورتم بوبد بعد از شنیدن این اخبار متعدد از اون یکی بچه که تو اینگلیسه تعداد این خطوط به 120 تا صعود کرد...دیگه بدبختیه دیگه....میگم نرو نیویورک...اون اکوس و ااون نمایشا واست اب و نون نمیشه اون وقت پا میشه میره یه کار بدتر میکنه...میخواد لج منو در بیاره دیگه....خلاصه سال 1386 واسه ما که بی ثمر بود...این بچه رو که به سختی بزرگ کردم تا خیر سرش امروز یه ساله بشه....دیگه هرچی گفتم از غصه و غم بود ناسلامتی امروز تولد ققنوس طلاییه...چی؟...ققنوس طلایی کیه؟احمق جون وبلاگو میگم....حالا بزار به افتخار اولین سالروز بهاری این عزیز گور به گوری یه اهنگ گوش کنید....بچه اون اهنگو بزار
زیگ زاگ..زیگ زاگ...میخونیم با دلی شاد اینم کادوی جشن تو تولدت مبارک باد...دلت شاد و لبت خوش....که صد سال زنده باشی....دلت شاد و لبت خوش تا صد سال زنده باشی(خب تا اون موقع من زنده نیستم که تو رو اپ کنم)...تولد...تولد تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبارک....
خب دیگه بسه...
حالا به مناسبت این تولد بزارید لینک دانلود جدیدترین اهنگ گروه us5 رو براتون بزارم که حال کنید
www.newestmusic.com/384file/us5/2008/t456r
چی؟باز نمیشه؟...خب نرو احمق جون دوباره گذاشتمت سر کار...us5 که هنوز اهنگ جدیدش نیومده
خب ولی واسه اینکه دلتو نشکنم یه داستان مضخرف نوشتم که یه ذره خودتو سرگرم کنی....خیلی مضخرفه...خدایی اصلا روش فکر نکردم و همینجوری فقط نوشم.... حالا بخون بد نیست
نام داستان:فاتحه الصلوات
بچه اون سبزه رو جا نزاری
_هری سبد غذا رو برداشتی؟
_آره...بابا بیایید دیگه....حتما رون و هرمیون اینا رسیدن اونجا
_بابا قرار بود کجا بریم؟
_خونه عمه من...خب معلومه دیگه هرسال کجا میرفتیم؟
_اهان اوشون فشم
_خوب شد که بالاخره مغز کوچیکت این موضوع رو درک کرد
_هری با بچه ها اونجوری حرف نزن...هنوز نتونستی درک کنی تو روحیه اش تاثیر داره
جیمز هر هر خندید و گفت:منم تمام این مدت سعی خودمو کردم به بابا بگم که اصلا طرز صحبت کردنش پسندیده نیست
هری با کتابی که در دست داشت بر سر جیمز کوبید و گفت:خفه شو بچه
_هری تو با بچه ات کل کل میکنی؟!!...بعد از 4 سال پدر بودن باید یه چیزایی یاد گرفته باشی
هری تمام وسایل را در صندوق عقب ماشین جای داد و جیمز 2 ساله را در اغوش گرفت و همه سوار ماشین شدند و به مفصد اوشون فشم پیش رفتند.در انجا در باغ اقای ویزلی تمام اعضای خانواده حاضر بودند.هرمیون که مشغول غذا دادن به دخترش بود با دیدن انها از جایش برخاست و شروع به سلام و احوالپرسی و این حرفا...رون که سرگرم فوتبال بازی کردن بود نفس نفس زنان به سویشان امد و لپ جیمز را کشید و گفت:دایی قربونت بره که انقدر شبیهش شدی
جیمز هم اخم کرد و گفت:وای خدا نکنه شبیه شما بشم
رون هم چشم غره ای رفت و گفت:هری یه ذره وقت صرف تربیت بچه هات کن....البته در هر حالت من کاری به کار اون یکی ندارم...اخه شدیدا شبیه خانواده پاتره...آلبوسو میگم.....ولی جیمز کاملا شبیه ویزلی هاس...گرچه موهاش قهوه ایه...حیف که خیلی بی تربیته
_اتفاقا دایی جون همین موضوعه که باعث میشه بیشتر شبیه شما باشم...
جیمز این را گفت و با نیش باز به دایی اش نگریست که همچنان در بهت به سر میبرد که چگونه یک پسر بچه چهار ساله اینطور حاضر جوابی میکند....هری آلبوس را از بغل مادرش گرفت و گفت:این از اون با ادب تره...هم با ادب تر هم خشگل تر
_دیگه نشدا...از حالا داری بین بچه هات فرق میزاری...
_زر نزن بابا
_بابا جون زر نزن یعنی چی؟
_به اندازه کافی از صدقه سر داییات فحش بلدی....بزار دلم خوش باشه که حداقل یه فحش تو دنیا هس که معنیشو ندونی
_هیچی دایی جون...زر نزن یعنی خفه شو دیگم حرف اضافه نزن
جیمز سرش با حاالتی تکان داد که معنیش این بود:گرفتم چی شد
سپس به سمت بچه های داییهایش رفت تا با هم بازی کنند....هری آلبوس را تحویل مادربزرگش داد و به تیم فوتبال ملحق شد
جینی نزد هرمیون نشست و لپ رز را کشید وگفت:خیلی شبیه توئه....
هرمیون خندید و گفت:اره خوش بختانه
جینی با خشم گفت:منظورت چیه؟....خیلیم دلت بخواد که بچت شبیه ما بشه
_نه اخه دوست نداشتم یه مو قرمز دیگم به خانواده ویزلی اضافه بشه...اینجوری بچم تکه
جینی چینی به بینیش انداخت و با انزجار به رز نگا کرد.گویی به زشتترین بچه دنیا نگاه میکرد سپس به هرمیون گفت:بگو ببینم تا حالا چندتا سیزده به در اومده بودی و سبزه گره میزدی تا بختت باز شه؟
هرمیون هم با کمال خونسردی گفت:فکر نکنم به اندازه تو گره زده باشم....چفدرم خدا دوستت داشت...یهوانداختت تو کاسه عسل(این فسمت داستان احساسات درونی منو نسبت به جینی بیان میکنه)
جینی با عصبانیت گفت:منظورت چیه؟
هرمیون هم در پاسخ او فقط لبخندی زد و مشغول گرفتن بینی رز با دستمال شد
جینی که از شدت حرص تند تند نفس میکشید چشم غره ای به او رفت و هنگامی که آلبوس به سراغش امد تا دست زخم شده اش را به مادرش نشان دهد چنان فریادی سر او کشید که باعث شد هری نیز به تندی با او برخورد کند و او را سرزنش کند که چرا با بچه اش(اونم بچه عزیز دردونش)اینگونه برخورد کرده...هریم نه گذاشت و نه برداشت جلوی جمع سر جینی داد زد و گفت:برو گمشو...زن زندگی نیستی که.....!!!!
جینیم که اشک تو چشماش جمع شده بود هق هق کنان از او دور شد.خانم ویزلیم به جای اینکه طرف دخترشو بگیره اهی کشید و گفت:این دختر هنوزم نمیدونه با شوهرش چه جور برخورد کنه.....
هرمیون که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت پرتغالی پوست کند و به رون داد و گفت:بیا عزیزم یکم میوه بخور
رون هم لبخندی تحویل همسرش داد و فخر فروشانه به هری نگریست که در ان لحظه مشغول بستن دست پسرش بود که زخم شده بود(از این خزو خیل بازیا که میخوان بگن ما خوشبختیم ....هوووووق)
خلاصه که یکی دو ساعت بعد جینی از خونه بیرون اومد و به جمع افرادی که در باغ نشسته بودند پیوست و بدون اینکه به هری نگاه کند نزد مادرش نشست...هرمیونم که اونروز مثل اینکه شیطون توی وجودش سیزده به در رفته بود، یکراست رفت کنار جینی نشست و گفت:آخییی...چرا چشمات قرمز شدن؟
جینی هم در کمال سادگی گفت:وای معلومه گریه کردم؟
هرمیون لبخند شرورانه ای زد و گفت:چه جورم...راستی ببینم چرا پوستت اینطوری شده؟
جینی دستی رو پوست صورتش کشید و گفت:چه جور شده؟
هرمیون با انزجار گفت:اصلا یه جوریه....خیلی جوش داره...رنگشم که خیلی کدره....فک کنم اصلا به خودت نمیرسی...اخی...حقم داری...هنوز هیچی نشده که دور خودتو شلوغ کردی...دو تا بچه شیطون داری....تازه جفتشونم پسرن....جیمزم که کاملا به داییاش رفته...چه جوری از پس این همه کار بر میای؟
جینی با ناراحتی گفت:آره بخدا اصلا وقت سر خواروندن ندارم...هریم که نصف روز سر کاره...من میمونم و این دوتا بچه شر و شیطون...حالا خیلی زشت شدم؟
هرمیون شانه اش را بالا انداخت و با بی تفاوتی نگاهی به خواهر شوهرش کرد.سپس از او رو برگرداند و به رون نگاه کرد که ماهرانه فوتبال بازی میکرد
_ آفرین رون...باریکلا....برو..برو....آفرین
جینی مقداری میوه پوست کند و کنار زمین رفت تا آنها را به هری بدهد.
_هری...هری ....بیا برات میوه آوردم
ولی هری از او رو برگرداند و اخرشم جرج توپی را به سمت ظرف میوه پرتاب کرد و ظرف از دست جینی افتاد و همه قاه قاه خندیدند
او که دیگر تحمل نداشت در حالی که بغض کرده بود به طرف دیگر افراد برگشت تا با هم صحبتی بکنند.فلور گفت:جینی بیا پیش خودم بشین
جینی هم رفت و کنار او نشست.هرمیون گفت:فلور به نظرت جینی یه ذره ی جوری نشده؟
فلور با دقت به جینی نگاه کرد و گفت:نه به نظر من انوز امونجوریه
هرمیون که دوست داشت فلور او را حمایت کند تا دو نفری خواهر شوهرش را اذیت کنند ادامه داد:ببین پوستشو میگم...خیلی بد مدل شده...کدر شده...زیر چشماشم که گود افتاده....کلا هم که خیلی لاغر شده....
فلور با دقت بیشتری به جینی نگاه کرد و گفت:خب اره یکم لاغر شده....خب مگه اری تو کارا کمکت نمیکنه که انقدر به خودت سختی میدی؟
جینی که هر جا مینشست سفره دلش رو برای همه باز میکرد گفت:نه خب اون خودشم بیشتر روز رو سر کاره...وقتی که میاد خستس...نمیتونم بش بگم توکارا کمکم کنه
هرمیون لیوان آبمیوشو زمین گذاشت و گفت:عوضش رون هروقت میاد خونه اول از همه میره آشپزخونه وظرفا رو میشوره بعد میره بچه رو میبره حموم...توی خونه فقط واسه من غذا درست کردن میمونه که اونم واسه من کاری نداره..رز هم که دردسری نداره...هروقتم که حوصلشو ندرام میرم میزارمش خونه مادربزرگش...مامنتو میگم جینی....اون خیلی رز و دوست داره....چون همیشه پسر داشته و تنها دخترش ام تو بودی کلا علاقه بیشتری به دخترا داره...فکر نکنم انقدری جیمز و آلبوسو دوس داشته باشه
جینی که با شدت هوا رو از بینیش بیرون میداد با عصبانیت گفت:چرا اتفاقا مامان همیشه به من لطف داره و تو نگهداریه بچه ها به من کمک میکنه...هر روزم که بهم سر میزنه
هرمیون ناباورانه به او نگاه کرد و گفت:جدا؟
سپس نگاهی سر شار از تمسخر به جینی انداخت .در همان لحظه گوشی موبایلش زنگ زد.اون گوشی رو برداشت و گفت:بیقف..بثقبی...اساندتا؟منواهو؟نهباتکدا..فعیسمق یهثق لنقمخ یثق
جینی در تمام این مدت داشت به این موضوع فکر میکیرد که این چه زبانیه که هرمیون داره باش صحبت میکنه
وقتی که تلفن هرمیون پایان یافت گفت: ماتاندا بود...دوستمه...مال برزیل....توی سفر قبلیی که با رون به برزیل رفتیم باش آشنا شدم و رون بم قول داد به محض اینکه به اینگلیس برگشتیم منو بزاره کلاس زبان پورتاگوس که بتونم با دوستم با زبان خودش صحبت کنم...خیلی دختر گلیه...ببینم جینی تو از وقتی ازدواج کردی اصلا تلاشی کردی که یه کار یاد بگیری؟
_آره آشپزی
هرمیون قه قه ای زد و گفت:بس کن بابا....برو یه چیز یاد بگیر که بتونی توی جامعه یه حرفی واسه گفتن داشته باشی.....آشپزی؟!!!...وای خدای من
دیگه جینی با تمام وجود تمایل داشت که هرمیونو از مسیر مسابقات حذف کنه پس با حرص گقت:هرمیون تا حالا یه بار تو عمرت شده به این فکر کنی که به موهات گلد بزنی؟
_منظور؟
جینی خندید و گفت:واضحه...موهات خیلی خیلی افتضاحه....انقدر فره که گاهی فکر میکنم امکان داره کلاغ توش لونه بسازه
فلور از خنده ترکید و به جاری عزیزش با چنان تمسخری نگاه کرد که من یکی اگه جای هرمیون بودم فرار میکردم
ولی هرمیون بدون کوچکترین ناراحتیی گفت:اتفاقا اگر دقت کرده باشی الان فر مده
_آره آره حق با توئه...الان توی پایین شهرای لندن همهه دخترا این مدلی درس میکنن(دیگه یه ذره زیادی با وقاحت صحبت کرد)
هرمیون گفت:بله؟
جینی شانه هایش را بالا انداخت و به فلور گفت:فلور قبول داری که معمولا آدمی باید را به را به دیگران گیر بده که خودش عاری از اشکال باشه؟نه کلکسیون اشکال؟
فلور گفت:آره کاملا بات موافقم
هرمیون گقت:جینی رنگ مواتو عوض کن
_واسه چی؟
_اخه قرمزش بدجوره....هویجی!!!!وای
_عزیزم نیازی به تغییر رنگ نیست چون همینجوری بودم که هری عاشقم شد...اونی که باید میپسندید پسندید میدونی که چی میگم....همون هری پاتر معروف
هرمیون با تمسخر گفت:اون موقع یه چیزی خورده بود تو سرش...چون الان میبینی که....فکر کنم به خاطر بچه ها فقط داره بات زندگی میکنه...از روی اجبار....دعوای دو دقیقه پیشت همه چیزو مشخص میکنه
در همان لحظه هری شتابان به سمت انها امد و با خستگی روی زمین نشست و با مهربانی به جینی نگاه کرد گفت:الهی من قربونت برم که دو دقیقه طاقت دوریتو ندارم...اگه بگم ببخشید راضی میشی؟(اه اه اه..این هری همیشه منزجر کننده بوده و هس)
جینی هم با کمال رضایت گفت:آره عزیزم چرا نبخشمت ولی تکرار نشه
_چشم
هرمیون که چشماش اندازه آناناس شده بود با عصبانیت به ان دو نگاه میکرد و هیچ نمی گفت
در همون لحظه رون نیز به سمتش امد و گفت:هوی مگه نمیبینی خستم....برو کنار میخوام بشینم
هرمیون گفت:این چه طرز حرف زدنه؟بیشعور
_بیشعور آب و اجدادته
_چیییییییییییییییییی؟
خلاصه طبق معمول دعوا و جنگ و بکش بکش...منتها این دفعه یه فرقی داره...قبلا همه چیز به خوبی و خوشی و حل میشد ولی این دفعه......این دفعهههههه......این دفعه حل نشد اگه گفتی چرا؟...پاسخ در خط پایینیه
جان باختگان:
1_هرمیون گرنجر
2_چارلی ویزلی
3_آرتور ویزلی
مجروح شدگان:
1_رون ویزلی(مشکوک به ضربه مغزی و فعلا در کما شاید اونم دو سه روز دیگه به لیست بالایی اضافه بشه)
2_جینی ویزلی(آسیب چندانی ندیده)
3_مالی ویزلی(سخت آسیب دیده به خاطر خالی کردن عقده های درونی عروسها که در تمام این مدت به دنبال یه فرصت مناسب بودند)
چی؟توی داستان رولینگ هرمیون نمرد؟چی؟رولینگو ولش کن...اون واسه خودش هرمیون و زنده گذاشت...الکی نوشته بود بابا...اصلش این بود که هرمیون میمیره و اولین و اخرین بچه رون هم همون رز بود...هوگو اصلا وجود نداشت که...رولینگ الکی نوشته بود......اخرشم رون سر بچه یه نامادری میاره که ادامه داستان رو در اپ بعدی مینویسم...اینم از سیزده به در خانواده ویزلی و خانواده پاتر که اینجوری تبدیل به عزا شد
حالا میریم تو کار نکته اخلافی:زیاد با روان زن داداشت ور نرو_زیاد با روان خواهر شوهرت ور نرو_زیاد به رون به عنوان تکیه گاه امیدوار نباش_زیاد زبون درازی نکن که اخر عاقبتش مرگه
کلمنس پوئسی، بازیگر نقش فلور دلاکور در فیلم جام آتش اعلام کرد که تحت تاثیر شخصیت دنیل قرار گرفته .اون گفت:
“خیلی خوب با هم کار کردیم. بیشتر صحنه های من با دنیل بود ومن خودم خیلی تحت تاثیر شخصیتش قرار گرفتم. فکر میکنم داره حرفه ی زیبایی رو ادامه میده و با همه چیز میتونه به عالی ترین نحو کنار بیاد. قدم های محکمی برداشته و چشم هاش هراتفاقاتی که در دنیا میافته رو نادیده نمیگیره و در هنر هم همین طور هست. خیلی با ارزش هست، چون میتونست جای خیلی متفاوتی نسبت به مکانی که الان هست باشه.(شما بیجا میکنی راجع به دنیل نظر میدی...بار آخرت باشه)
خبر دوم
بار دیگر، کتاب های هری پاتر، اثر جی.کی.رولینگ در بالاترین لیست های رای گیری و نظرسنجی قرار گرفت و این بار هم مثل دفعات گذشته در مراسم جوایز انتخاب کودک نیک (Nick Kids’ Choice Awards) که شب گذشته برگزار شد، برنده شد. باریکلا رولینگ.
خبر سوم(صبا بیا بخون و حال کن که انقدر روپرت با حجب و حیاست)
روپرت گرينت، بازيگر نقش رون ويزلي در فيلمهاي هري پاتر، اقرار كرد كه فعلا قصد ندارد در يك نمايش يا فيلم بدون لباس ظاهر شود. روپرت گرينت چند وقت پیش در يك برنامه تلويزيوني حضور يافته بود. در بخشي از اين برنامه از روپرت سؤال ميشود كه اونم حاضره مثل دنیل رادکلیف در نقشي بدون لباس ظاهر شود؟
او در جواب گفت: نه. نه، فكر نميكنم اين كارو بكنم، نه. خب، شايد در آينده، اما در حال حاضر به هيچ وجه. اين قدم بزرگيه.
اين در حاليه كه دنيل رادكليف (هري پاتر) سال قبل در نمايش “اكوس” در West End لندن، بدون لباس ظاهر شده بود و قرار است امسال نيز اين نمايش را در نیویورک تكرار كنند.
در اين رابطه، پيش از اين اما واتسون گفته بود: اگر به داستان اعتقاد داشته باشم، این کارو میکنم اما بدون دليل هيچ وقت اینطور منو نمیبینید.(نه ترخدا مرده ی اینیم که تو رو اینطوری ببینیم)حالا یه چندتا عکس:
خب عکس هری پاتری جدید مدت زیادیه که نیست...هرچی اومده بود براتون گذاشتم واسه همین این دفعه بیشتر از بازیگرای دیگه میزارم
یه عکس از عشق من ناتالی کلی(Natalie Kelley) ببینید
ماساری جونو عشقه
متیو مک فادین که حرفی توش نیست...جذبه از قیافش جاریه
ااااااااااااا....اورلاندوووووووو.....معلومه دیگه اورلاندو بلوم عزیز که نیاز به معرفی نداره....فیلم kingdom of heaven رو دیدین؟حتما ببینید که اورلاندو توش انتهای بازیه
ریحانا رو هم که حتما میشناسی ...چپ بش نگا کنی میزنم فکتو میارم پایین که به جای کلیه ازش استفاده کنیا....
خانوم جولی و آقای پیتم که نیاز به معرفی ندارن...کلا من ارادت خاصی نسبت به این خانواده دارم....اونجوری نگا نکن که غیرت دارم
تنها عکس بدست امده از فیلم شاهزاده دورگه
یه دو سه نفر دیگم بودن که به خاطر مسائل امنیتی از گذاشتن عکسشون معذورم....شرمنده....چی؟عکسشونو بزارم؟منم که بیغیرتم دیگه....!!!!!!!!حرفشم نزن...همینم مونده عکس این سه عزیز روبزارم جلوی چشم هر نامحرمی
بسی لذت بردی...حالا برو بمیر تا اپ بعدی






