سلام حالتون چطوره؟احوالون چطوره؟خب معلومه دیگه امتحانا ذداره شروع میشه و شکا همه ناراحتید
حالا میریم سراغ مطلب جدید
خاطره ای از ولدمرت
امروز روزیه که میخوام داستانی رو از تحصیلم توی هاگوارتز بگم
اون روز قرار بود با البرت پور رستم و جواد هاپگیتز و اصغر راد کلیف و کورنولیوس پایداری و..... بریم هاگزمید...همه خوشحال بودیم خیلی اردوی باحالی می شد فیلچ پشت فرمون اتوبوس نشسته بود و خانم نوریس براش دنده رو عوض می کرد...مک گونگال روی صندلی پشت راننده نشسته بود و گه گداری بر می گشت و به صندلیای عقب و همه بچه ها چشم غره می رفت...جواد هاپکینز (که بش می گفتم جواد سیاه)نشسته بود کنار منو مدام از اهداف بلندش برامون تعریف میکرد مثلا می گفت من اخرشم یه روز جای دامبلدور و می گیرمو مدیر هاگوارتز میشم یا اینکه می گفت زمانی که جاروی اذرخش بیاد من حتما یکیشو میخرمو میرم یکی از اعضای تیم کوییدیچ ملی بلغارستان میشم اخه می دونی همین الانم خیلی دارن بهم پیشنهاد میدن فقط خودم راضی نمیشم که برم
البرت پور رستمم زد تو سرشو گفت:تو خیر سرت به عضویت تیم کوییدیچ اسلایترین در بیا بعد اگه قبولت کردن اون وقت ما می تونیم به خوابات امیدوار بشیم
بعدش برگشت به من نگا کردو گفت:تو تعریف کن ریدل...می خوای تو اینده چی کار کنی؟
منم اه عمیقی کشیدمو گفتم :خب...راستش من ....من دوست دارم که بزرگترین و قدرتمندترین جادوگر دنیا بشم
با گفتن این حرف صدا خنده بچه ها اتوبوس را ترکاند...همه از ته دل و با تمسخر می خندیدند و شیشکی می بستن....بعد اصغر راد کلیف زد پشت گردنمو گفت:میدونی چیه ریدل؟به نظر من تو یه ذره زیادی بلند پروازی...اخه حتی یه نقطه از کلمه قدرتمند هم به تو نمی خوره چه برسه خود کلمش...تو و قدرتمند شدن!؟
و بعد همه دوباره خندیدند...کورنلیوس پایداری به دفاع از من گفت: حالا اگه نشد اسممو عوض می کنم
اصغر با تمسخر گفت مثلا چی میزاری؟کورنلوسی متزلزل؟
با گفتن این حرف همه افراد گروه چنان می خندیدند که کم مانده بود بیهوش شوند.
منم که خیلی ناراحت شده بودم با عصبانیت گفتم:نزار یه چیزی بت بگم راد کلیف
راد کلیف ترسی ساختگی در چهره اش ایجاد کرد و گفت:ن....ن...ن...نگو...چ چ چار ستون ب...ب...بدنم می لرزه.,
بعد هم گفت:ریدل تو اول یاد بگیر بری حموم بعد زر زر کن
منم چوب دستیمو در اوردم که طلسمش کنم ولی کورنلیوس جلومو گرفت و یواش بهم گفت:با اون در نیفت پشیمون میشی
اصغر و اکیپش رفتن ته اتوبوس نشستن و شروع کردن به زدن و رقصیدن.
_ بلا ای بلا دختر مردم بلا ای بلا بوی گل گندم بلا اون قد رعنات پر از ناز و کرشمس .....
از طرفی دو دختری که ردیف بغلیمون نشسته بودن یه بند حرف میزدن
_ دیشب نمیدونی چی شد...داشتم با یه پسره چت می کردم اسمش راجر بود توی دورمشترانگ درس می خوند انقدر خوش تیپ.....
منم نفس عمیقی کشیدمو و از پنجره به بیرون نگاه کردم تا اینکه یه دفعه احساس کردم ضربه سهمگینی به سرم خورد . کم مانده بود بیهوش شوم به سختی مقاومت کردمو به پشت سرم نگاه کردم و دیدم اصغر با اکیپش ایستادن و به من نگا می کنن و چوب دستی البرت پور رستم توی دستش به حالت اماده باش بود خیلی زود فهمیدم که قضیه چیه و چرا سرم انقدر درد گرفت به خاطر این بود که البرت منو طلسم کرده بود. منم بدون توجه به هشدارهای کورنلیوس و جیغ و داد دخترها چوبمو در اوردم و ناخود اگاه فریاد زدم :کروشیو
البرت روی زمین افتاده بود و مدام جیغ می زد دستانش دورش پیچ می خورد و سیاهی چشمانش از بین رفته بود از حالت چهره اش و داد و فریاد هایش به دردی که می کشید می شد پی برد. همه با چهره هایی وحشت زده و متعجب به من نگریسته بودند و پلک نمیزدند ولی من.....
لذت شدیدی درونم ایجاد شده بود صدای فریاد البرت برایم گوش نواز بود.حسی درونم جان گرفته بود.حسی تازه.حسی که از ازار دیگران لذت می برد.حسی که تمایل به کشتن داشت.حسی که مرا به سوی پلیدی می کشانید تا اینکه....
_ ریدل...چطور...چطور...چطور تونستی که این کارو بکنی؟من که باورم نمیشه....تو...تو...
پروفسور مک گونگال که گویی می کوشید کلمه ای مناسب برای این عمل من پیدا کند دراخر به سکوت قناعت کرد و با خشمی غیر قابل توصیف به من نگریست.گویی باور انچه که دقایقی پیش دیده بود برایش دشوار بود.
راستش برای خود من هم قابل باور نبود.انجام طلسم شکنجه گر جدا از اینکه ممنوع و کاملا غیر مجاز بود نیاز به قدرتی فوق العاده زیاد و تمرکز ذهنیی قوی داشت.این طلسی بود که حتی بسیاری جادوگران بزرگ هم از انجامش عاجز بودند اما من ان را به طور کامل انجام دادم و.....
این خاطره از دفتر ولدمرتو برای این گفتم که اخرش نتیجه اخلاقی بگیریم:
1_ دوستانتونو دست کم نگیرید چون شاید همون بچه ای که یه روز باش فوتبال بازی می کردین یه دفعه بشه بزرگترین جادوگر دنیا
2_ کودکان یا دوستان خود را سرزنش نکنید و توانایی هایشان را خرده نگیرید زیرا این عامل باعث ایجاد نوعی حس خود کم بینی شده و ان فرد تمایل شدیدی دارد تا خود را نشان دهد و برای نشان دادن خود دست به هر کاری میزند حتی قتل ...مانند نمونه بالا
3_کودکان یا دوستان خود را سرزنش نکنید و تواناییهایشان را خرده نگیرید زیرا باعث ایجاد عقده های درونی در وی شده و او تمایل شدیدی دارد تا خود را به دیگران ثابت کند و در اینده برای این کار سرنوشتی ناراحت کننده در انتظارش است مانند ولدمرت که عقده ای شده بود
4_هیچ وقت توی سر بچه نزنید چون سلولهای خاکستری مغزش از بین رفته و نوعی اختلال روانی در وی ایجاد می شود که با عث گرایش او به اعمال خشونت بار شده و او به فردی خودخواه تبدیل می شود
4_روی بچه ها اسم نگذارید(نمونه هایی همانند:جواد سیاه) زیرا این کار باعث ایجاد نوعی پررویی در فرد شده......نه ببخشید دو خط جابه جاخوندم....یعنی منظورم این بود که دوستان خود را دست کم نگیرید زیرا.....................................................................................................
بینندگان عزیز به دلیل بارش شدید باران و تگرگ ارتباط ما با واحد خبر قطع شده بنابر این با شما خدافظی کرده و شما را به خدای بزرگ می سپاریم..شب خوش و خدا نگهدار
حالا خبر:
وب سایت IMDb (معتبرترین وب سایت سینمایی دنیا) در بخش مربوط به هری پاتر و محفل ققنوس خود، مدت زمان آن را 142 دقیقه یعنی 2 ساعت و 22 دقیقه اعلام کرده است. لطفا توجه داشته باشید که این خبر هنوز تایید نشده است و بهتر است بصورت شایعه به آن نگاه کنید.
دلیل اکران زود هنگام فیلم هری پاتر و محفل ققنوس در کشور بریتانیا که از روز 22 تیر به 21 تیر تغییر پیدا کرد، مشخص شده است. جواب آن این است که چون این فیلم از مجموعه فیلم هایی است که روی فروش و سودآوری آن اطمینان خاطر وجود دارد، معمولا این روال در کشور بریتانیا هست که این فیلم ها که به آن "tentpole films" گفته می شود، برای فروش بیشتر یک روز زودتر از معمول اکران می شوند.
با تشکر از وارنر براز برای اطلاعاتی که در اختیار ما گذاشت.
مرکز تحقیقاتی ادبیات کودکان در دانشگاه وسستر انگلستان منتشر کرد: کتاب هایی چون "هری پاتر" کودکان چاق را دچار عدم اعتماد بنفس و افسردگی می نماید.
به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از سایت اطلاع رسانی ایندیا نیوز، براساس این تحقیقات که اخیرا منتشر شده است، از آنجایی که در کتاب های کودکان از جمله "هری پاتر"، شخصیت های چاق به عنوان افرادی گمنام و حتی دون و پست به تصویر کشیده می شوند، کودکانی که دچار اضافه وزن هستند با خواندن چنین کتاب هایی دچار کاهش عزت و اعتماد به نفس می شوند که به مرور اثرات روحی بسیار مخربی را برای آنها به دنبال خواهد داشت.
"جوآن وب"، یکی از اساتید دانشگاه ورسستر انگلستان که هم اکنون در مرکز تحقیقاتی ادبیات کودکان نیز مشغول به کار است، گفت: در بسیاری از داستان های مشهور کودکان از "هری پاتر" گرفته تا "بیلی بانتز"، کودکان و نوجوانان چاق به عنوان افرادی حسود و بسیار تنفربرانگیز به تصویر کشیده شده اند و این مسئله به هیچ وجه درست نیست، نویسندگان باید در روشی که مردم چاق را توصیف می کنند کمی بیشتر تعادل پیشه نمایند.
وی افزود: ادبیات کودکان مقوله بسیار ظریف و حساسی است که نباید در آن گروهی خاص از افراد منزوی نمایند.