آرین بازمیگردد...ها ها ها ها....چند روز نبودم گقتم بیام بترکونم دوباره برم....البته چند روز که چه عرض کنم بهتره بگم چند ماه...اره دیگه تفریبا 3 ماهه...خاک بر سرم چقدر من ضایعم وبلاگ بدبختو همینطور به امون خدا ول کرده بودم رفته بودم....الهی بگردم...این طرفداران توی این مدت چه کردن....خب عوضش هر وقت میام با دست پر میام امروزم با کلی خبر و عکس و داستانواین برنامه ها اومدم..امتحانا که ما رو کشته بود واسه همین حسابی مشغول بودم....حالا تا بیست و هفتم این داستان ادامه دارد....جاتون خالی چهارشنبه بردنمون اردو اونم چه اردویی....زیر  بارون مارو ورداشتن میبرن پیاده روی توی پارک.....وبا گرفته ها نمیگن این بچه ها سسرما میخورن میوفتن شب امتحانا میمیرن...بعدشم   که یه غذای تابلویی دادن...در حد بوندسلیگا خوشمزه بود....فرداش همه بچه ها عطسه کنان اومدن مدرسه....خیلی ضایع بود...خلاصه که توی این چندروز همچین به مام خوش نگذشت جز سرماخوردن و امتحان  و این بدبخت بازیا کار دیگه ای نداشتیم....راستی صبا دیشب یادم رفت پای تلفن بت بگم...اوووووی پا میشی با  خانم (د)ملقب به مک گونگال میری به رستوران مربوطه؟حالا من نمیخوام اسم ببرم یه وقت تبلیغ میشه ولی  خودت میدونی کدوم رستورانو میگم دیگه؟!!!!!بیشعور با دشمن مشمن میپری...خجالت نمیکشی؟!!!!!نه اخه با اون پا شدی رفتی؟چه فکری با خودت کردی؟بیشعور....تو خیر سرت رون ویزلی خودمون بودی اون وقت با دشمن من میپریییییی؟!!!!!! آآآآآآآا....بقیشون اشکال نداشتن ولی مک گونگال !!!!!برو دیگه بات کاری ندارم.

حالا قسمت ویژه...داستان......اسم داستانم اینه:

ولدمرتو برو تو کارش

ولدمرت در حالی که با عصبانیت در مقابل مرگخوارانش قدم میزد سری از روی تاسف تکان میداد و مدام زیر لب میگفت:میکشمش...خودم میکشمش...فقط بزار بگیرمش...خودم میکشمش

لوسیوس ملفوی با صدایی لرزان گفت:سرورم آروم باشید

ولدمرت با خشم سرش را به سوی او برگرداند و گفت:چه جوری آروم باشم؟12 کیلو پرید...12 کیلو هرویینی که آورده بودم پرید

گری بک(نیو اینجا ایهام داره)پپرسید:کسی نتونست هرویینا رو برگردونه؟

_نه نه هیچ کس....بلاتریکسو لب مرز با 12 کیلو هرویین گرفتن و یه سره بردنش زندون....کلی هزینه کرده بودم....حیف اون همه پول...حیف....

ملفوی گفت:سرورم حالا چه کار میخواید بکنید؟نقشتونو تغییر میدید؟

ولدمرت سرش را تکان داد  گفت:دو راهیه بدیه لوسیوس...من فصد داشتم اول از همه هری پاتر و معتاد کنم بعد هم دانش اموزای هاگوارتزو تا همشون برای تامین مواد به من نیازمند بشن ولی الان نمیدونم چه کار کنم....هری پاتر هرچه زودتر باید معتاد بشه...وگرنه توی کاراش خوب پیش میره و نقشه های منو خراب میکنه

دالاهوف گفت:سرورم شاید بتونم کمکتون بکنم.یه رفیقی دارم که پاتوفش هاگزهده...همیشم با خودش یه مقداری مواد داره...میتونم یه کم ازش بگیرما

ولدمرت با خشم به دالاهوف چشم غره ای رفت و گقت:من حرف از 12 کیلو میزنم و تو حرف از یه مقداری...اول فکر کن دالاهوف

_خب فقط برای اینکه اول هری پاترو معتاد کنیم

لوسیوس ملفوی مداخله کردو و گفت:فکر بدی نیست سرورم...فعلا پاترو معتاد کنیم تا نتونه توی کاراش پیش بره بعد میریم سراغ دانش آموزای هاگوارتز

ولدمرت فکر کرد...اگر ابتدا پاترو را معتاد میکرد نیمی از نفشه اش پیش میرفت پس سرش را بالا آورد و به دالاهوف گفت:بسیار خب...برو مواد بگیر و بعد به زور پاترو معتاد کن

دالاهوف هم سرش را به نشانه تعظیم پایین آورد و سپس ناپدید شد.

هوا تاریک بود و تنها نوری که از دور سوسو میزد متعلق به کافه همیشه باز هاگزهد بود...دالاهوف شنلش را دور خود پیچید و به سرعت به سمت کافه قدم برداشت.با باز کردن در صدای غژ غژی  به گوش  رسید و سپس او وارد محیط گرم  ولی کثیف و دلگیر کافه شد.پیرمردی که پشت پیشفون ایستاده بود با نفرتی وصف ناشدنی به تازه وارد خیره شد و سپس مشغول پاک کردن شیشه های نوشیدنی شد.دالاهوف که گویی میدانست باید یکسره به سوی کدام میز برود به طرف غربی کافه مسیرش را کج کرد و سر میزی نشست که مردی خمیده ولی هوشیار پشت ان نشسته بود.او با دیدن دالاهوف لبخندی زد و گفت:چه بی مفدمه

_آره مایک...عجله دارم و نمیتونم بشینم اینجا و به درد دلات گوش کنم....لرد سیاه منتظرمه...یکم مواد میخواستم داری؟

مرد قاه قاه خندید گفت:نمیدونستم که لرد سیاهم معتاده

دالاهوف چشم غره ای به او رفت و گفت:واسه اون نمیخوام

_نگو که تو معتاد شدی...تو همیشه منو نصیحت میکردی که از این خط بیام بیرون

_الانشم نصیحت میکنم ولی واسه خودم نمیخوام

_پس موضوع چیه؟

_هری پاتر

مرد که گویی تا به حال نام هری پاتر را نشنیده بود با لحنی بی تفاوت گفت:حالا چی میخوای؟

_یکم هرویین

_پولشو رد کن بیاد

دالاهوف هم چند گالیون روی میز پرتاب کرد و پس از گرفتن بسته به سرعت از انجا خارج شد.تنها کاری که باید  میکرد این بود که به نحوی پاتر را معتاد کند.

++++

_هری بیا یه پیرزن دم دره که میگه با تو کار داره

_کیه؟

_نمیدونم

_جینی مگه نگفتم  غریبه با من کار داشت درو باز نکن

_ ببخشید

هری از پله ها پایین رفت و  در را باز کرد.پیرزنی نحیف را دید که در مفابلش ایستاده و با مهربانی به او نگاه میکند.پیرزن گفت:هری پاتر...تمام عمرم آرزو داشتم که قبل از مرگم تو رو ببینم...حالا که تونستم خیلی خوشحالم...من این معجونو برای تو درست کردم....بیا بخور....این معجون به تو جوانی و شادابی میبخشه و به زندگیت شادی و نشاط

هری خر روانیم بدون هیچ سوالی از معجون خورد بعد بیهوش شد

++++

_آفرین دالاهوف...کارتو خوب انجام دادی...فکر میکردم پاتر باهوش تر از این حرفا باشه

_نه معتاد کردنشو به اینجا آوردنش کاری نداشت

_حالا به دست و پا افتادن هری پاترو هم میبینیم...

او با پایش لگدی به  هری زد و باعث شد او از خواب بپرد...هری در حالی که بیحال روی زمین افتاده بود گفت:ترخدا یه ژره مواد به من  بدین من دارم میمیرم

_هاهاهاها پاتر بالاخره تو چنگم افتادی

_ترخدا لرد شیاه یه ژره مواد بم بده...من پیر و رنجورم

_نه پاتر تو باید زجر بکشی تا یه ذره مواد گیرت بیاد...هاهاهاها

خلاصه هری معتاد شد و مجبور شد واسه مواد گرفتن از صبح تا شب برای ولدمرت کار کنه تا یه ذره مواد گیرش بیاد.شبا هم با برو بچه های مرگخوار میشستن دور منقل و تا صبح مواد میکشیدن.یه شب...

_بیا پاتر بشین پیش خودمون

_آره غریبی نکن مام مشل خودت معتادیم..هه هه هه هه

هری هم که لاغر و نحیف شده بود رفت کنار چندتا از مرگخوارا نشست .

_ببینم پاتر تو بچه ام داری؟

هری چینی به پیشونیش انداخت و گفت:آره..شه تا

_اشمشون چیه؟

_جیمژ و آلبوش شوروش و لی لی

_به به ، به به

_دلم براشون تنگه

_اشکال نداره منم یه دختر داشتم ولی مرد

_ پشر منم الان توی ژندونه

_دزده؟

_ ها هاهاها...نه بابا اونم مشل باباش معتااااده

_هه هه هه هه

در همون لحظه صدای آژیر پلیس اومد یکی از معتادین گفت:اوه بچه ها مامورا ریختن...فرااااار

ولی دیگه دیر شده بود..مامورا ریختن و همشونو گرفتن و بردن زندان.جینی که  چند روز بود از هری خبر نداشت با دیدن شوهرش در زندان عصبانی شده بود و به گریه افتاد و وفتی اومد ملافاتش گفت:چرا؟چرا معتاد شدی؟

_رفیق ناباب..دوست بد

_مرتیکه ازگل رفیق تو که داداشه من بود...اون که معتاد نیست

_بد خواه مد خواه داشتم

_تو غلط کردی .مهرمو که گذاشتم به اجرا میفهمی...

_با با نترس نمیزارم مامان طلاق بگیره...ولی انصافا بابا از تو انتظار نداشتم...توام!!!

_آلبوس سوروس و نیاوردین؟لی لی رو چی؟

_نه ما بابایی مثل تو رو نمیخوایم

بعد خلاصه جینی و جسیمز با هم رفتن خونه و جینیم مهرشو گذاشت به اجرا هری بدبختم از توی زندان مجبور بود مهر اونو بده....سه سالم براش حبس بریدن....مهر جینیم دو هزار تا سکه بود تا همش تموم شد هریم مرد.

نتیجه گیریه اخلاقی:1_به هرکسی اعتماد نکنید و از دست هرکسی چیزی نگیرید بخورید

2_در موافع بدبختی به جای اینکه شوهرتو ول کنی و مهریه بگری بش کمک کن که ترک کنه(خاک بر سر بدبختت کنن)

3_با بابات درست صحبت کن.بیشعور تلاش های بی دریغ اون باعث  شده که مثل منار بری بالا

4_هیچی دیگه این یکی سر کاری بود دیگه

اگه این نتیجه گیریای من نبود که شما نمیتونستید توی این دنیا زندگی کنید که...من نحوه زندگی یک فرد موفق در جامعه رو براتون مینویسم که لذت ببرید

 

حالا کلی عکس

 

دنیل و اما و روپرت..اما جون موش نخورتت

اما...ای مظهر زیبایی....ای مظهر کک و مک....ای فوتوژنیک...ای که دنیا چهره ای اکشن تر از تو بر خود ندید...و دیگر هیچ

دنیل...ای مظهر زیبایی...ای زیباترین...ای  چشم قشنگ....ای ....کلمات برای توصیف تو ناتوانند ....و دیگر هیچ

هری....تریپت منو کشته

دنیل...بابا استیل...بابا چهره...بابا زیبا...بابا  پرفکت

روپرت....خدایی ته نمکه....وقتی عکساشو میبینم شاد میشم

حالا خبر...فقط شرمنده چون وقت ندارم نمیتونم خبرا رو خودم ترجمه کنم...باید از دیوانه ساز براتون خبر بزارم

خبر اول

 

بنا به گزارش آژانس بازیگری بانی رایت، هنرپیشه دختر نقش جینی ویزلی، گفته شد که بخش های متعلق به او در شاهزاده دورگه تمام شده است. به علاوه این سایت اشاره کرد که جسی کیو (لاوندر براون) هنوز مشغول ضبط صحنه های مربوط به خود در ششمین فیلم هری پاتر است.(خدا رو شکر...بره گمشه دختره احمق سبک سره میخائیل....هرچی از دنیل دور تر باشه بهتره)

 

خبر دوم

خانم جی.کی.رولینگ، نویسنده مجموعه محبوب هری پاتر، در اولین جشنواره کتاب کودک در نیویورک سیتی، مفختر به دریافت جایزه بهترین نویسنده سال شد. تا پایان مهلت رای دهی (روز 4 می)، تعداد 55،000 رای برای این  جشنواره ثبت شد در توضیح رسالت این جشنواره این طور گفته شد:

…برای ارائه ی فرصتی مناسب به نوجوانان جهت خواندن کتاب هایی که برای آنان نوشته شده است و کمک به توسعه فرهنگ کتاب خوانی که باعث تهییج حس مطالعه برای نوجوانان شد. این برنامه بخشی از هفته ی کتاب کودک بود که در کشور برگزار گردید.

خبر خوبا تموم شد...حالا برید بمیرید تا اپ بدی