سلاااامم.....آآآآآآ...امتحانام تموم شد....بالاخره......آآآآآآ....باورم نمیشه....آآآآآ...آزادی.......وااااییی......من این چند وقت انقدر تحت هیجانات روحی قرار گرفتم که حد نداره...فک کن دیشب چه خبری بم رسید....نه واقعا حدس بزن....نه واقعا....اخه یه گرم هم شانس نداریم که....خودمونو اینجا پر پر میکنیم اخرش هم هیچی....فک میکنی دیشب چی شنیدم؟...یکی از دوستای من نیویورک زندگی میکنه....فک کن که دیشب بم چی گقت...گفت رفته بوده همین جشن تونی اواردز و اونجا روی رد کارپت دنیلو دیده.....
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.....خدااا ....اینجا این همه خودمونو قطعه فطعه میکنیم اون وقت اون دوست من اونجا خیلی راحت رفته و اینو دیده......تازه ازش عکسم گرفته....دارم میمیرم.....یکی منو ببره بیمارستان...حالم بده......هی خدا...یه ذره شانس....حالا برای اینکه از این حال و هوا درایید بیایین چندتا عکس ببینید...
چون یه مدت عکسای این مرتیکه دنیل و اما و روپرتو اینا کمه و همه عکساشون قدیمی شدن دو تا عکس از یه عزیز دیگه میزارم...
خودم میام خفت میکنم اگه بیشتر از 1 ثانیه به عکسش نگا کنی....اوی بچه با توام هستما....حتی شما دوست عزیز(نیو توام از قاعده مستثنی نیستی)
چانینگ تاتم
کپ برد پیته
دوتا عکسم از دنیل توی همین جشن تونی اواردز
حالا داستان
فصل 4
مرد در حالی که انها را از یقه لباسشان گرفته بود تا فرار نکنند از اتاق خارج شد و غرولند کنان گفت:که اینطور...دوتا بچه....چطوری تونستید بیایید اینجا؟
فرانک در حالی که تلاش میکرد تمام هوشو حواسش را جمع کند و پاسخ او را بدهد با تته پته گفت:م...م...م..ما ف ف فقط میخواستیم بببینیم....ااااینجا کجاس
مرد صورت وحشتناکش را به صورت او نزدیک کرد وگفت:خب چی دستگیرت شد؟
و فرانک هم با تکان سرش پاسخ او را داد
مرد گفت:سزای عمل بچه های فوضول تنبیه...و چون شما توی کارای بزرگی دخالت کردید تنبیهتون مرگباره.
اگر ذره ای رنگ بر رخسار سارا مانده بود با شنیدن این حرف ان مقدار هم پرید.چشمانش از ترس گرد شده بود و تنها با حیرت به مقابلش خیره شده بود.
او یکسره به سمت درب بزرگ و باشکوهی که فرانک قبل از دستگیر شدنشان ان را دیده بود رفت و زمانی که انجا رسید در خود به خود باز شد .هر سه نفر وارد شدند.سرسرای بزرگی در مقابلشان آشکار گردید که به راستی تحسین برانگیز بود.دور تا دور ان را دیوار هایی مزیین به شیشه های رنگی تشکیل داده و سقف ان نیز با مشعلهای عظیم و با شکوهی اراسته گشته بود.در گوشه و کنار این سر سرا مجسمه هایی از جنس طلا و نقره قرار داشتند و در کنار هر ستون پیکر های زره پوشی ایستاده بود که تشخیص اینکه مجسمه اند یا انسان بسیار مشکل مینمود.
در انتهای این سرسرای بس زیبا تخت بزرگی قرار داشت.مرد غریبه انها را یکسره به سوی تخت برد و سپس تعطیمی برای شخصی که روی ان نشسته بود کرد و گفت:ارباب این دو تا بچه رو توی اتاق شکنجه پیدا کردم...گمون کنم که داشتن فوضولی میکردن
مرد چاقی که روی تخت نشسته بود سیبیل پرپشتش را با دست تاب داد و با دقت خاصی انها را برانداز کرد گویی با اشعه ایکس انها را مورد بازبینی قرر داده.سپس با صدایی نه چندان صاف و بینهایت خراشیده شروع به صحبت کرد:هوووم....پس این دوتا رو توی اتاق شکنجه پیدا کردی....
او در جایش صاف نشست و قیافه شاد و بیخیالش تبدیل به چهره ای جدی و ترسناک شد و به ان دو خیره شد و گفت:اونجا چه کار میکردید؟
فرانک با ترس و وحشت گفت:م م م م اااتفاقی وارد اون اااتاق شششدیم...ممما نمیخواستیم که بریم اونجا.
_پس نمیخواستید...که اینطور....موردی نیست...متاسفم مام نمیخواستیم که اینطور بشه ولی....هیستینگز زود اونا رو بنداز زندان....پهلوی اون یکی دوست کوچولومون
مرد چاق که گویی ارباب انها بود این را با لحن قاطع و محکمی گفت و دوباره در صندلیش فرو رفت .
ان مرد که گویی هیستینگز نام داشت گردن انها را گرفت و به سمت جلو هول داد سپس هر سه از سرسرا خارج شدند و از راه پله ای که در سمت راستشان بود بالا رفتند.شاید بیش از دویست پله بود که انها همچنان بالا و بالاتر میرفتند.تا اینکه پله ها پایان یافتند و از راهروی دیگری سر دراوردند که تعداد مشعلهای ان اندک بود و راهرو بی نهایت تیره و تار.
سایه ی پیکر آن سه که با بازتاب نور مشعلهای کم سو بر روی دیوار های بلند میافتاد منظره ای موحش و رعب انگیر را به وجود اورده بود.انها همچنان پیش رفتند و تنها صدایی که میشنیدند صدای قدمهایشان در راهروی تنگ و تاریک بود.سارا با اضطراب به فرانک نگاه کرد و فرانک هم پاسخ نگاهش را با نگاهی سرزنش امیز داد.اگر او اصرار نمیکرد حال انها در انجا نبودند.حال انها در چنین مخمصه ای گرفتار نمیشدند و مدام ثانیه های باقی مانده عمرشان را نمیشمردند.سر انجام گویا به مکان مورد نظر رسیدند در سمت چپشان دری فولادین قرار داشت که با زنجیر های بیشماری ان راا بسته بودند.هیستینگز دستش را در جیبش فرو برد و دسته کلیدی که کلیدهای بیشماری به ان اویخته شده بود از ان دراورد.سپس مشغول پیدا کردن کلید مور نظرش شد.البته در این میان هم از زندانیانش غافل نشد که مبادا از چنگش فرار کنند.و بالاخره کلید موردنظرش را پیدا کرد و مشغول باز کردن قفل و زنجیرهای در شد. سپس قفل را باز کرد و در را به رویشان گشود.اتاق نیمه تاریکی در مقابلشان ظاهر شد که تنها منبع نورش پنجره کوچک نرده داری بود که گویا ان هم در شب توانایی نور رسانی به انها را نداشت.و در گوشه اتاق گویی شخص دیگری هم کز کرده بود و با باز شدن در سرش را از روی زانوهایش برداشت و به میهمانان جدید نگاه کرد.در تاریکی اتاق چهره اش مشخص نبود.هیستینگز خنده چندش اوری کرد و با صدای زمختش گفت:هی دختر...برات هم صحبت اوردم...دیگه تنها نیستی...
سپس ان دو را به داخل اتاق پرتاب کرد و در را پشت سرشان کوبید و مشغول غفل کردنش شد.به محض بسته شدن در پشت سرشان نقطه نورانی کم سویی از امید هم که در ته قلب فرانک باقی مانده بود خاموش گردید و از بین رفت .او و سارا با کوله باری از امیدهای از دست رفته به سمتی رفتند و روی زمین سرد زندان کز کردند.دختری که گویی هم سلولشان بود شروع به صحبت کرد:سلام...شمام قراره اینجا بمونید؟
سارا پاسخ داد:فکر میکنم....
دختر از جایش برخاست و به سمت انها رفت و مقابلشان نشست.در اندک نوری که فضای اتاق را روشن کرده بود چهره اش بینهایت اشنا به نظر میرسید.فرانک در چهره دختر دقیق شد ولی چیزی به یاد نیاورد.دختر با انها دست داد و گفت:اسم من مارگارت...اسم شما؟
_سارا
_فرانک
فرانک در ان تاریکی متوجه شد که چشمان دختر گرد شد و پرسید:ببخشید شما چند سالتونه؟
_13
و میتونم فامیلیتونو بپرسم؟
_آستن
_هنکس
دختر فریادی از سر شادی کشید و گفت:منو یادتون نمیاد؟ماگارت....مارگارت مدوکس...
از میان تمام اتفاقاتی که در ان مدت برایشان افتاده بود این دیگر واقعا غیر قابل باور بود.فرانک با تعجب پرسید:امکان نداره....مارگارت پارسال مرد
_نه من نمردم...من فقط گم شدم.
سارا گفت:ولی پارسال هر چی دنبال تو گشتن پیدات نکردن و به این نتیجه رسیدن که احتمال زیاد کشته شدی....
مارگارت نفس عمیقی کشید و گفت:نه در وافع من 1 ساله که اینجا زندانیم.
سارا که شوکه شده بود و تحت تاثیر بسیار قرار گرفته بود مارگارت را در اغوش گرفت و گفت:باورم نمیشه...یعنی واقعا ...وقعا تو نمیردی؟!!....من چقدر احمقم خب معلومه که نمردی....
درست سال گذشته در همین زمان بود که عده ای از دانش اموزان مدرسه برای گذراندن تعطیلات اخر هفته به تپه ورنال امده بودند و فردای ان روز وقتی فرانک و سارا به مدرسه رفتند با چهره حیرت زده ، غمگین و گریان دوستان مارگارت مواجه شدند که گفتند دیشب مارگارت گم شده.این صحنه ها در همان لحظه در ذهن فرانک جان گرفت .او گفت:یعنی اون موقع که با دوستات اومده بودید اینجا تو اینجا گم شدی؟
راستش من رفته بودم که توی یکی از دشتهای این اطراف قدم بزنم که راهمو گم کردمو ااز این غار سر در اوردم و یک نفر از ساکنیم اینجا منو دید وبه اینجا اورد و زندانی کرد.درست یک ساله که اینجام...خیلی سخت بود...خیلی...
سارا با خوشحالی گفت:اگه خانوادت بفهمند که تو زنده ای خیلی خوشحال میشن
ولی مارگارت پاسخ داد:اره ولی اگه بفهمن
و این جمله گرفتاریشان در این زندان را به انها گوشزد کرد.
لحظه ای سکوت برقرار شد و سپس مارگارت دوباره شروع به صحبت کرد :
_شما چی شد که از اینجا در اوردید؟
فرانک همه چیز را برای او شرح داد و مارگارت هم سری از روی تاسف تکان داد و گفت:خیلی بدجور خودتونو گرفتار کردید
_ببین مارگارت تو میدونی که اینا کین؟اصلا واسه چی مارو زندانی کردن؟کارشون چیه؟
_خب نه دقیقا...ولی یه چیزایی دستگیرم شده...بعضی شبا نگهبانای زندان که اینجا قدم میزنن با صدای بلند صحبت میکنن و منم حرفاشونو میشنوم...میدونم که اونا ادمای عادی نیستن..یعنی میدونی...عادین ولی اربابشون یه قدرتای خاصی داره...چه جوری بگم....یعنی کارایی مثل کارای جادوگرا میکنه...مثلا فهمیدم که چشمای یکی از افرادشو با نگاه کردن دراورده
_نه!!
_چرا....فک کنم همینطور باشه....اینا همشون ادمای عادین به جز اربابشون که اینام تحت سلطه اونن.میدونم که ادمای درستی نیستن و اربابشون قصد داره حکومت خودشو علنی کنه.الانم سری توی این غار زندگی میکنن که فعلا کسی راجع بهشون چیزی ندونه و کم کم خودشونو نشون بدن.احتمالا ماروهم برای این اینجا نگه داشتن که به کسی راجع بهشون چیزی نگیم...یا زندانی برای همیشه یا مرگ
صحبتهای مارگارت همه اینگونه نشان میداد که باید از دست یابی به ازادی قطع امید کرد و قید ان رابه کلی زد ولی فرانک گفت:ولی بالاخره که چی؟
او شانه هایش را بالا انداخت و گفت:نمیدونم...شایدم اخرش مارو کشتن
سارا دستنش را جلوی دهانش گرفت و با ترس و وحشت گفت:وای نه
در همان لحظه فرانک از جایش برخاست و شروع به چرخیدن دور اتاق کرد و گفت:باید یه فکری بکنیم...اینطور نمیشه...باید هرجور شده خودمونو ازاد کنیم...
_هیس
این را مارگارت گفت و به سرعت به در زندان نزدیک شد و به اهستگی گفت:یکی داره حرف میزنه
فرانک و سارا هم به سوی در هجوم بردند و هر سه گوشهایشان را به درچسباندند و گوش کردند.
دو نفر در بیرون در در حال صحبت بودند.
_...آره امروزم دو نفر دیگه رو زندانی کردن...شنیدم دوتا بچه بودن....
_حقشونه...بچه های فوضول
_باهاشون چه کار میکنن؟
_هیستینگز میگفت ارباب قصد داره اونا رو توی مسابقه شرکت بده
_چی؟!ولی اونا فقط 12-13 سالشونه....چه طور میتونن توی این مسابقه شرکت کنن؟
_هدف اربابم ان نیست که اونا برنده شن...فقط میخواد یه جوری از شرشون خلاص شه...
ان شخص که این را گفت خنده ای کرد و ادامه داد:ولی به هر حال حتی فکر کردن بهش هم ترحم امیزه...بیچاره این بچه ها....
و سپس سکوت برقرار شد.....
ادامه این داستان در قسمت بعد.....
خب چطور بود؟بد بود؟راس میگی؟این تن بمیره؟خب این چیزی نیست جز نشان دهنده کج سلیقگی تو...خب ببین من یه پیشنهاد برات دارم....تو با اون سلیقت برو بمیر![]()
حالا خبر
خبر اول
چند روز پیش گفتیم که قرار است رولینگ داستان های کوتاهی از هری پاتر بنویسد تا با حضور دنیل رادکلیف، روپرت گرینت و اما واتسون به صورت فیلم های کوتاه در پارک هری پاتر که بعدا تاسیس می شود، به نمایش در بیاید. حالا کمپانی وارنر براز در این زمینه اطلاعیه ای صادر کرده است: “ما به سختی در حال کار بر روی ساختن پارک دنیای جادوگری هری پاتر در استودیوهای یونیورسال اورلاندو هستیم تا محیطی جذاب و دیدنی برای مهمان های خود بسازیم، ولی فعلا آماده صحبت در مورد پیشرفت و توسعه ی آن نیستیم.”
این اطلاعیه تکذیب رسمی این خبر نیست. بسیاری از افراد مطلع در این زمینه اعتقاد دارند که این خبر دروغ نیست و فیلم کوتاه حتما در این پارک وجود خواهد داشت.
خبر دوم
به گزارش همشهری آنلاین: آهوی با یک شاخ در مرکز سرش- مانند جانور افسانهای “تکشاخ”- در یک پناهگاه طبیعی در ایتالیا یافت شده است.
به گزارش آسوشیتدپرس گیلبرتو توزی، مدیر مرکز علوم طبیعی در پراتوی ایتالیا گفت: “تکشاخ همیشه جانوری اسطورهای بوده است.”
به گفته او این آهوی یکساله در مرکز پژوهشی این پارک طبیعی در شهر پراتو در نزدیک فلورانس در اسارت به دنیا آمده است. او معتقد است که این آهو به علت یک نقص ژنتیکی با یک شاخ به دنیا آمده است؛ آهوی دوقلوی این آهوی تکشاخ دارای دوشاخ است.
تکشاخ، یک جانور تکشاخ با قدرتهای شفابخش جادویی، در افسانهها و داستانها در سراسر تاریخ از متون باستان و سدههای میانه تا ماجراهای هری پاتر ظاهر شده است.
توزی که میگوید که برای اولین بار چنین موردی را میبیند، گفت ممکن است افسانه تک شاخ ملهم از چنین ناهنجاریهایی باشد.
به گفته کارشناسان تولد آهوی تکشاخ گرچه بیسابقه نیست، اما پدیده نادری است - و قرار گرفتن این شاخ منفرد در مرکز سر حتی نادرتر است.
فلوویو فراتیچلی، مدیر علمی باغوحش رم در این باره میگوید: “به طور معمول شاخ منفرد در یک طرف سر قرار دارد و نه در مرکز سر.” به گفته فراتیچلی این مورد ممکن است پیچیدهتر باشد. به نظر او ممکن است جای این شاخ در نتیجه ضربهای در ابتدای زندگی حیوان تغییر کرده باشد.
ویکی پدیا فارسی در مورد تکشاخ این طور می گوید:
تکشاخ موجودی افسانهای به شکل اسب با یک شاخ روی سر است. بر پایه افسانهها، تک شاخ ها را نمی توان به آسانی شکار کرد زیرا بسیار چابک هستند … آن ها زنان و دختران را به مردان ترجیح می دهند … البته بعضی گویند که آن ها فقط توسط زنان رام می شوند.
شکلظاهری اسب تک شاخ اسبی سفیدو زیبا با یال های بلند است که در افسانه های اکثر نقاط اروپا از آن یاد شده است. این موجود تخیلی بدنی به شکل اسب و شاخی در بالای سر خود دارد که قالبا به شکل مارپیچ است. تک شاخ ها در ابتدای کره بودنشان طلایی رنگند و پس از آن در سیر بلوغ به رنگ نقره ای در می آیند و بعد از بلوغ کامل سفید رنگ می شوند … آن ها عموماً از اسب های عادی لاغر تر ولی بلند ترند.(عجبا...چند وقت دیگه تسترال و هیپوگریفو ققنوسم پیدا میشه.....دوره زمونه ای شده ها)
خب دوستان اپ این هفته هم به پایان رسید ببخشید اگه یه ذره بهتون توهین شد...من یه ذره رک هستم![]()
دیگه برو وقت ندارم...خدایارو نگهدار همه شما

















