سلاااامم.....آآآآآآ...امتحانام تموم شد....بالاخره......آآآآآآ....باورم نمیشه....آآآآآ...آزادی.......وااااییی......من این چند وقت انقدر تحت هیجانات روحی قرار گرفتم که حد نداره...فک کن دیشب چه خبری بم رسید....نه واقعا حدس بزن....نه واقعا....اخه یه گرم هم شانس نداریم که....خودمونو اینجا پر پر میکنیم اخرش هم هیچی....فک میکنی دیشب چی شنیدم؟...یکی از دوستای من نیویورک زندگی میکنه....فک کن که دیشب بم چی گقت...گفت رفته بوده همین جشن تونی اواردز و اونجا روی رد کارپت دنیلو دیده.....آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.....خدااا ....اینجا این همه خودمونو قطعه فطعه میکنیم اون وقت اون دوست من اونجا خیلی راحت رفته و اینو دیده......تازه ازش عکسم گرفته....دارم میمیرم.....یکی منو ببره بیمارستان...حالم بده......هی خدا...یه ذره شانس....حالا برای اینکه از این حال و هوا درایید بیایین چندتا عکس ببینید...

چون یه مدت عکسای این مرتیکه دنیل و اما و روپرتو اینا کمه و همه عکساشون قدیمی شدن دو تا عکس از یه عزیز دیگه میزارم...

خودم میام خفت میکنم اگه بیشتر از 1 ثانیه به عکسش نگا کنی....اوی بچه با توام هستما....حتی شما دوست عزیز(نیو توام از قاعده مستثنی نیستی)

چانینگ تاتم

کپ برد پیته

دوتا عکسم از دنیل توی همین جشن تونی اواردز

 

 

 

حالا داستان

فصل 4

 

مرد در حالی که انها را از یقه لباسشان گرفته بود تا فرار نکنند از اتاق خارج شد و غرولند کنان گفت:که اینطور...دوتا بچه....چطوری تونستید بیایید اینجا؟

فرانک در حالی که تلاش میکرد تمام هوشو حواسش را جمع کند و پاسخ او را بدهد با تته پته گفت:م...م...م..ما ف ف فقط میخواستیم بببینیم....ااااینجا کجاس

مرد صورت وحشتناکش را به صورت او نزدیک کرد وگفت:خب چی دستگیرت شد؟

و فرانک هم با تکان سرش پاسخ او را داد

مرد گفت:سزای عمل بچه های فوضول تنبیه...و چون شما توی کارای بزرگی دخالت کردید  تنبیهتون مرگباره.

اگر ذره ای رنگ بر رخسار سارا مانده بود با شنیدن این حرف ان مقدار هم پرید.چشمانش از ترس گرد شده بود و تنها با حیرت به مقابلش خیره شده بود.

او یکسره به سمت درب بزرگ و باشکوهی که فرانک قبل از دستگیر شدنشان ان را دیده بود رفت و زمانی که انجا رسید در خود به خود باز  شد .هر سه نفر وارد شدند.سرسرای بزرگی در مقابلشان آشکار گردید که به راستی تحسین برانگیز بود.دور تا دور ان را دیوار هایی مزیین به شیشه های رنگی تشکیل داده و سقف ان نیز با مشعلهای عظیم و با شکوهی اراسته گشته بود.در گوشه و کنار این سر سرا مجسمه هایی از جنس طلا و نقره قرار داشتند و در کنار هر ستون پیکر های زره پوشی ایستاده بود که تشخیص اینکه مجسمه اند یا انسان بسیار مشکل مینمود.

در انتهای این سرسرای بس زیبا تخت بزرگی قرار داشت.مرد غریبه انها را یکسره به سوی تخت برد و سپس تعطیمی برای شخصی که روی ان نشسته بود کرد و گفت:ارباب این دو تا بچه رو توی اتاق شکنجه پیدا کردم...گمون کنم که داشتن فوضولی میکردن

مرد چاقی که روی تخت نشسته بود سیبیل پرپشتش را با دست تاب داد و با دقت خاصی انها را برانداز کرد گویی با اشعه ایکس انها را مورد بازبینی قرر داده.سپس با صدایی نه چندان صاف و بینهایت خراشیده شروع به صحبت کرد:هوووم....پس این دوتا رو توی اتاق شکنجه پیدا کردی....

او در جایش صاف نشست و قیافه شاد و بیخیالش تبدیل به چهره ای جدی و ترسناک شد و به ان دو خیره شد و گفت:اونجا چه کار میکردید؟

فرانک با ترس و وحشت گفت:م م م م اااتفاقی وارد اون اااتاق شششدیم...ممما نمیخواستیم که بریم اونجا.

_پس نمیخواستید...که اینطور....موردی نیست...متاسفم مام نمیخواستیم که اینطور بشه ولی....هیستینگز زود اونا رو بنداز زندان....پهلوی اون یکی دوست کوچولومون

مرد چاق که گویی ارباب انها بود این را با لحن قاطع و محکمی گفت و دوباره در صندلیش فرو رفت .

ان مرد که گویی هیستینگز نام داشت گردن انها را گرفت و به سمت جلو هول داد سپس هر سه از سرسرا خارج شدند و از راه پله ای که در سمت راستشان بود بالا رفتند.شاید بیش از دویست پله بود که انها همچنان بالا و بالاتر میرفتند.تا اینکه پله ها پایان یافتند و از راهروی دیگری سر دراوردند که تعداد مشعلهای ان اندک بود و راهرو بی نهایت تیره و تار.

سایه ی پیکر آن سه که با بازتاب نور مشعلهای کم سو بر روی دیوار های بلند میافتاد منظره ای موحش و رعب انگیر را به وجود اورده بود.انها همچنان پیش رفتند و تنها صدایی که میشنیدند صدای قدمهایشان در راهروی تنگ و تاریک بود.سارا با اضطراب به فرانک نگاه کرد و فرانک هم پاسخ نگاهش را با نگاهی سرزنش امیز داد.اگر او اصرار نمیکرد حال انها در انجا نبودند.حال انها در چنین مخمصه ای گرفتار نمیشدند و مدام ثانیه های باقی مانده عمرشان را نمیشمردند.سر انجام گویا به مکان مورد نظر رسیدند در سمت چپشان دری فولادین قرار داشت که با زنجیر های بیشماری ان راا بسته بودند.هیستینگز دستش را در جیبش فرو برد و دسته کلیدی که کلیدهای بیشماری به ان اویخته شده بود از ان دراورد.سپس مشغول پیدا کردن کلید مور نظرش شد.البته در این میان هم از زندانیانش غافل نشد که مبادا از چنگش فرار کنند.و بالاخره کلید موردنظرش را پیدا کرد و مشغول باز کردن قفل و زنجیرهای در شد. سپس قفل را باز کرد و در را به رویشان گشود.اتاق نیمه تاریکی در مقابلشان ظاهر شد که تنها منبع نورش پنجره کوچک نرده  داری بود که گویا ان هم در شب توانایی نور رسانی به انها را نداشت.و در گوشه اتاق گویی شخص دیگری هم کز کرده بود و با باز شدن در سرش را از روی زانوهایش برداشت و به میهمانان جدید نگاه کرد.در تاریکی اتاق چهره اش مشخص نبود.هیستینگز خنده چندش اوری کرد و با صدای زمختش گفت:هی دختر...برات هم صحبت اوردم...دیگه تنها نیستی...

سپس ان دو را به داخل اتاق پرتاب کرد و در را پشت سرشان کوبید و مشغول غفل کردنش شد.به محض بسته شدن در پشت سرشان نقطه نورانی کم سویی از امید هم که در ته قلب فرانک باقی مانده بود خاموش گردید و از بین رفت .او و سارا با کوله باری از امیدهای از دست رفته به سمتی رفتند و روی زمین سرد زندان کز کردند.دختری که گویی هم سلولشان بود شروع به صحبت کرد:سلام...شمام قراره اینجا بمونید؟

سارا پاسخ داد:فکر میکنم....

دختر از جایش برخاست و به سمت انها رفت و مقابلشان نشست.در اندک نوری که فضای اتاق را روشن کرده بود چهره اش بینهایت اشنا به نظر میرسید.فرانک در چهره دختر دقیق شد ولی چیزی به یاد نیاورد.دختر با انها دست داد و گفت:اسم من مارگارت...اسم شما؟

_سارا

_فرانک

فرانک در ان تاریکی متوجه شد که چشمان دختر گرد شد و پرسید:ببخشید شما چند سالتونه؟

_13

و میتونم فامیلیتونو بپرسم؟

_آستن

_هنکس

دختر فریادی از سر شادی کشید و گفت:منو یادتون نمیاد؟ماگارت....مارگارت مدوکس...

از میان تمام اتفاقاتی که در ان مدت برایشان افتاده بود این دیگر واقعا غیر قابل باور بود.فرانک با تعجب پرسید:امکان نداره....مارگارت پارسال مرد

_نه من نمردم...من فقط گم شدم.

سارا گفت:ولی پارسال هر چی دنبال تو گشتن پیدات نکردن و به این نتیجه رسیدن که احتمال زیاد کشته شدی....

مارگارت نفس عمیقی کشید و گفت:نه در وافع من 1 ساله که اینجا زندانیم.

سارا که شوکه شده بود و تحت تاثیر بسیار قرار گرفته بود مارگارت را در اغوش گرفت و گفت:باورم نمیشه...یعنی واقعا ...وقعا تو نمیردی؟!!....من چقدر احمقم خب معلومه که نمردی....

درست سال گذشته در همین زمان بود که عده ای از دانش اموزان مدرسه برای گذراندن تعطیلات اخر هفته به تپه ورنال امده بودند و فردای ان روز وقتی فرانک و سارا به مدرسه رفتند با چهره حیرت زده ، غمگین و گریان دوستان مارگارت  مواجه شدند که گفتند دیشب مارگارت گم شده.این صحنه ها در همان لحظه در ذهن فرانک جان گرفت .او گفت:یعنی اون موقع که با دوستات اومده بودید اینجا تو اینجا گم شدی؟

راستش من رفته بودم که توی یکی از دشتهای این اطراف قدم بزنم که راهمو گم کردمو ااز این غار سر در اوردم و یک نفر از ساکنیم اینجا منو دید وبه اینجا اورد و زندانی کرد.درست یک ساله که اینجام...خیلی سخت بود...خیلی...

سارا با خوشحالی گفت:اگه خانوادت بفهمند که تو زنده ای خیلی خوشحال میشن

ولی مارگارت پاسخ داد:اره ولی اگه بفهمن

و این جمله گرفتاریشان در این زندان را به انها گوشزد کرد.

لحظه ای سکوت برقرار شد و سپس مارگارت دوباره شروع به صحبت کرد :

_شما چی شد که از اینجا در اوردید؟

فرانک همه چیز را برای او شرح داد و مارگارت هم سری از روی تاسف تکان داد و گفت:خیلی بدجور خودتونو گرفتار کردید

_ببین مارگارت تو میدونی که اینا کین؟اصلا واسه چی مارو زندانی کردن؟کارشون چیه؟

_خب نه دقیقا...ولی یه چیزایی دستگیرم شده...بعضی شبا نگهبانای زندان که اینجا قدم میزنن با صدای بلند صحبت میکنن و منم حرفاشونو میشنوم...میدونم که اونا ادمای عادی نیستن..یعنی میدونی...عادین ولی اربابشون یه قدرتای خاصی داره...چه جوری بگم....یعنی کارایی مثل کارای جادوگرا میکنه...مثلا فهمیدم که چشمای یکی از افرادشو با نگاه کردن دراورده

_نه!!

_چرا....فک کنم همینطور باشه....اینا همشون ادمای عادین به جز اربابشون که اینام تحت سلطه اونن.میدونم که ادمای درستی نیستن و اربابشون قصد داره حکومت خودشو علنی کنه.الانم سری توی این غار زندگی میکنن که فعلا کسی راجع بهشون چیزی ندونه و کم کم خودشونو نشون بدن.احتمالا ماروهم برای این اینجا نگه داشتن که به کسی راجع بهشون چیزی نگیم...یا زندانی برای همیشه یا مرگ

صحبتهای مارگارت همه اینگونه نشان میداد که باید از دست یابی به ازادی قطع امید کرد و قید ان رابه کلی زد ولی فرانک گفت:ولی بالاخره که چی؟

او شانه هایش را بالا انداخت و گفت:نمیدونم...شایدم اخرش مارو کشتن

سارا دستنش را جلوی دهانش گرفت و با ترس و وحشت گفت:وای نه

در همان لحظه فرانک از جایش برخاست و شروع به چرخیدن دور اتاق کرد و گفت:باید یه فکری بکنیم...اینطور نمیشه...باید هرجور شده خودمونو ازاد کنیم...

_هیس

این را مارگارت گفت و به سرعت به در زندان نزدیک شد و به اهستگی گفت:یکی داره حرف میزنه

فرانک و سارا هم به سوی در هجوم بردند و هر سه گوشهایشان را به درچسباندند و گوش کردند.

دو نفر در بیرون در در حال صحبت بودند.

_...آره امروزم دو نفر دیگه رو زندانی کردن...شنیدم دوتا بچه بودن....

_حقشونه...بچه های فوضول

_باهاشون چه کار میکنن؟

_هیستینگز میگفت ارباب قصد داره اونا رو توی مسابقه شرکت بده

_چی؟!ولی اونا فقط 12-13 سالشونه....چه طور میتونن توی این مسابقه شرکت کنن؟

_هدف اربابم ان نیست که اونا برنده شن...فقط میخواد یه جوری از شرشون خلاص شه...

ان شخص که این را گفت خنده ای کرد و ادامه داد:ولی به هر حال حتی فکر کردن بهش هم ترحم امیزه...بیچاره این بچه ها....

و سپس سکوت برقرار شد.....

ادامه این داستان در قسمت بعد.....

 

خب چطور بود؟بد بود؟راس میگی؟این تن بمیره؟خب این چیزی نیست جز نشان دهنده کج سلیقگی تو...خب ببین من یه پیشنهاد برات دارم....تو با اون سلیقت برو بمیر

 

حالا خبر

خبر اول

چند روز پیش گفتیم که قرار است رولینگ داستان های کوتاهی از هری پاتر بنویسد تا با حضور دنیل رادکلیف، روپرت گرینت و اما واتسون به صورت فیلم های کوتاه در پارک هری پاتر که بعدا تاسیس می شود، به نمایش در بیاید. حالا کمپانی وارنر براز در این زمینه اطلاعیه ای صادر کرده است: “ما به سختی در حال کار بر روی ساختن پارک دنیای جادوگری هری پاتر در استودیوهای یونیورسال اورلاندو هستیم تا محیطی جذاب و دیدنی برای مهمان های خود بسازیم، ولی فعلا آماده صحبت در مورد پیشرفت و توسعه ی آن نیستیم.”
این اطلاعیه تکذیب رسمی این خبر نیست. بسیاری از افراد مطلع در این زمینه اعتقاد دارند که این خبر دروغ نیست و فیلم کوتاه حتما در این پارک وجود خواهد داشت.

 خبر دوم

به گزارش همشهری آنلاین: آهوی با یک شاخ در مرکز سرش- مانند جانور افسانه‌ای “تکشاخ”- در یک پناهگاه طبیعی در ایتالیا یافت شده است.
به گزارش آسوشیتدپرس گیلبرتو توزی، مدیر مرکز علوم طبیعی در پراتوی ایتالیا گفت: “تکشاخ همیشه جانوری اسطوره‌ای بوده است.”
به گفته او این آهوی یکساله در مرکز پژوهشی این پارک طبیعی در شهر پراتو در نزدیک فلورانس در اسارت به دنیا آمده است. او معتقد است که این آهو به علت یک نقص ژنتیکی با یک شاخ به دنیا آمده است؛ آهوی دوقلوی این آهوی تکشاخ دارای دوشاخ است.
تکشاخ، یک جانور تکشاخ با قدرت‌های شفابخش جادویی، در افسانه‌ها و داستان‌ها در سراسر تاریخ از متون باستان و سده‌های میانه تا ماجراهای هری پاتر ظاهر شده است.

توزی که می‌گوید که برای اولین بار چنین موردی را می‌بیند، گفت ممکن است افسانه تک شاخ ملهم از چنین ناهنجاری‌هایی باشد.
به گفته کارشناسان تولد آهوی تکشاخ گرچه بی‌سابقه نیست، اما پدیده نادری است - و قرار گرفتن این شاخ منفرد در مرکز سر حتی نادرتر است.
فلوویو فراتیچلی، مدیر علمی باغ‌وحش رم در این باره می‌گوید: “به طور معمول شاخ منفرد در یک طرف سر قرار دارد و نه در مرکز سر.” به گفته فراتیچلی این مورد ممکن است پیچیده‌تر باشد. به نظر او ممکن است جای این شاخ در نتیجه ضربه‌ای در ابتدای زندگی حیوان تغییر کرده باشد.

ویکی پدیا فارسی در مورد تکشاخ این طور می گوید:
تک‌شاخ موجودی افسانه‌ای به شکل اسب با یک شاخ روی سر است. بر پایه افسانه‌ها، تک شاخ ها را نمی توان به آسانی شکار کرد زیرا بسیار چابک هستند … آن ها زنان و دختران را به مردان ترجیح می دهند … البته بعضی گویند که آن ها فقط توسط زنان رام می شوند.

شکلظاهری اسب تک شاخ اسبی سفیدو زیبا با یال های بلند است که در افسانه های اکثر نقاط اروپا از آن یاد شده است. این موجود تخیلی بدنی به شکل اسب و شاخی در بالای سر خود دارد که قالبا به شکل مارپیچ است. تک شاخ ها در ابتدای کره بودنشان طلایی رنگند و پس از آن در سیر بلوغ به رنگ نقره ای در می آیند و بعد از بلوغ کامل سفید رنگ می شوند … آن ها عموماً از اسب های عادی لاغر تر ولی بلند ترند.(عجبا...چند وقت دیگه تسترال و هیپوگریفو ققنوسم پیدا میشه.....دوره زمونه ای شده ها)

 

 

خب دوستان اپ این هفته هم به پایان رسید ببخشید اگه یه ذره بهتون توهین شد...من یه ذره رک هستم

دیگه برو وقت ندارم...خدایارو نگهدار همه شما

نگا کن چه ادم خوبیم....تو ایام امتحانم من میخوام مردم سرگرم بشن....اگه ادم خوبی نبودم که نمیومدم اپ کنم تند تند.... فقط فصل 3 داستانو میزارم بخونید حال کنید...البته امروز اپم پرو پیمونه....یه عکسه جالب که قصد کشتن منو داره....ترجمه پیش درامد هری پاتر و داستانو و خبر و ......

البته اول عکس ببینید....

نچ نچ نچ نچ اگه بدونییییید.....ای خدااااااا.....از قبل همچین روزی رو میدیدم....خدااااااا....دنیل از دستم رفت.....جلوی چشم من......ای خدااااا....جینی من تو رو میکشممممممم....دیگه چی بگم؟خودتون عکسو ببینید میفهمید چی میگم

دیدید؟دیدید؟دیدید که بدبخت شدم؟دحختره نادون ابله خاک بر سر روانی گستاخ....و پسره خاک بر سر ندونم به کار بیشعور بی کمالات بی لیاقت

عکس دیگری ازای دختره ی سبک سر لنگه در....قیافش انصافا شبیه دگمه نیست؟

بونی رایت و کتی لیونگ و الیور و جیمز فلیپس و....

 

بونی رایت در جمعی از دوستان

پوستر فیلم پسرم جک که دنیل اخیرا توش بازی کرده

عکسی از دنیل خیانت کار توی یکی از مصاحبه هاش

 

 

فصل 3

 

به محض تماس دستهای فرانک با جای دست صدای گوشخراشی از ان به گوش رسید.گویی سنگهای پشت ان در حال حرکت بودند و چیزی نگذشت که دیوار شروع به جابه جا شدن کرد و اندکی بعد راز پنهان شده در پشتش را فاش کرد. پشت دیوار غار راهرویی نمایان شد که با مشعلهای برافروخته روشن شده بود.مشعلهایی از نفره که با شکوه فراوان بر روی دیوار راهروی طولانی نصب شده بودند.فرانک و سارا که از شدت حیرت مدتی خاموش بودند تنها توانستند نگاهی حاکی از تعجب به یکیدیگر بیاندازند و به تماشای منظره پیش رویشان بپردازند.سارا زودتر از فرانک به خودش امد و با صدایی که میلرزید گفت:تو چه کار کردی که اینطوری شد؟

فرانک هم با تکان دادن سرش پاسخش را داد زیرا خودش هم نمیدانست که در یک لحظه چه اتفاقی افتاد.بی تردید تماس دستانش با جای دست حک شده روی دیوار چنین کرده بود.سارا که همچنان صدایش لرزان و متعجب بود پرسید:بریم تو؟

فرانک هم که تمام تلاش خود را به کار بسته بود تا به درستی کلمات را پشت سر هم ردیف کند پاسخ داد:اگه خطرناک باشه چی؟

_امتحانش ضرری نداره

_چی؟پر از ضرره. از کجا معلوم اونجا کجا باشه؟شاید ادمایی که اینجا رو ساختن ادمای درستی نباشن....اصلا اگه درست بودن چرا اومدن یه جای مخفی رو برای زندگی انتخاب کردن؟

_خب ربطی نداره...شاید به این سبک زندگی علاقه دارن

_معقولانه نیست

_فرانک بیا بریم تو

_تا همینجاشم که بات اومدم کار اشتباهی کردم....بیا برگردیم

سارا هم خونش به جوش امد و با صدایی اهسته ولی پرخاشگرانه گفت: بچه های کلاس راس میگن که بت میگن بزدل دست و پا چلفتی....مطمئنم همون تام هیلز که ما بش میگیم بچه ننه اگه اینجا بود میومد تو.

_من بچه ننه نیستم

_چرا هستی...اگه نبودی با من میومدی تو

_تو به احتیاط من میگی بزدلی؟

_هرچی که دلت میخواد بگو...احتیاط...یا بزدلی هردوش توی مفهوم یه چیزو میرسونه.

فرانک که دلش میخواست از ته دل بر سر سارا فریاد بزند و به او بگوید که بچه ننه با دست پا چلفتی و بزدل نیست تنها کاری که توانست بکند این بود که چشم غره ای به او برود و با خشم به راهروی پیش رویش خیره شود.در کمتر از یک ثانیه تصمیم خود را گرفت.اگر وارد ان راهروی مرموز میشد بهتر از این بود که تا مدتها او را بزدل خطاب کنند.اشکالی نداشت اگر وارد راهرو میشد...اگر هم خطری تهدیدشان میکرد میتونستند به سرعت از انجا خارج شوند و خود را به فضای باز برسانند.پس تصمیم خود را گرفت و وارد شد.سارا که حس شادمانی در صدایش موج میزد با لحنی پیروزمندانه پرسید:چی شد؟در یه لحظه به نظرت امن اومد؟

ولی فرانک پاسخش را نداد و تنها با قدمهای سنگین پیش رفت.سارا به او توهین بزرگی کرده بود.او با خود فکر میکرد که ایا میتواند روزی او را به خاطر این جدال ببخشد؟!

راهرو همچنان ادامه داشت و گویی قصد پایان نداشت.انها نیز نمیتوانستند انتهایش را ببینند و بی وقفه در این راهروی دراز که تنها با مشعل های مشتعل مزین شده بود جلو میرفتند تا اینکه بعد از گذشت 20 دقیقه به پیچی رسیدند و مسیرشان را تغییر دادند و وارد راهروی جدید شدند.راهروی جدید اندکی متفاوت بود.وسیعتر بود و سقفش هم بلندتر و در ان صدای قدمهای سریع خود را میشنیدند  که در فضای باز ان منعکس میشد.تا اینکه به چندین پله برخوردند.ردیفی از پله های بلند در سمت چپشان بود.گروهی دیگر در سمت راستشان بود و ردیفی از پله های عریض که با سنگ مرمر فرش شده بود در مقابلشان قرار داشت.سارا به سه راهی مقابل نگاه کرد و سپس گفت:خب الان کجا بریم؟از مسیر مستقیم بریم؟

_بریم

و ردیف وسطی که در مقابلشان بود را برگزیدند.تعداد پله های زیاد نبود و پس از انکه پله ها را پشت سر گذاشتند سالنی گرد در مقابلشان ظاهر شد.سالن گردی بود که دور تا دورش درهای متعدد و راهروهایی عریض قرار داشت و در انتهای ان دری بس بزرگ و با شکوه واقع شده بود.فرانک در این افکار بود که چرا هنوز با شخص خاصی برخورد نکرده اند که ناگهان صدای قدمهایی از دور او را متوجه خود کرد.فرانک دست سارا را گرفت و بدون فکر وارد اولین دری شد که به انها نزدیکتر بود.او اهسته در را بست و به محیط اطراف نگاه کرد.نفس راحتی کشید که کسی در اتاق نیست.او در را از پشت قفل کرد و تازه متوجه وسایلی شد که اتاق را با ان پر کرده بودند.سارا که محو تماشای انها شده بود با تعجب گفت:اینا چین؟

فرانک گفت:هیس...آرومتر...یه وقت صدامون میشنون

سارا هم با صدایی آهسته تر تکرار کرد:اینا چین؟

فرانک با دقت به وسایل نگاه کرد.

روی دیوار سمت چپش پر بود از انواع میله های عجیبی که سرشان از بدنه شان عجیبتر بود.یکی از انها میله بسیار درازی بود که سرش مانند علامت ضرب بود با فرق اینکه دو سوی این دو خط مورب ،  تیز و برنده به نظر میامد.میله ای دیگر در کنار ان بود که روی بدنه اش پر بود از خارهای ریز و متعددی که به جهات مختلف مایل شده بودند و سر ان هم پشت  گلوله ای پوشیده از خار پنهان گشته بود.یا بر روی دیوار سمت راستشان اشیای عجیب و رعب اوری نصب شده بود که ادمی را به یاد ابزار جنگ میانداخت.یکی از این ابزار حلقه ای فلزی بود که دیوار داخلی اش مانند شمشیر تیز بود و گویی یک شمشیر را به  شکل حلقه در اورده بودند و شعاع داخلی ان میتوانست به اندازه نصف سر یک انسان معمولی باشد.همچنین در وسط اتاق دستگاهی قرار داشت که پر بود از انواع گرزها و نیزه ها و شمشیرهایی که دور تادور چیزی مانند صندلی قرار گرفته بودند و در پایین این صندلی فلزی هم دیگ اتشی قرار داشت.

فرانک که از از دیدن این مناظر مو بر تنش سیخ شده بود با صدایی دورگه گفت:سارا اگه اشتباه نکرده باشم اینجا اتاق شکنجس

و در یه لحظه متوجه تغییر رنگ صورت سارا شد که از زرد متمایل به ابی به سفید متمایل به سبزتغییر پیدا کرد.در همین حال بودند که صدای قدمهای دیگری را شنیدند که به در اتاق نزدیک و نزدیکتر میشد.انها چراغها را بلافاصله خاموش کردند و در حالی که کم مانده بود از ترس غش کنند در پشت یکی از وسایل که با پارچه ای بزرگ پوشیده شده بود پنهان شدند.در همان لحظه دستگیره در پیچید ولی در باز نشد.شخص پشت در انقدر دستگیره را با شدت پیچاند تا سرانجام دستگیره شکست و در باز شد.سارا در حالی که تند تند نفس میکشید با صدایی بسیار اهسته که شنیدن انچه که میگفت برای فرانک هم مشکل بود گفت:حالا چه کار کنیم؟من میترسم

فرانک هم تنها سرش را تکان داد و منتظر سرنوشت وحشتناکشان ماند.شخص غریبه که با قدمهای اهسته ولی صدا دار در اتاق قدم میزد با صدایی بم و بینهایت رعب انگیز شروع به صحبت کرد:میدونم که یکی اینجاس.بهتره که خودتو نشون بدی چون بالاخره دیر یا زود خودم میگیرمت.این اتاق راه فراری نداره.

مدتی به سکوت گذشت و مرد غریبه دوباره شروع به صحبت کرد:منو گول نزن من در این اتاقو قفل نکرده بودم  میدونم که یکی قبل از من اینجا بوده و هنوز هم اینجاس پس بهتره خودتو زود نشون بدی.

قلب فرانک تند تند میزد و از شدت ترس چشمانش  تار میدید.

او سایه مرد را دید که لحظه به لحظه به جایی که انها در ان مخفی شده بودند نزدیکتر میشد.سارا نفسهای صدا داری میکشید که اگر همانطور ادامه میداد به زودی مخفی گاهشان لو میرفت.فرانک دستش را به نشانه سکوت رودهانش گذاشت و سارا هم که رنگ بر رخش نمانده بود دهانش را به پیروی از ان محکم گرفت که صدای نفسهایش در فضا منعکس نشود اما دیگر دیر شده بود.ان مرد تیزتر از انها بود.....

 

خوشتون اومد؟خوشتون نیومد؟هیچ کدام؟خب من چه کار کنم .....

 

حالا خبر

پیش درامد هری پاتر بالاخره روی اینترنت قرار گرفت و برای دیدن متن ترجمه شدش برید توی ساید دیوانه ساز.اینجاکلیک کن

نمیدونی پیش درامد چیه؟خاک بر سرت...یه داستان کوتاه که سه سال قبل از تولد هریه و در مورد جیمز پاتر و سیریوس بلکه...حالا برو بخون حال کن

دیگه برو بمیر

ای بابا ما هی میخوایم اپ نکنیم این طرفداران اجازه نمیدن...منم گفتم دلشونو نشکنم و یه آپ اساسی بکنم....راستی یه سلامی احولی چیزی...چطوری؟خوبی؟امتحانا چطوره؟احمق انقدر درس نخون انیشتین توی گور لرزید...دیشب یه خوابی دیدم ...میدونی چی بود؟دیشب من خواب دیدم که دعوت شدم توی خونه ای بد رفتم و یه خونه خیلی بزرگ و خوب و خوش بعد یه خدمتکار اومد جلوم تعظیم کرد و گفت:آفا از من خواستن که شما رو به دفترشون ببرم...بفرمایید بالا..خلاصه منم رفتم بالا و روی صندلی پشت میز تحریر یه مردی نشسته بود تا وارد شدم در یک حرکت سریع صندلیش چرخید.....آآآآآآ بگو کی پشت میز نشیسته بود....بابا آلبرت خودمون بود....انیشتین و میگم.....خلاصه تعارف کرد که بشینم منم نشستم.آلبرت با ناراحتی بم گفت:چند وقته که خیلی ناراحتم...گفتم چرا آلبرت؟به من بگو....اونم گفت:میترسم آرین میترسم. پرسیدم از چی؟پاسخ داد:میترسم این جووونای خرخون از خدا بیخبر رو دست من بلند شن...گفتم:مگه چه اشکالی داره که جوونا درس بخونن؟میدونی چی گفت؟گفت:میترسم یکی دیگه رکورد بزنه و انقدر درس بخونه که از من معروف تر بشه و اون وقت مردم منو فراموش کنن....گفتم:آل توام؟توام؟توام حسود شدی؟ گفت:نه ولی نمیخوام فراموش بشم...خلاصه هی گریه کرد و هی گریه کرد تا اینکه از من قول گرفت نزارم شماها درس بخونید....خلاصه که صب از خواب پاشدم و دیدم اینجور نمیشه...باید این جوونا رو منحرف کرد وگرنه روح این خدا بیامرز تو گور به لرزه میافته...خلاصه و اما تو ای جوون از خدا بیخبر چرا انقدر درس میخونی؟چرا با درس خوندن روح این دانشمندایی که دستشون از دنیا کوتاس رو میلرزونی؟از من که نمیترسی...از خدا بترس...خاک بر سرت....هوی بچه با توام هستما....اوووی....خودروی پراید خودروی پراید آقا باشمام هستما....بچه میگم اون کتابو بزار زمین....واساده منو نگا میکنه.....میگم اون کتابو بنداز زمین بلا گرفته....نه اینجوری نمیشه ....من به آلبرت قول دادم. سرم بره تنم نمیره ... من به قولم عمل میکنم هرجوری شده تو رو منحرف میکنم که درس نخونی...هاهاهاها....فهمیدم(چراغ زرد).....اانقدر داستان مینویسم که تو هی بیای توی این وبلاگ و داستانای منو بخونی اون وقته که وقت نکنی درس بخونی.....هاهاهاها.....حالا از شوخی گذشته امتحانا چطوره؟بد میگذره نه؟ما که فلاکتو بدبختی همه چیز با هم نازل شده....الهی من بمیرم برای اون نیو که از دست رفت....داداشش امتحاناش تموم شده هی میشینه جلوی این پلی استیشن بازی میکنه....برای شادی روح و جسم این عزیز همچنان زنده صلوات....عجب گیری افتادیم با این خواهرا و برادرای کوچیک....یه بار بزنی تو سرش میفهمه که نباید جلوی  تو که امتحان داری بازی کنه....میخوای بگم انیشتین یه بارم بره تو خواب اون؟نه تعارف نکن....نیو تو که خواستی بگو که به ملدنیا بگم بره تو خوابش....توام که میدونی اون آدم خطرناکیه باید تا حد ممکن ازش فاصله گرفت....خلاصه بحث امتحانو درسو اینا رو میپیچیم میزاریم کنار و میریم سراغ بحث شیرین امتحان....نه قرار شد راجع به امتحان حرف نزنیم...راجع به.....راجع به.....اگه گفتی؟راجع به....همون...هیچی....ول کن....خب من جا داره که بگم تصمیم گرفتم یه داستان کامل بنویسم...یعنی یه داستانی که حدودا40-50 تا فصل داره و توی هر آپ یک یا دو فصلشو بزارم...داستانش دنباله داره...خیلیم باحاله.طنز نیستا کاملا جدیه و یه چیز تو مایه های هری پاتره....حتما دنبالش کنید...اگرم هر دفعه به دلیلی نتونستید بیایید توی وبلاگ و یه فصلو از دست دادید اشکالی نداره برید توی آرشیو وبلاگ واز اونجا به پست قبلی رجوع کنید....خب  حالا فصل 1 و 2 داستانو میزارم که بخونید...نظر یادتون نره...نظر ندادینم ندادین...چی کارتون کنم؟!!!

آهان البته بزار اول عکس بزارم بعد داستان و بعد هم خبر....آپم خیلی پرو پیمونه....

عکس

بازیگر نفش رومیلدا وین(به نظر من که خیلی خوشگله اگه این نقش هرمیونو یا نقش جینی رو بازی میکرد خیلی بهتر بود)

بازیگر نقش لی (همون که توی راه هاگزمید همرا کتی بل بود)ببینم این احیانا نمرده بود؟عکسش مثل اینایی بود که متولد سال 1790

بونی رایت با جمعی از دوستان که یکی از یکی خز تر  که الهی یه روز خودم با آرپیچی بکشمش.

بونی رایت در عکسی دیگر....اگه معلم جغرافی مام نقش جینی رو به جای این بازی میکرد موفقتر بود...(نیو تصور کن نقش جینی رو این معلمه باز ی میکرد. الهی من بگردم برای هری که باید نقش مقابلش اون میبود)

بچگی های این وبا گرفته

و اماااااا...بالاخره عکسهایی رسمی از هری پاتر و شاهزاده دورگه

                                                صندوقچه اسرار

 

 فصل 1

همه چیز برای شروع یک صبح دلنگیز و روز دیگری آماده بود.خورشید به آرامی از پشت کوههای بلند به بیرون سرک می کشید و گه گاهی پرتویهای درخشانش را بر زمین می تابید.در نهمین خانه محله قدیمی و اصیل دزرت هیل همه خواب بودند ولی با به صدا در آمدن زنگ ساعت آفای آستن اوضاع تغییر کرد.پدر خانوده چشمانش را باز کردو با بیحالی به اطراف نگاه کرد.خانه در سکوت بود و گویی تنها کسی که بیدار بود خودش بود.او در جایش نشست و خمیازه ای کشید.همسرش همچنان در خواب بود حتی با وجود به صدا درامدن زنگ ساعت.او به سمت اتاف تنها فرزندشان فرانک رفت تا او را بیدار کند زیرا قرار بود که همراه مدرسه به گردش برود.او در اتاق را زد و و از ان سوی در صدای پسرش را شنید که گفت:خودم بیدار شدم.

فرانک پسر 14 ساله ای بود که اندکی متفاوت با دیگر همکلاسیهایش به نظر میرسیدو همین تفاوتش هم دلیل خوبی برای بی محلی های اطرافیانش نسبت به او بود.در کلاس اکثرا مورد تمسخر بود و همیشه موردی برای دست انداختن او پیدا میشد.و کشف این موارد هم به عهده همکلاسی نفرت انگیزش تام هیلز بود که میل شدیدی به اذیت کردن او داشت.فرانک وضعیتش در درسها خوب بود ولی نه در کارهای دیگر.مهارتش در ورزش زیر صفر بود.در موسیقی هم چنگی به دل نمیزد.هنگام نقاشی کردن هم که همیشه خراب کاری میکرد و اخرین شاهکارش ریختن رنگ بر روی اثر هنری پدر بزرگ معلمش بود که به بیش از 75 سال پیش تعلق داشت و با این کار که به طور تصادفی انجام گرفته بود دو هفته جریمه شد.از همه بدتر اعتماد به نفس او بود.انقدرپایین که  هر کسی به خود اجازه توهین کردن به او را میداد و این مایه عذابش بود ولی نمیتوانست چاره ای برا ی خود بیاندیشد زیرا شخصیتش همانگونه شکل گرفته بود و بدتر از ان نمیتوانست باشد .تمام آروزیش هم در این بود که دوران نفرت انگیز مدرسه را به پایان برساند و برای همیشه دور تک تک همکلاسی های رقت انگیزش را خط بکشد.ولی بعد از ان چه؟با این خصوصیات چه در مدرسه چه در محیطی دیگر نمیتوانست طرفداری برای خود جمع کند.حتی عموزاده ها و خاله زاده هایش هم روابط مطلوبی با او نداشتند

ان روز هم قرار بود همراه مدرسه به تپه های ورنال بروند و ساعاتی را در انجا بگذرانند.او به هیچ وجه مایل به رفتن نبود و تنها عاملی که او را به رفتن واداشت اصرارهای بی وقفه تنها دوستش سارا هنکس بود. او پس از شستن دست و صورتش برای خوردن صبحانه به  آشپزخانه رفت.مادرش با دیدن او لبخند شیرینی زد و گفت:صبح بخیرفرانک

_صبح بخیرمامان

_خب بگو چی میخوری؟مربا؟کره؟پنیر؟...با شیر کاکائو چطوری؟

شاید یکی از علل برخوردهای غلط فرانک توجه های بیمورد مادر و پدرش و لوس کردنهایشان بود.

فرانک با لحن سردی گفت:مامان خودم میتونم هرچی خواستم بردارم

_باشه عزیزم بیا

با این حال مادر ساندویچی برای او گرفت و به زور در دستش چپاند و گفت:بیا بخور....راه زیادی رو باید پیاده طی کنی...نمیتونی که همینطور بری.او پس از خوردن صبحانه همرا پدرش به مدرسه رفت و با چهره ای غمزده وارد کلاس شد.همیشه در هنگام ورود به مدرسه و با دیدن چهره همکلاسی هایش غمزده میشد.او در نیمکت خود نشست و منتظر ماند تا سارا بیایید.در این میان تام هیلز هم فرصت را غنیمت شمرد و گفت:ببینم آستن واسه اینکه یه وقت توی بالا رفتن از تپه دچار مشکل نشی و با مغز نخوری زمین میخوای با تخت پادشاهی حملت کنیم؟نه تعارف نکن....

با گفتن این حرف چند تن از اطرافیان پوزخند زدند وتنها کاری که فرانک کرد این بود که نگاه عاقل اندر سفیهی به او بیندازد و خود را سرگرم تماشای منظره بیرون کند.خوشبختانه دیری نپایید که سارا وارد کلاس شد و پس از احوالپرسی گرمش با فرانک گفت:مطمئنم که روز خوبی میشه

فرانک گفت:اره ولی اگه بزارن.

1 ساعت بعد همه دانش اموزان همراه تعدادی از معلم ها و مدیر مدرسه سوار اوتوبوس مدرسه شده و به سوی گردشگاه واقع در تیه های ورنال پیش رفتند.در تمام مدت راه فرانک با حالتی افسرده از پنجره به بیرون نگاه میکرد و کلمه ای صحبت نکرد و با این کار موجب شد که سارا با پرخاش به او بگوید:میتونم بپرسم که چه چیز انقدر ناراحتت کرده؟

فرانک سرش را تکان داد و گفت:هیچی

_فقط نگو که بازم حرفای او لاتای عوضی ناراحتت کرده....تا کی میخوای بشینی و به تک تک حرفاشون و کنایه هاشون توجه کنی و بعدش فک کنی؟با فک کردن به حرفای اونا به هیج جا نمیرسی...یا کاملا حرفاشونو فراموش کن و یا دنبال راهی باش برای اینکه حالشونو بگیری ، نه اینکه از صب تا شب روش متمرکز بشی.

این جمله ای بود که سارا همیشه میگفت ولی به همین سادگی نبود که در غالب کلمات میگنجید.فراموش کردن طعنه هایی که در طول روز از همکلاسی هایش میشنید کار آسانی نبود.آنها به هر نحوی به او توهین میکردند و حتی با وجود اینکه فرانک در درسهایش قوی بود در ان هم سوژه ای برای تمسخر یافته بودند.گاهی فکر میکرد که شاید سارا نیز روزی او را ترک کند و به گروهی دیگر برای دوستی بپیوندد زیرا او به اندازه کافی در مدرسه طرفدار داشت و همیشه دختران دیگر او را به خاطر دوستیش با فرانک سرزنش میکردند ولی پاسخی که همیشه او به انها میداد یک جمله بود:خودم خوب میتونم دوستمو انتخاب کنم.نیازی به کمک ندارم.

و فرانک همیشه سپاسگزار او بود.

یکی از چیزهایی که همیشه و از دوران کودکی فرانک را میازرد این بود که به دلیل ظاهر خوب و جذابی که داشت افراد زیادی را به سوی خود جذب میکرد ولی این افراد به محض آشنا شدن با شخصیت نه چندان جذاب او به سرعت از او فاصله میگرفتند و این بی نهایت ناراحت کننده بود.بدترین خاطره اش هم در این مورد متعلق به زمانیست که فرانک 12 ساله بود  و تازه با یکی از دخترهای همسایه آشنا شده بود و پس از رفتن به تولد او از فردای ان روز دختر پاسخ هیچ یک از تلفنهای او را نداد.و این همه دلیلی نمیتوانست داشته باشد جز رفتارهای نسنجیده و بیعرضگی او در انجام کارها.

او در همین افکار بود که سارا او را صدا زد و گفت:خیلی وقته که رسیدیم...نمبخوای پیاده شی؟

_چی؟...اهان....چرا...

سپس از جایش برخاست و همراه سارا از اوتوبوس پیاده شد.

تپه های بی نهایت زیبای ورنال از دورنمایان بود و انها را با انچه که در خود داشت به سوی خود میکشاند.و در ان زمان فرانک نمیدانست که با ورود به این مکان اینده اش رقم خواهد خورد و سرنوشتش دستخوش تغییرات خواهد شد.

 

فصل2

پس از رسیدن گروه دانش آموزان به اردوگاه واقع در دامنه کوه ، مدیر مدرسه خانم هاپکینز همه را به سکوت دعوت کرد و با لحنی جدی شروع به صحبت کرد:سلام بچه ها...امیدوارم که روز خوبی رو اینجا بگذرونیم .تا ساعت 8 شب اینجاییم و بعد از اون همه سوار اتوبوس مدرسه میشیم و به مدرسه برمیگیردیم.فقط امیدوارم که به خانوادهاتون گفته باشید که سر ساعت بیان دنبالتون.توجه کنید که از محدوده اردوگاه خارج نشید .میتونید از زمین بازی و محوطه استفاده کنید ولی اصلا از این محیط خارج نشید.دوست ندارم که سهل انگاری یکی از شماها روز بقیه رو خراب کنه.پس لطفا به گفته هام عمل کنید تا هم به خودتون خوش بگذره هم به سایر همکلاسیاتون.الان هم میتونید هرکدوم از شما با دوستاتون قسمتی از اردوگاه رو به خودتون اختصاص بدید و نهارتون رو هم همونجا بخورید...متشکرم.

سپس به جمعی از معلمان پیوست که با خوشحالی با یکدیگر صحبت میکردند.فرانک هم همراه سارا به قسمتی از اردوگاه رفت و وسایلش را انجا گذاشت.سپس همانجا نشست و گفت :خب چی کار کنیم؟

سارا هم پاسخ داد:بیا توی محوطه قدم بزنیم...مادرم میگقت که اینجا گلای قشنگی داره

سپس هردو به سوی فضای بازی رفتند که در مقابلشان بود.آفتاب بیحال پاییزی پرتوهای نه چندان گرمش را با تلاش فراوان بر زمین میتابید ولی با این حال نمیتوانست بر ان صبح سرد غالب شود.سارا که برای محافظت از صورتش قسمتی از ان را با شال گردن پوشانده بود با لحنی شاد گفت:دیروز یه نامه از مادر بزرگم رسید که گفت میخواد برای کریسمس بیاد خونمون....انقدر خوشحال شدم که خدا میدونه....دلم براش خلی تنگ شده...البته هنوز خیلی مونده تا کریسمس ولی با این امید که اون تعطیلات سال نوشو  با ما میگذرونه این روزا رو میگذرونم.

فرانک که دل خوشی از مادر بزرگش نداشت گفت:واقعا علاقت به مادر بزرگت در مقابل علاقه من به مادر بزرگم تحسین برانگیزه...فکر نکنم در وجود من ذره ای علاقه به اون وجود داشته باشه...راحت تر بگم ازش متنفرم.

سارا اخمی کرد و گفت:این حرفو نزن...مگه میشه کسی از مادر بزرگش متنفر باشه؟!

_اره من....چون روزایی که تصمیم میگیره بیاد پیش ما واسه من جهنمه....اگه تونستی تحملش کنی اسممو عوض میکنم...البته شایدم از تو خوشش بیاد چون از نظر اون بی دست و پا تر از من توی دنیا نیست...پس مسلما هرکی به جز من خوشایندتره ...اخرین باری که اومد خونمون داشتم دیوونه میشدم...یه گوشه میشست و با انزجار نگام میکرد مدامم زیر لب مبگفت:.واقعا تو به کی رفتی؟!!

سارا که در تمام مدت با ناراحتی و حس همدردی به فرانک نگا میکرد گفت:اینجوری که تو فکر میکنی نیست...

فرانک با خشم گفت:چه جوری نیست؟نیازی به فکر کردن ندارم...کاملا مشخصه که همه حتی مادر بزرگم ازم متنفرن...حتی دارم به این باور میرسم که خودمم از خودم بیزارم...

سپس پوسخندی زد و به مرز بین آسمان و زمین که در نقطه ای به یکدیگرپیوند خورده بودند چشم دوخت.

سارا نفس عمیقی کشید و گفت:علت اینکه تو بی دست و پا به نظر میرسی این نیست که واقعا بی دست و پایی...اگه بیدست و پا بودی توی درساتم موفق نبودی در حالی که هستی...علت اصلی اون فکریه که نسبت به خودت داری...تو باید سعی کنی تمام افکار منفی رو از خودت دور کنی و به این فکر نکنی که من چقدر بی دست و پام...به خودت اعتماد به نفس بده اون وقت انقدر توی همه چیز موفق میشی که خودتم تعجب میکنی.

 فرانک تمام حرفهای سارا را به حساب حس دلسوزیش نسبت به خود می دانست و تنها کاری که میکرد تکان سرش به معنای تایید حرفهایش بود.آنها ساعتها صحبت کردند تا زمانی که فرانک گفت:گشنم شد ساعت چنده؟

سارا به ساعتش نگاه کرد و گقت:2...بیا برگردبیم طرف اردوگاه...

که در همان لحظه ابرهای عظیم الجثه ای آسمان را پوشاندند و آسمان شروع به باریدن کرد...آنها که انتظار چنین چیزی را نداشتند با سرعت به سمت اردوگاه شروع به دویدن کردند زیرا هیچ یک نمیخواستند با زیر باران ماندن درگیر قرص و دارو و آمپول شوند.اما بر خلاف انتظارشان احساس کردند که به جای نزدیک شدن به اردوگاه کاملا از ان دور میشوند.فرانک جلوی سارا را گرفت و در حالی که نفس نفس میزد گفت:فکر نمیکنی راهو اشتباه داریم میریم؟اگه راه درست بود باید تاحالا می رسیدیم.

سارا در حالی که چشمانش را تنگ کرده بود تا از نفوذ قطرات درشت باران به آنها  جلوگیری کند  پاسخ داد:چرا فکر کنم گم شدیم.

انها با نگرانی به اطراف نگاه کردند و هریک به دنبال نشانه ای اشنا به معنای نزدیک شدنشان به اردوگاه بودند اما هرچه بیشتر جستجو میکردند کمتر میافتند.

سارا که کم مانده بود از ترس گریه کند گفت:حالا چه کار کنیم اگه نتونیم راهو پیدا کنیم چی؟

فرانک پاسخ داد :میتونیم

ولی خودش هم حرفش را باور نمیکرد زیرا مه رقیقی نیز همه جا را فرا گرفته بود و انها به غیراز محیط نزدیک اطرافشان جای دیگری را نمیدیدند.

فرانک در حالی که به دنبال راه چاره ای برای نجات بود گفت:دستمو بگیر که یه وقت همدیگرو گم نکنیم.

سپس تلاش کرد با دقت به فضای مقابلش نگاه کند بلکه در میان این مه رقیق بتواند چیزی ببیند.اگر دچار اشتباه نشده بود به گمانش تپه ای نه چندان بلند در مقابلشان بود و با منظره ای رعب اور در مقابلشان فد علم کرده بود.فرانک گفت:بیا شاید بتونیم نزدیک این تپه پناه بگیریم تا بارون بند بیاد.

سپس هردو شتابان به سمت تپه دویدند.زمانی که به تپه نزدیک شدندغاری در دل ان خودنمایی کرد که بی تردید میتوانست پناهگاهی مناسب برایشان باشد.زمانی که به غار پناه بردند سارا نفس راحتی کشید و گفت:فک کنم اگه اینجا رو پیدا نمیکردیم تا حالا تو بارون غرق شده بودیم.

فرانک هم شال گردنش که خیس اب شده بود را از دور گردنش باز کرد و سرش را به نشانه تایید  تکان داد.

سارا به آسمان نگاهی انداخت و گفت:بنظرت چقدر طول میکشه که بارون بند بیاد؟

فرانک گفت:نمیدونم...بارونش خیلی شدیده

_امیدوارم زودتر بند بیاد همش میترسم نکنه تا شب طول بکشه و گروه بدون ما برگردن مدرسه....

_بدون ما  بر نمیگردن...مسلما دنبالمون میگردن ولی من میترسم که پیدامون نکنن...هنوز نمیدونیم که چقدر از اردوگاه دور شدیم

سارا با نگرانی به او چشم دوخت و سپس گفت:ای کاش حداقل با خودمون یه چیز برای خوردن میاوردیم

در همان لحظه فرانک به یاد کوله پشتی اش افتاد که بر حسب عادت همیشه همراه خود داشت پس با خوشحالی به کیفش اشاره کرد و گفت:فک کنم یه چیز واسه خوردن داشته باشیم

سارا خوشحال شد و گفت:چه خوب

سپس فرانک سرگرم جستجو در کوله پشتی اش شد.همبرگری که مادرش شب قبل برایش آماده کرده بود تا او با خودش به اردو بیاورد به همراه یک بطری اب به او با شکمی گرسنه چشمک میزد.او همبرگرش را دراورد و بین خودش و سارا نصف کرد سپس بعد از انکه دلی از عزا در اوردند سارا گفت:فک کنم اگه همبرگر تو نبود تا حالا مرده بودم

فرانک هم خندید و پاسخ داد:اینو باید به مادرم بگی....به هر حال اون همبرگرو درست کرده...

سارا از جایش برخاست و کمی به اطراف نگریست،سپس روبه فرانک کرد و گفت:به نظرت غارش خیلی بزرگه؟

فرانک هم نگاهی به انتهای بی انتهایش کرد و گفت:اینجور به نظر میرسه

_بیا یه گشتی توش بزنیم

_نه بابا ممکنه جوونوری چیزی توش باشه...همینجا بمونیم بهتره

سارا با حالتی ملتسمانه به او نگاه کردو فرانک هم که دلش نیامد او را نامید کند از جایش برخاست و گفت:خیلی خب ولی خیلی از در ورودی غار دور نشیم....ترجیح میدم توی فضای آزاد گم بشم تا توی غار.

سپس هردو وسایلشان را مقابل در گذاشتند و به سمت قعر غار پیش رفتند...غار بزرگی بود که هرچه بیشتر پیش میرفتند بیشتر به بزگیش پی میبردند و گویی قصد پایان یافتن نداشت...سارا که از جیبش فندکی دراورده بود تا به کمک ان مسیر مقابلش را روشن کند با دقت به اطراف نگاه میکرد و سپس گفت:از بچگیم آرزوم بود که وارد یه غار بزرگ بشم....

فرانک هم گفت:ولی من هیچ وقت جرات نداشتم که وارد یه همچین غاری بشم

_فعلا که واردش شدی

_به اجبار

_پس نگو جرات نداشم

فرانک که ترجیح میداد بحث جدیدی را با دوستش شروع نکند مشغول دیدن مناظر اطرافش شد که چیزی جز سیاهی نبود.آنگاه به جایی رسیدند که از ارتفاع کاست میشد و انها مجبور میشدند برای پیش رفتن در غار سرهایشان را کاملا خم کنند.مدتی گذشت و فرانک با لحنی معترضانه گفت:بیا برگردیم....خسته شدم انقدر خمیده راه رفتم.

اما سارا پاسخی نداد.فرانک سرش را برگرداند تا به او نگاه کند و متوجه شد که تمام حواس او به دیواریست که در سمت چپشان واقع بود.سارا با همان کمر خمیده به سمت دیوار رفت و فرانک هم به دنبالش.سپس دستی برروی دیوار کشید و روبه فرانک کرد و گفت:به نظرت این چیه؟

فرانک دقیقتر نگاه کرد ولی چیزی ندید و  با حالتی پرسشگرانه به سارا نگاه کرد

او هم فندکش را به دیوار نزدیکتر کرد و گفت:با دقت نگاه کن

فرانک هم سرش را نزدیکتر کردو با دقت به دیوار چشم دوخت.روی دیوار کنده کاری های متعددی به چشم میخورد که برای او مفهوم خاصی در برنداشت ولی میتوانست راز گشای رمزی کشف نشده باشد زیرا فرانک به طرز عجیبی باور داشت که این خطوط کنده کاری شده و ریز در بردارنده مفهومی خاص هستند .خطوط بیشتر به خط رومیان باستان شباهت داشت و نقش و نگارهایی بیمعنا ولی جالب هم در کنارشان حک شده بود.سارا گفت:چیزی ازش میفهمی؟

فرانک هم پاسخ منفی داد و دقیقتر به نوشته ها خیره شد.در قسمت انتهایی این نوشته ها جای دستی قرار داشت که فرانک بدون فکر و به طور غریزی دستش را روی جای دستها قرار داد که درست در همان لحظه.....

فصل 3 رو توی اپ بعدی میزارم ....حالا خوشتون اومد یا نیومد اون به من ارتباطی نداره....هر جور راحتی.....حالا اخبار

خبر اول

اما واتسون و بانی رایت هر دو تونستن نامزد لیست 30 شخصیت برتر 2008 بشن.
بیش از صد نفر نامزد این لیست شده اند از جمله بازیگران فیلم جدید
Twilight، بازیگران High School Musical
، جاستین تیمبرلیک(عاطفه اینو داشته باش) و.....
می توانید به
این لینک برید و رای بدید(بشین تا من یکی  حتما بیام بت رای بدم....هر کی به اماواتسون رای بده خودم تیکه تیکه اش میکنم)

خبر دوم

اخیرا کتابی از جودی جیمز و جیمز مور به نام “چگونه یک نوجوان میلیونر باشیم” منتشر شده است.
یکی از سه بازیگر اصلی هری پاتر، روپرت گرینت در این کتاب مصاحبه ای انجام داده است. در این مصاحبه روپرت از چیزهای مختلفی صحبت می کند، مثل آزمون بازیگری، توصیه به نوجوانانی که دوست دارند بازیگر شوند، مشهور و ثروتمند بودن در این سن چه حسی دارد و خیلی چیزهای دیگر.
مصاحبه:

یادت میاد اولین بار چه زمانی خواستی یه بازیگر بشی؟
تو تئاتر دبستان نقش میستیک مگ رو بازی می کردم. (میستیک مگ فیزیکدان و منجم بریتانیایی است) اون وقتی فقط هفت سالم بود اما فکر کنم این اولین باری بود که فهمیدم از بازی کردن لذت می برم.

پشتیبانی خانواده و دوستان تا چه اندازه اهمیت داره؟
بی نهایت مهمه. بدون کمک و پشتیبانی مادرم نمیتونستم ویدیو از خودم ضبط کنم (و برای آزمون بازیگری بفرستم). در ضمن داشتن حامی به من اجازه داد تا بتونم درست به این قضیه فکر کنم که چه کاری میخوام انجام بدم. دونستن اینکه همیشه خانواده م و دوستان پشتیبان و حامی من هستند، همیشه بهم کمک کرده. چیزه دیگه ای به جز این اهمیت نداره.

چه چیزهایی گرون قیمتی خریدی؟
یه ست کامل و فوق العاده از وسائل گلف خریدم. اخیرا هم تو آزمون رانندگی قبول شدم و یه ماشین
mini one و یه chevy pick-up مدل 1950 آمریکایی خریدم

خبر سوم

دنیل رادکلیف احتمال داره توی یه فیلم جدید به نام هابیت بازی کنه که جی آر آر تالکین نوشته.جی آر آر تالکینو نمیشناسی ؟خاک بر سرت نویسنده ارباب حلقه هاس...ارباب حلقه هاش که چنگی به دل نمیزد حاللا این کتابشو هنو زنخوندم اینو بخرم بببنم این چطوره...خلاصه از بحث اصلی خارج نشیم که کارگردان فیلم گفته که احتمال داره دنیل نقششو بازی کنه

منبع:دیوانه ساز

نه لابد میخوای وسط خرداد خودمم خبر برات ترجمه کنم....

حالا دیگه برو بمیر