حالا ما هی دو روز نمیایم هی واسه ادم حرف دربیارید...حالا دو بار شد که من رفتم و دو ماه بعدش اومدم به غیر از اون دوبار که دیگه اینطور نشد چرا انقدر واسه ادم حرف در میارید؟ها؟ها؟ها؟...یه ساعت دیرتر نظر بزارم میگن دوباره این رفت....حالا یه سلامی بکنم دوباره به این مورد رسیدگی میکنم.....سلام...خوبی؟بدی؟چرا بدی؟بزار حدس بزنم...به خاطر اینکه روزه ای؟گشنته؟نه؟به خاطر روه نیست؟خب....به خاطر اینکه هی برقتون میره؟نه؟پس واسه چی این همه حالت گرفتس؟ها؟...اوه اوه اوه...باز یادم انداختین که 1 هفته به پایان این تابستون زیبا مونده...ای خدااا...مدارس...درس....چه بدبختیی...حالا بزار یه چیزی بگم که کلا داغون شی....الان یه کاری میکنم که این یه هفته باقی مونده رو هم به کامت تلخ کنم....یه هفته دیگه مدرسه ها باز میشه و تو باید هر روز ساعت 6 پاشی....داری از خواب میمیری ولی به هر حال باید پاشی بری مدرسه...توی سوز  سرما از خونه میری بیرون و وارد مدرسه میشی....از همون اول معلما شروع میکنن به امتحان گرفتن...مثلا امتحان فیز یک داری همون شبم تلویزیون فیلم مورد علاقتو میزاره...میخوای فیلمو ببینی ولی کلی باید فیزیک بخونی به غیر از اون فردا کلی مشق داری...تمرینای ریاضیت مونده...شیمی ازت میپرسه و دین  زندگیم هنوز مونده....تازه شعر حفظی ادبیاتتم هست....حالا موندی به کدومش برسی....تکالیفتو هول هولی انجام میدی بعد میری سراغ فیزیک هر چقدر تونستی میخونی و بعد میری ببینی فیلمه هنوز تموم نشده یا نه...تلویزیونو روشن میکنی و میبینی تیتراژ اخرشه....میزنی تو سر خودت...ساعت 12 شده...باباتم گیر میده که بچه برو بخواب فردا دیر پا میشی ها....میری میخوابی هنوز خوابت نبرده که ساعتت ونگ ونگ میکنه و میبینی که بله...صب شده ....صبونه خورده و نخورده لباس میپوشی و میری مدرسه...وسط راه یادت میوفته شعر حفظیت مونده....نچ نچ نچ....دو تا زنگ تفریح اولو صرف شعر حفظیت میکنی و زنگ تفریح سومم فیزیکو دوره میکنی....امتحان فیزیکو میدیو زنگ خونه میخوره حالا تا جلسه بعدی که معلمت بیاد از دلشوره میمیری که نمرمو چند میشم....اینم توصیف یکی از روزهای زیبای مدرسه....

مدیریت سازمان داغون کردن دانش اموزان

چی شد؟حالت بد شد؟میخواستی نخونی...به من چه....این یه حقیقته...بخوای نخوای باید قبولش کنی....

حالا توصیف یه روز د یگه.....

اخطار:اگر ظرفیتش را نداری نخون چون ممکنه تک تک موهاتو بکنی

زمستونه و تقریبا اوایل بهمنه....حالا بماند که امتحانای ترم اولو دادیو هنوز نتایجش نیومده و داری میمیری از دلشوره نمره هات....برف شدیدی داره میادو دلت میخواد از خونه بری بیرون و برف بازی کنی ولی نگا میکنی به برنامه فردات... میبینی یه عالمه تکلیف واسه فردا داری...با خودت میگی اشکال نداره شب میرم برف بازی...میشینی پای تکالیفت و شروع میکنی به انجامشون نگا میکنی به ساعت میبینی شد 7...هوا تاریک شده و تو هنوز داری تکالیفتو انجام میدی....8....9....10....11....بالاخره تموم شد ولی هیچ کس حاضر نیست ببرتت بیرون چون این موقع شب سگم توی خیابون پر نمیزنه...میگی فردا میرم بیرون...فرداشم کلی کار داری و خلاصه بهار میادو تو وقت نمیکنی برف بازی کنی....اخه بدبختی اینجاس که بهارم نمیشه کاریش کرد...هوای بیرون عالیه...خنننننک....نمیدونی که....دلت داره پر میکشه که بری بیرون ولی مگه میشه؟...بشین سر جات بچه...امتحانای میان ترمت شروع شده....خلاصه میگذره و میگذره تا وارد خرداد میشی...اوه اوه اوه..فصل امتحاناااا...امتحانای ترم اخر.....اگه بخوای میتونی بری بیرون و گردش...انتخاب با خودته ولی اگر درساتو افتادی باید تابستونتم خراب کنی......اینم توصیف 9 ماه سال تحصیلی....قشنگترین فصلای سال پای درسو و مشق میره....تابستونم که تعطیلیم انقدر گرمه که نمیشه از خونه بیرون رفت....به غیر از اون 3  ماهم بیشتر نیست.....چی شد افسرده شدی؟میخوای جیغ بزنی؟بزن...کسی جلوتو نگرفته....منتها بیخودی خودتو اذیت نکن همینه که هست...باز هم من خوشحالم که 2 سال دیگه درسم تموم میشه...توی ایرانم که وقتی وارد دانشگاه بشی کسی دیگه کاری به کارت نداره...نه هر هفته امتحان داری و نه هر روز باید بری پای تخته و تمرین حل کنی....هر چی توی دبیرستان جونمونو از دماغ میکشن بیرون توی دانشگاه ول میکنن ولی کنکورو باید چه کار کرد....نچ نچ نچ.......کجااااا؟فرار نکن بابا...باشه دیگه حرف درس نمیزنم...نگا کن بچه افسرده شد.....چیه؟یاد بدبختیات افتادی؟قصد منم همین بود......نه بابا دیگه حرف درس و مدرسه نمیزنم...بشین هنوز هستیم حالا....حالا میخوام شادتون کنم...عکسای جدید دنیل رو دیدی؟ندیدید دیگه.....ها ها ها ها....دلم میخواست عکساشو براتون نزارم ولی دلم سوخت...گفتم بزار اینام در جریان عکسای روز باشن.....البته من اینا رو 3 روز پیش گرفتم ولی حال نداشتم زودتر اپ کنم....

یه عکس از دن که واقعا بدون شرحه(مریم حالا تو هی بگو دنیل زشته...اخه این زشته؟؟؟؟)(راستی نیلوفر اینجام قضیه رنگ لباس و چشمه ها...به عکس دقت کن....میدونی که چی میگم)

دنیل روز به روز خوشگلتر از دیروز......(پسرایی که میان تو وبلاگ اگه بخوان به موضوع اعتراض کنن خشم من نصیبشون میشه...اخه یکی نیست که بگه چرا انقدربه دنیل حسودی میکنید؟مگه حقتونو خورده؟...البته پسرایی هم هستن که استثنان و از دنیل خوششون میاد....به خودتون نگیرد...قصد توهین به فرد خاصی نیست...در ضمن یه ذره از عصر حجر بیایید بیرون...انقدر تا یکی میگه یه بازیگری خوش قیافس و یکی بد قیافس نریزید سرشو خودتونو پرپر کنید....نگا..اون بچه رو نگا کن...خودشو سر اما واتسون کباب کرد...پسرم انقدر خودتو اذیت نکن...نچ...نه..نه...هیچی نیست...هیچی نیست...)اینو گفتم که وبلاگ یه ذره بار تربیتی داشته باشه

عکس دیگری از رادکلیف برومند(نیلوفر اینجا هم به اون مورد کشف شده توسط خودمو خودت دقت کن...خدایی درسته هااا)

 

با عکسا حال کردی؟چی؟دست دوم بود؟بود که بود.....فدای سرم...همینشم از سرت زیاد بود....

حالا خبر

خبر اول

طبق اخرین اخبار به دست رسیده توسط یکی از دوستان که در نیویورک زندگی میکنه گفته شده که ظرفیت تئاتر اکوس پر نیست و با وجود استقبال شدیدی که از این تئاتر توی لندن شد توی نیویورک جمعیت کمتری رفتن واسه دیدن تئاتر.علتش هم به طور احتمالی لجبازی طرفدارا با وارنر بروز اعلام شده....به خاطر اینکه وارنر بروز تاریخ اکران فیلمو انداخته عقب طرفدارا لج کردن...اخه یکی نیست بگه که این موضوع چه ربطی به دنیل داره....چی؟بله...چی فک کردی ما همه جا خبر گذاری داریم از قطب شمال گرفته تا قطب جنوب نیویرک که سهله....

خبر دوم

موضوع این هفته مجله رکریو توضیحی در مورد خصوصیات فیلم 6 و شایعات بی اساسی در مورد اون و مصاحبه با بازیگران و عوامل فیلم بود:

در این مصاحبه دن درباره احساسات هری به جینی در فیلم 6 صحبت میکنه:

چه کار میکنی وقتی که مشغول بازی در فیلم نیستی؟

دن:من دوست دارم که در طول استادیو قدم بزنم و ببینم بازیگرای دیگه چطوری کارشونو انجام میدن.بعضی وقتا هم مطالعه میکنم یا با کامپیوترم بازی میکنم یا چیزایی شبیه به اون.اما در بیش اوقات در حال اجرا هستم و کمتر پیش میاد که بیکار باشم.

صحنه ای که هری با دوست دختر جدیدشه توی فیلم چطور بود؟

دن:هری جینی رو ملاقات میکنه.یه صحنه واقعا جالبه.در ابتدا ،جینی دین توماس رو ملاقات میکنه و رون میگه:تو باید متنفر باشی از هر کس که با خواهرمون میره بیرون به عنوان یه ادم با مرام.هری هم خجالت زده میشه و میگه:اره منم همینطورم.....اون یکم خجالت زده و مضطرب میشه.این حتی بغرنج تر از ملاقات چو چانگه.اما این یه داستان شیرین و مهم توی فیلمه.

حالا که همه کتابها منتشر شده اند ،چطور مکنه که این تنش و کشمکش رو توی فیلم نگه داشت؟

دن:ما میدونیم که داستان تموم شده اما مردم به هری علاقه مندن،اونها میخوان دنبال کنن اونو.بنابر این فیلم هنوز هم واسه اونا فریبنده و سحر انگیزه واونا رو جذب میکنه.اگر ما یه کار خوب رو تحویل بدیم ،مردم پایان کتاب رو فراموش میکنن و عاشق فیلم خواهند شد.در فیلم پنج تعداد زیادی از مردم میدونستن که سیریوس میمیره اما اگرچه اون معنا و مفهوم دیگه ای داشت وقتی که روی صحنه اتفاق افتاد.حداقل برای من که اینطور بود.

اجرا توی اخرین کتاب چطور خواهد بود؟

دن:من فکر میکنم که تا حدودی ناراحت کننده است.من خیلی دلم برای بازی در نقش هری تنگ میشه.

چی رو دوست داری نگه داری با خودت به عنوان یه خاطره؟

دن:من قبلا یه چیزایی ور واسه خودم برداشتم.حالا من یه چیزی از دفتر اسلاگهورن دارم و یه کپی از شمشیر گودریک گریفندور.

حالا مصاحبه با تام فلتون:

دراکو توی این قسمت از داستان چطوره؟

تام:اون شروع میکنه به داشتن نبردهای بیشتر.این زمانیه که اون تصمیم میگیره که کجا وفاداریشو نشون بده

آیا پیشنهادهای دیگه ای هم دریافت کرده ای برای بازی در نقشهای منفی دیگه؟

تام:نه من نقشهای متفاوتی رو امتحان کردم.اما فک کنم که بازی در نقش یه انسان شرور جالبه.

اگر میتونسیتی توی نقشهای دیگه از فیلم هری پاتر بازی کنی کدوم نقشو مایل بودی داشته باشی؟

تام:من مایل نبودم که نقش دیگه ای رو بازی کنم.من نقش جالبی رو دارم.یه لات.(میخندد)من مایل بودم که نقش یه انسان بد رو بازی کنم.من نمیتونستم یه گریفندوری باشم.من حتی دوست داشتم ولدمرت باشم.اما اینم دیگه خیلیه.شاید اگر 30 سالم بود میتونستم لوسیوس باشم.اما به هرحال کی میتونه این نقش رو بهتر از جیسون ایساکس بازی کنه؟

فیلم بعدی چطور خواهد بود؟

تام:من فک میکنم که کتاب اخر عالی بود.با یه پایان باحال.من نبرد هاگوارتز رو خیلی دوست داشتم.

تا حالا فکر کردی که چه کار میخوای بکنی وقتی که این فیلمها تموم بشه؟

تام:فکر کردن به اینکه این فیلمها تموم بشه ناراحت کنندس.اما من تلاش میکنم که روز به روز از هر لحظه لذت ببرم.

به عنوان یه خاطره و یاداوری چی دوست داری نگه داری؟

تام: من دوست دارم که دوستانم رو نگه دارم.

 

حالا مصاحبه با ایوانا لینچ

وحشت زده شدی وقتی که فهمیدی بازیگر شدی؟

ایوانا:خیلی!چیزی که منو خیلی عصبی میکرد ملاقات سه بازیگر اصلی بود که من قبلا طرفدارشون بودم.چطور باهاشون صحبت کنم؟اما خیلی زود فهمیدم که اونا خیلی نرمال و عادین.حالا من همه رو میشناسم و این خیلی جالبتر و راحت تره.

خیلی سرگرمی و شوخی وجود داره؟

ایوانا:نه خیلی....اما دیروز،شخصی به دنیل یه تفنگ آبی داد و همه چیز خیلی خوب به پایان نرسید.و روپرت هم خیلی بذله گوئه.وقتی که اون میخنده ،همه با هم میخندن.ما ساعتها صحنه ای رو که در اتاق نیازمندی ها بود رو بازی کردیم.که پر از آینه بود.چون همه شروع کرده بودن به خندیدن.

چه چیزی رو در لونا بیشتر از هر چیزی دوست داری؟

ایوانا:این باور نکردنیه که چطور اون خو دشو میشناسه و من فک میکنم که اون هیچ

 وقت مایل نیست که راهشو تغییر بده.اون جالبه و میگه که هرکسی چی فک میکنه دربارش.

کدوم کتابو بیشتر از همه دوست داری؟

ایوانا:من واقعا کتاب پنج و هفت رو دوست دارم.من وقتی که سه نقش اصلی وسایل دامبلدور رو دریافت میکنند و دوست دارم.تو میتونی ببینی که  هر کدوم از اونها اهمیت اون وسیله رو دارن.و من دوست داشتم بدونم که هری یه پایان شاد داشت.اون و دوستاش در جادو خیلی قوین ،اما تنها اون ولدمرت رو کشت زیرا اونها میخواستند که کارا رو خوب انجام بدن و سخت کار کردن تا این به حقیقت بپیونده.

آیا تو ناراحت میشی وقتی به این فک میکنی که فیلما داره تموم میشه؟

ایوانا:آره ،من الان سعی میکنم که به این فکر نکنم ،چون بازیگری خیلی جالبه.اما من نمیدونم که چه کار خواهم کرد وقتی که فیلما تموم بشه ،شاید برم توی کلبه هاگرید و هیچ وقت بیرون نیام.

دوست دای چی با خودت نگه داری به عنوان یادگاری؟

ایوانا:چوب دستیمو.

 

خب اینام زیادی تو مصاحبشون زر زدن.....جونم دراومد تا کل متنو ریز به ریز ترجمه کردم....راستی اهنگ وبلاگو دوباره گذاشتم....در ضمن یه تغییراتیم توی قالب وبلاگ ایجاد کردم که دلت شاد شه...خب اگه کاری نداری برم...کاری داشتیم نمیموندم چون شدیدا گشنمه...چرا اذان نمیگنننن......خب دیگه من رفتم.... نه نه یه لحظه صب کن یادم رفت بگم

تولد چند نفر رو باید پیشاپیش تبریک بگم

تولدخواهرم که فرداس...تولد نیلوفر جون که ۲۹...تولد تام فلتونو خواهر شهرم که توی یه روزه ۳۱...درست گفتم شهره؟...خب تولدتون مبارک....صد هزار سال زنده باشید.....حالا من برم.....

به روز شد:

سوسکی جون منو به یه بازی دعوت کرده که به این ترتیبه:

۷ تا اسم دختر که دوست دارم:

باور کن تا حالا بش فک نکردم

۱-آرین

۲-پرنیا

۳-هلیا

۴-خزر

۵-آرتمیس

۶-فاریا

۷ـ دایانا

۷ تا اسم پسر که دوست دارم:

بدبختی اینجاس که به اینم تا حالا فک نکردم

۱ـسهند

۲ـآرتین

۳ـآراد

۴ـآریو

۵ـ اردلان

۶-آرین

۷ـ هاوژین

۷ تا حیوونی که دوست دارم:

۱-شیر

۲-ببر

۳-جگوار

۴-اسب

۵-عقاب

۶-خرگوش

۷-دلفین

 

 کسایی که به این بازی دعوت میکنم:

یلدا جون(یلدا قدیمیه)

سایه جون

 بهنوش جون

 پرناز جون

 پرنیان جون

فرحناز جون

 

البته توی قسمت اسما ۵ مورد دیگم بودن که به دلیل یه سری مسائل نمیزارم....نه دیگه اصرار نکن...راه نداره....حالا برو دیگه